وبلاگicon
غزلسرا

 

در آن درازترین شب که آب یخ زده بود
کنار پنجره ام آفتاب یخ زده بود

در آن شبی که درختان عقیم گردیدند
در آن شبی که جنین سحاب یخ زده بود

شبی که محتسب از مست کینه در دل داشت
و جام عقده گشای شراب یخ زده بود

شبی که غنچه ز ترس تبر نمی خندید
و در پیاله ی چشمش گلاب یخ زده بود

شبی که آینه تصویر را نمی فهمید
و در برابر پرسش جواب یخ زده بود

شبی که دم زدن از عشق کفر مطلق بود
شبی که عاطفه از اضطراب یخ زده بود

تو با کدام غزل عشق را صلا دادی؟
که بر گلوی تو آن شب طناب یخ زده بود!!!

شعر از محمد سلمانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

از سرم افتاد تاجم روز شاهنشاهی ام
در تمام قصرها پیچید خاطر خواهی ام

دختر شب های اشک و کافه های حسرتم
دست بردار از سکوتت مرد آذر ماهی ام

"جنگ اول" را به فکر "صلح آخر" باختم
کاش می شد چشم پوشی کرد از کوتاهی ام

از قفس بیرون بیاور.. بال هایم را بچین
برخلاف باورت من یک کبوتر،چاهی ام

در مسافرخانه های شهر تهران گم شدم
بس که توی گوش من گفتند کرمانشاهی ام

من از این تنها شدن ها دستگیرم شد که مرگ
تا مسیر خان هفتم میکند همراهی ام

دل به تخت سلطنت بستم نمی دانم چه شد
از سرم افتاد تاجم روز شاهنشاهی ام

شعر از حوا شایگان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

آن چشم دلفریب تو، میدان مین من
از هر نگاه آن، خطری در کمین من

مژگان تو، که صف زده در کار دلبری‌ست
خط مقدمی شده در جنگ و کین من

قناصه‌ای‌ست* خال لبت بر نشان دل
بر نازشصت تیر تو، صدآفرین من

در حسرت غنیمت یک بوسه از لبت
باشد سپاه غصه و غم، همنشین من

از تیربارِ ارتشِ ناز و کرشمه‌ات
بی‌خواب و بی‌قرار، شب آتشین من

رزمندگان موی تو در جبهه‌های باد
خوش رنگ و جلوه، در نظر نکته‌بین من

گفتم دلم کجاست؟ به گیسو اشاره کرد
یعنی اسیر لشکر انبوه چین من

بر کشتنم بسیج شدی تو، به جرم عشق
از خون بی‌گناه، حَذَر! نازنین من

گفتم گذر ز عشق به آهن‌دلی کنم
بگذشت ترکشش ز دل آهنین من

با حمله‌ای تصرف جانانه کرده‌ای
هر خاکریز محکم تقوی و دین من

من آن نفس که سنگر عشقت رها کنم
ای کاش باشدا نفس آخرین من

این شعر را دفاع مقدس بهانه بود
در حیرتم خود از غزل این‌چنین من!

شعر از محسن مردانی

قناصه: اسلحه‌ی تک تیرانداز دوربین‌دار دراگانوف(SVD) که به اشتباه سیمینوف هم گفته می‌شود در جبهه به نام عربی قناصه معروف بود که برای تیراندازی دقیق استفاده می‌شد.

در سال 1391 مجموعه شعری به نام قناصه و ابرو سروده‌ی آقای محمدعلی رحیمی از شاعران شهرستان ساوه منتشر شده است که البته حال وهوای رباعیات آن کتاب با این غزل بسیار متفاوت است!!

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

از تو به غیرِ خاطره چیزی نمانده است
از من به غیر جسم مریضی نمانده است

افسوس رفته ای و کنون دست دوستان
غیر از کنایه خنجر تیزی نمانده است

از آن غرور محکم مردانه ام ببین
جز خواهشی زنانه پشیزی نمانده است

برگرد ای غزال فراری به دشت ها...
من زخمی ام، توان ستیزی نمانده است

من را اسیر کردی و رفتی، در این قفس
جز مرگ هیچ راه گریزی نمانده است

شعر از مجید ترکابادی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

آه ای طناب دار، دست از سرم بردار
ای مار آدمخوار، دست از سرم بردار

چون ضبط صوتی پیر حرفی نخواهم زد
افتاده ام از کار، دست از سرم بردار

پروانه ای رد شد از میله های سرد
در حد یک دیدار، دست از سرم بردار

پروانه آدم شد، من بال پوشیدم
ترسیده ای انگار، دست از سرم بردار

روحم شبیه باد دور تو می گردد
گفتی خودت این بار : " دست از سرم بردار "

شعر از بابک سلیم ساسانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

سر می کشم مثل شرابی تلخ ته مانده های خاطراتت را
تا از تمام این دل ساده یکباره بر چینم بساطت را

این روزها هی سخت می گیری بر چشمهایم بردلم دستم
شاید نمی دانی که می دانم تک مادّه های انضباطت را

وقتی نمازت را نمی خوانی الا به سمت قبله ای مبهم
دیگر چه فرقی می کند باسین یا صااااد بنویسی صراطت را

نه دستهایت را نمی خواهم بردار و دور از چشمهای من
با یک نگار تازه قسمت کن قدری رها کن احتیاطت را !!!

دریاچه ای بودم که هر شب با رؤیای شیرین هزاران رود...
اما تو شورش را درآوردی از بس که گفتی ارتباطت را...

***

"آغامحمد خان"اگر باشی میراث دار عصر استبداد
یک شب گواهی می دهد تاریخ آغاز فصل انحطاطت را

شعر از زهرا احسانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/10/01                 

 

به جستجوی تو حتا پیاده تهران را
ولی نه ! بیشتر از آن تمام ایران را

شبیه یک زن دیوانه ام که می بیند
به شکل تو همه ی مردم خیابان را

نگاه کن به درختان که دستهای منند
پراز شکوفه کن این شاخه های عریان را

بگو بایستد این باد و با خودش نبرد
از این کسالت هر روزه بوی باران را

بهار یک گل خشکیده است لای کتاب
اگر ورق نزنی صفحه ی زمستان را

بیا بخاطر این روزها که آزادیم
هزار بار بچرخیم دور میدان را

شعر از نگین فرهود

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/30                 

 

ققنوس ِ من ! دردا که پر - پر ، پرپر ت کردم
وقتی به دنیا آمدم ، خاکسترت کردم ..

قول ِ بهشت ِ زیر ِ پا ، نقد ِ جهنم بود !
آتش شدم .. دامن گرفتم .. " مادر " ت کردم

نُه ماه ِ کامل ، از دل ِ خون ِ تو خون خوردم
تو ماه ِ کامل بودی و من لاغرت کردم

با تای تانیث ِ ته ِ اسمم سند خوردم !
سی ساااااااال محکوم ِ عذاب دیگرت کردم

ای رفته از خود سال ها ، تا آمده با من !
تنها تر و تنها تر و تنها ترت کردم

***

آتش گرفتم زیر ِ خاکستر .. حلالم کن !
افتادم از پای نفس دیگر .. حلالم کن !

حرفی نمانده جز " حلالم کن " ... حلالم کن !
صد بار بخشیدی مرا .. از سر حلالم کن !

بانوی بارانی من ! غسلم نده با اشک !
از من که اندوه تو ام بگذر ! حلالم کن !

آآآآه.. این نهنگ ِ مرده ، قصد ِ خودکشی دارد...
آبی ِ اقیانوس ِ پهناور ! حلالم کن !

بیزارم از بازار – گرمی ِ غزل حتا ! دارد حرامم می کند ...
ماااادر ! حلالم کن ...

****

آغوش می خواهم برای گریه ی سی ساااااااال
هق - هق تر از آنم که آرامم کنی مادر ...

من زهر ِ مارم ! تلخ کردم روزگارت را ...
با بند ِ نافم کاش اعدامم کنی مادر...

شعر از طاهره خنیا

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/27                 

 

مصیبت های من بسیار اما دلبرم خوب است
تنش گرم و لبش شیرین! هوای بسترم خوب است

خداراشکر! دارد پیکرم با درد می سازد
اگر نیمی از آن بیمار نیم دیگرم خوب است

"مرا درخانه سروی هست کاندر سایه ی قدش"
دلم آرام! افکاری که دارم در سرم خوب است

نیازی نیست زیباتر از این باشم همینی که
به هر شکلی که می خواهم از او دل می برم خوب است

نیازی نیست چون رودی کنار خانه اش باشم
همین که نیمه شب ها از خیالش بگذرم خوب است

برای دیگران دنیای سرشار از دورویی ها
برای من همین که ساده و خوش باورم خوب است

همین که گاه با او می نشینم چای می نوشم
همین فنجان که دارم تا لبم می آورم خوب است

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/27                 

 

به هر مصیبت و جان کندنی که سر می‌شد،
دوباره گونه اش از دیدن تو تر می‌شد!

زنی که آتش عشق تو در دلش می‌سوخت
و با نسیم نگاه تو شعله ور می‌شد

به دور ریخت شبی قرص‌های خوابی را
که رفته رفته بر این درد بی اثر می‌شد

همیشه مست و پریشان همیشه آخر خط
همیشه از همه جا راهی سفر می‌شد...

نشد کنار تو باشد! چه تلخی محضی
نشد، نشد که بماند، ولی اگر می شد ...

خودش به فکر پریدن نبود از این بام
همان زنی که برای تو بال و پر می‌شد

***

«در»ی به روی غرورش، «در»ی به دلتنگی!
همیشه آخر این قصه «دربه در» می‌شد

شعر از رویا باقری

از مجموعۀ  «یک بعدازظهر ناخوانده» /انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/26                 

 

من آمده ام فاتح دنياي تو باشم
تا گام نخستين به بلنداي تو باشم

تو قله ي برفي و نفس گير تر از مرگ
مي خواهم از اين دامنه هم پاي تو باشم

با من؛ که تو آغوش اگر واکني امروز
مصلوب شوم بر تو؛ مسيحاي تو باشم

با شاعر در بند جنون تو گرفتار
مي سوزم و مي سازم اگر جاي تو باشم

خورشيدَمي و عادت هر روزه ام اين است؛
يک پنجره مبهوت تماشاي تو باشم

شعر از مهدي فرجي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/25                 

 

کم بدست آوردمت، افـزون ولي انگـاشتم
بيش از اينهـا از دعــاي خود تـوقـع داشتم

بيد مجنون کاشتم ــ فکر تو بودم ــ خشک شد
زرد مي شد مطمئنا کـــاج اگر مي کاشتم

آنکه زد با تيغ مکرش گردنم را،خود شمرد
چندگامي سوي تو بي سر قدم برداشتم

اي شکاف ِسقف ِ بر روي سرم ويران شده
کاش از آن اول تو را کوچک نمي پنداشتم!

آه ِمن ديشب به تنگ آمد؛ دويد از سينه ام
داشت مي آمد بسوزاند تو را، نـگـذاشـتـم!!

شعر از کاظم بهمني

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/25                 

 

بی تو جای خالی ات، انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط

چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند...
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط

با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط

***

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

شعر از علی صفری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/25                 

 

عشقم کشیده قافیه ها را رها کنم
یک ساختار تازه خودم "اخترا" کنم!

آری، همین! درست شنیدید! اخترا!
عین اش  پریـد تا غلـــط نابجــا کنم!

من خسته ام، غزل ترکید از گلایه هام
وقتــی کــه قالبــم ترکیده چرا کنم...

خود را اسیــر وزن و نگهبان قافیه؟
اصلا چرا به صفِ ردیف ، اقتدا کنم؟

باید برای اینکه بفهمند خسته ام
امشب تمام سابقه ام را رها کنم!

از تیر و بهمن و غم ِ خرداد، خسته ام
در جمـع شاعران ز چه فکر بقا کنم؟!

بانو بیا که پای تو وسط کشیده شد!
بایــد دوباره باز من از تـــو "دفا" کنم!

یکبار شد تـو از شرف من "دفا" کنی؟!
یکبار شد به جز تو کسی را صدا کنم؟

بانو، من امشب از همه چیزم گذشته ام
امــا چگـــونه از تــو خودم را جدا کنم؟!

بانــوی (بهمنی)، قلمم یخ زده! ببین
با این غزل و منتقدانش "چکا" کنم؟!

فردا همینکه این غزلم پخش می شود
باید  تمـــام قافیـــه ها  را سوا  کنم!

اینجا کسی به فکر من و خلوتم که نیست!
شاعـــر شدم کـــه قافیــــه را جا بجا کنم!

در ساختار و قالب و سبک و ردیف و وزن
تا آخریــن دقیــقه ی شعــــرم شنا کنم!

بانوی صبحِ بهمنِ شصت و فلان، چرا
باید که از نوشتن اسم ات حیا کنم؟!

بیخـود  بـه نقـد بنـده نپــرداز  منتقد!
تصمیم دارم از همه خود را جدا کنم!!!

شعر از محمد حسین ملکیان


غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/25                 

 


تو را بر روی کاغذها اگر رقصانده خودکارم
تمام حرفها را از نگاهم خوانده خودکارم

شبیهِ کفتری که جلد بامی است در شهری
برای از تو گفتن رویِ کاغذ مانده خودکارم

تو را تویِ گلویِ دفترم آهسته می ریزم
هوس های مزاحم را همیشه رانده خودکارم

چه بی شرمانه دارد می نویسد چون به تو حتماً
نیازِ بوسه ای را بر لبت فهمانده خودکارم

تو می ریزی به رویِ شانه گیس مشکی خود را
برایِ وصفِ حالم مدتی ـ در ـ مانده خودکارم

به سازت کوکِ کوکم، در غزلها با تو می لولم
به وزن خنده های تو مرا رقصانده خودکارم

شعر از صدیقه کشتکار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/24                 

 

بالاتر از تصور حوا نشسته ای...
من با توام برای چه تنها نشسته ای؟

هر روز در کنارتو صبحانه می خورم
هر روز در کنار من اینجا نشسته ای

هرگز به فکر رفتن از این زندگی نباش
آینده ی منی که به رویا نشسته ای!

وقتی به یاد هر دویمان پیپ می کشی
در بهترین دقایق دنیا نشسته ای

حدسم درست بود.. هنوز عاشق منی
حدسم درست نیست؟ تو از پا نشسته ای!

هی خیس می شود بدنم با رطوبتت
احساس میکنم لب دریا نشسته ای

می خواستم ببوسمت اما.. نشد.. نشد
بالاتر از تصور حوا نشسته ای..

شعر از حوا شایگان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/24                 

 

 

نیستی، طی کردن این راه زجرم می دهد
خاطراتِ سردِ آذر ماه زجرم می دهد

خاطرات قهوه خوردنها و فالِ قهوه در
کافه های دنج کرمانشاه زجرم می دهد

باز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شود
راهرویِ سردِ دانشگاه زجرم می دهد

بیشتر از حال و روز خود برای من بگو
جمله های مبهم کوتاه زجرم می دهد

دوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفت
راستش این خیل خاطر خواه زجرم می دهد

***

بودی و حالِ تمام شعرهایم خوب بود
نیستی، این عاشقانه آه... زجرم می دهد

شعر از زینب اکبری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/24                 

 

دلم لک می زند هرشب تو را با آن همه مردی!
تو را با چشمهایی که برایم هدیه آوردی

بیابان گیر شد جغرافیای عشق از وقتی
نوشتی:"دوستت دارم" مرا مجنون خود کردی

سفر یعنی دلم هر شب بگردد دور چشمانت
و این سان نو شود هرروز قانون جهانگردی

نمی خواهم جهان باشد نباشد دستهای تو
نمی خواهم بدون تو نه درمانی نه همدردی

جواب آغوش گرم تو کفایت می کند وقتی
بپرسند از دلم دستم سؤالاتی به این سردی

***

قبول از عشق گفتی و دلم را زیر و رو ...اما
دوباره پیش چشمان من عاشق کم آوردی!       

شعر از زهرا احسانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/09/24