وبلاگicon
غزلسرا

 

کی کوزه ای بردم که پر آورده باشم؟
شاید فقط از تو لبی تر کرده باشم

گاهی می آیم می روم بی آن که حتی
یک قطره آب از چشمه ات آورده باشم

از من چرا باید نگاهت را بگیری
پس بال هایم را کجا گسترده باشم

دیگر برایم هیچ راهی غیراز این نیست
بگذار دیگر با تو هم بی پرده باشم:

پشت نقابت کیست؟ می ترسم که یک عمر
با قاتل خود مهربانی کرده باشم

می ترسم از زهری که دارد خنده هایت
یک مار را در آستین پرورده باشم

رفتی و از من تاج و تختم را گرفتند
فرقی ندارد شاه یا یک برده باشم

اصلا قبول این حرف ها معنا ندارد
پیدا نکردم تا تو را گم کرده باشم

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی
تا مونالیــــــــــــزاترین لبخند ِ در قابش تویی

عشـــــق از چشــــمان ِ تو باید نگهداری کند
سرمه کوب ِ نسـخه ی ِ خطی ِ نایابش تویی

مثل ِ قرص ِ مــــاه در لیوان ِ آب ِ آســــــــمان
شب که آرام است یعنی قرص ِ اعصابش تویی

نم نم ِ سنتور ِ باران کوک با چشمان ِ توست
پلک برهم میزند هر نت که مضـــرابش تویی

لرزه انداز است تن پوش ِ سپیـــــد ِ مخملت
انزلــی برف آمــده یا قــــوی ِ تالابـش تویی؟

تا ابد خدمتگـــــزار ِ ناز کردن هــــای ِ توست
هرکسی که دختــــر ِ مغرور ِ اربابـــش تویی

ابن سیرین هم ندیده سیـــر در خابش تو را
هر که شد دیوانه ات تعبیر ِ بی خابش تویی

رست/م از داغ ِ اساطیری ِ تو دلخون ِ عشق
تا شقایق هست یعنی زخم ِ سهرابش تویی

با تو بودن آرزویی تا ابد شاید محــــــــــــــال
خوش بحال ِ هرکسی دلتنگ و بی تابش تویی

برگهای ِ دفترم یک دهکــــــده انگــــــور شد
هر غزل که میسرایم خوشه ی ِ نابش تویی

شعر از شهراد میدری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

تو با "اسب" آمدی ای مادیان بادپا ! ری را ! *
برایم ارمغان آورده ای سالی بهاری را

زمین سی سال مثل بختکی بر سینه ی من بود
تو پایان دادی ای خورشیدکم این بدبیاری را

تو رسم دلبری با من به جا آوردی و من هم
ازین پس با تو خواهم گفت رسم دوستداری را

به هر کس جز تو خواهم گفت نه! باشد که بعد از این
بگیرم از لبت پروانه ی کمیاب "آری" را

نگاهم کن! بپاش آیینه و الماس از پلکت
صدایم کن! رها کن از گلو فوج قناری را

تو لب تر کن! خزر را در خلیج فارس می ریزم
اشارت کن! به گیلان وصل خواهم کرد ساری را

تو دلسنگی و من آیینه ای دلتنگ، دور از تو
کجای سینه ام بگذارم این اندوه کاری را

شعر از علیرضا بدیع

*ری را یک اسم شمالی است.

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

حالا که هستی... در کنارت اشک می ریزم
آغوش وا کن در حصارت اشک می ریزم

بر شانه هایت ریختی موهای لختت را
دارم به روی آبشارت اشک میریزم

بار سفر بستی و من تنهاتر از هر وقت...
تو میروی... پشت قطارت اشک میریزم

در ایستگاه خالی از تو می نشینم باز
دارم به دور از سایه سارت اشک می ریزم

آهسته می خشکد گل لبخندهای من
در حسرت عطر بهارت اشک می ریزم

خورشید من هر جا که باشی با تو دلگرمم
هر جا که باشم در مدارت اشک می ریزم

خانه که هیچ این شهر بی تو مثل زندان است
آزادم اما در اسارت اشک می ریزم

عکس تو را آهسته برمیدارم از دیوار
حالا به روی یادگارت اشک می ریزم

شعر از سیامک نوری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

می شود سخت ترین مساله آسان باشد
پشت هر کوچه ی بن بست خیابان باشد!

می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود
شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد

گیرم این عشق -که آتش زده بر زندگی ات-
بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!

گیرم این دفعه که برگشت، بماند...نرود!
گیرم از رفتنِ یکباره پشیمان باشد

بعد شش ماه به ویرانه ی تو برگردد
تا درین شعر پر از حادثه مهمان باشد

فرض کن حسرتِ پاییز، تو را درک کند
روز برگشتنِ او اولِ آبان باشد!

***

بگذر از این همه فرضیه، چرا که دل من
مثل ریگی ست که در کفش تو پنهان باشد!

شعر از اميد صباغ نو

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

بگذر از عشقم ،رهایم کن که ماندن زور نیست
توی این آزادی مطلق کسی مجبور نیست

با تو افتادم در آغوش هزاران اشتباه
چشمهایت را نبند این صحنه ها ناجورنیست

چشمهایت را نبند این شعرها شعر من اند
حالت افسردگی از حس و حالم دور نیست

مرده ای در من به رویای تو عادت کرده است
واقعیت را نمی بیند اگرچه کور نیست

گریه کن سنگین و مردانه درون شعرها
در غزل جایی برای آدم مغرور نیست !

چهره ی دلدادگان را این چنین برخود نگیر
خوب می دانم که رفتار تو بی منظور نیست

قهرمان بازی تو حال مرا بد می کند
یک نفر بیهوده در ذهن کسی منفور نیست

آه زیر سایه ات قید خدا را هم زدم
انتهای قصه هایم گم شدن در نور نیست

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

دل بردي از من بي نياز از دلبري ها
بي سِحر و جادوها و بي افسونگري ها

بي باده و بي جام مستم كرده اي با
گل هاي رنگارنگ دشت روسري ها

دل نيست ، نه...سنگ است ، اما سنگ هم با-
نام نگين چسبيده بر انگشتري ها

كوه طلاي ناتمامم ! با تو ديگر
تعطيل خواهد شد دكان زرگري ها

نام تو را آموختم بسيار پيش از
آموزش درس زبان مادري ها

دنبال تو سايه به سايه مي دوم تا-
وقتي بيافتند از نفس پشت سري ها

دور تو مي گردند چون پروانه انگار
هرشب عطاردها ، زحل ها ، مشتري ها

بگذار رسواي تمام شهر باشم
ديگر نمي ترسم ازاین دور و بري ها

من قبله ام را يافتم ، حيّ علي العشق...
وقت مسلماني ست بعدِ كافري ها !

شعر از رضا نيكوكار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

خوشا چشمی که هر شب تا سحر دنبال خورشید است
سحرها در پی پرسیدن احوال خورشید است

همه ذی الحجه هایش از صفای مروه لبریز است
محرم می رسد سرگرم استهلال خورشید است

چه حالی دارد آن وقتی که در دریای او غرقی
به هر سمتی که می چرخی فقط تمثال خورشید است

تمام لحظه هایت انعکاس نور از نور است
لبت سرگرم با تکرار نام آل خورشید است

تمام کهکشان ها بر مدار عشق می چرخند
ستاره ذره ای افتاده از غربال خورشید است

دلم این روزها در سینه سرگرم عزاداری است
خدا را شکر که این ذره در چنگال خورشید است

به پرواز کبوتر بر فراز قله می ماند
محرم گرچه زخم کهنه ای بر بال خورشید است

از این مردن شمیم سیب در تاریخ پیچیده است
که مرگی اینچنین شایسته ی امثال خورشید است

چنان مرگی که با آن زندگی از چشم ها افتاد
چه پروازی! ببین آغازش از گودال خورشید است

خدایا! گرگ دارد می درد دستار یوسف را
از آن خون میچکد، ای وای! نه! این شال خورشید است

نشانی ها درست است این سر افتاده در گودال
شبیه حیدر است و بر لبش تب خال خورشید است

شب شام غریبان می رسد، گل ها عزادارند
و شب در فکر غارت کردن اموال خورشید است

خداوندا کدامین صبح یا عصر کدامین روز
کدامین جمعه آیا وقت استقبال خورشید است؟!

شعر از  عبدالحسین انصاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

از لب ِ زائر کشت شهد ِفراوان ریخته
هر طرف رو می کنی انبوه بی جان ریخته

گره موی تو آباد ترین ویرانی است
بر سرو رویت اگر گیسِ پریشان ریخته !

با عراقی نفست دمخور عشاق شده
لیکن از دلبری ات سبک خراسان ریخته

حس ِ دیوانه شدن را به کسی خرده نگیر
گرچه بر ساحلت امواج خروشان ریخته

سینه چاکان ِ تو پابند تماشا شده اند
بس که از چشم تو آهوی غزلخوان ریخته

زخم بر دست و دل ما زدنت موهبت است
بس که از جنجر ِ ابروی تو درمان ریخته

***

می روم دربه در غربت طهران بشوم
نقش دار است که از قالی کرمان ریخته

سید مهدی نژادهاشمی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

کاش یکشب می پریدم با تو خوابی کهنه را
می چشیدم از لبت طعم شرابی کهنه را

کی خودت را می رسانی تا به جایش آورم
بوسه بر پیشانی ات، آری ثوابی کهنه را

می شمارم خاطرات دیدنت را یک به یک
توی گوشت خوانده بودم شعر نابی کهنه را

دیدنت را در اتاقم باز تمرین می کنم
کوچه فرضش کرده ذهنم حجم قابی کهنه را

آه اما توی عکست ذره ای لبخند نیست
اخم تو آورده یادم منجلابی کهنه را

می زنم گیلاسها را پشت هم تا نشنوم
از در و دیوار خانه من جوابی کهنه را

شد صلاه ظهر و من بر تخت خود افتاده ام
این تویی یا باز می بینم سرابی کهنه را

شعر از صدیقه کشتکار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

گفتمت خورشيد، اما آسمان زيباتر است
گفتمت باران، وليکن ابر از آن زيباتر است

در رگانت مي دود خون تمام انبيا
خواندن نام تو با پيغمبران زيباتر است

در سکوت چاه هاي کر نمي جويم تو را
جستنت در لازمان در لامکان زيباتر است

گرچه فيض آسمان جاري ست اما باز هم
روي دوش ماه گوني هاي نان زيباتر است

گوش دل دادم به نجواي جهان، ديدم چقدر
ذکر نامت در حديث ديگران زيباتر است

از تمام سوژه هايم،گفتن از مردي که داشت
در گلوي سال هايش استخوان زيباتر است

ابتدا گفتم رکوع و دادن انگشتري...
بعد ديدم سجده و تقديم جان زيباتر است

آرش فرزام صفت

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/01                 

 

واژه در سر مثل آبی در سماور می شود
شعر چای است و گلوی حاضران تر میشود

جابجا کردم در این بین آسمان را با خزر
گوش ماهی قاصدک ماهی کبوتر می شود

قهوه چی با چای می آید و من با یک غزل
خستگی های من و او این به آن در می شود

مشتری از جنگ می ترسید و بمب هسته ای..
من از آن وقتی که ابروهات خنجر می شود

بغض ها را اشک می ریزم که حال چشم من
مثل حوض کافه با فواره بهتر می شود

می شود از آبشار و جنگل و مه شعر گفت
نه ولی لبخند تو یک چیز دیگر می شود

شعر از جواد منفرد

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/01                 

 

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود

سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

شعر از الهام دیداریان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/01