X
تبلیغات
وبلاگicon
غزلسرا


چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین
کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام

همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود
به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خویش شوم آبروی عشــــــــــق آری
اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام

کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم
اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام

شعر از حسین منزوی






 تاریخ ارسال  92/01/18    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

شعر از قاسم صرافان


یک غزل از کتاب "هـ دو چشم" مجموعه شعرهای عاشقانه و آزاد قاسم صرافان





 تاریخ ارسال  91/12/15    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

شعر از فاضل نظری






 تاریخ ارسال  91/11/11    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


دلتنگی ام را از غزل این یار دیرینم بپرسید
از همسپار لحظه های تلخ و شیرینم بپرسید

این خنده های بیخودی را بر لبم جدی مگیرید
حال مرا از واژه های شعر غمگینم بپرسید

من خود نمی دانم شما درد مگوی سالها را
از خود که عاجز مانده در یک لحظه تسکینم بپرسید

من زنده ام اما خود این نادیده را باور ندارم
از هرکه این ناباوری را کرده تلقینم بپرسید

باور ندارم از خود این تسلیم بی چون و چرا را
از زندگی از هرچه می خواند به تمکینم بپرسید

یک مرغ دیگر کم شد از این فوج بی پرواز و آواز
دیگر مرا از پنجه خونین شاهینم بپرسید....

شعر از محمد علی بهمنی






 تاریخ ارسال  91/07/29    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد
شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد

خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید
هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد

ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی
بر کشت زار ما اگرت نم نمی رسد

چون مرغکان گلشن تصویر شیونم
هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد

با آن که همچو آینه ام در غبار غم
گردی ز من به خاطر همدم نمی رسد

شعر از شفیعی کدکنی






 تاریخ ارسال  91/07/20    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري

لحظه‌هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم‌انتظاري

صندليهاي خميده، ميزهاي صف‌كشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، صندليهاي خماري

سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث:
در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري

شعر از قيصر امين‌پور






 تاریخ ارسال  91/07/18    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   

من از خدا که تو را آفرید ممنونم
ازآنکه روح به جسمت دمید ممنونم

ازآنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
ازآنکه طرح تنت را کشید ممنونم

توراه می روی اندام شهر می لرزد
من از تمام درختان بید ممنونم

در این غروب در این روزهای تنهایی
از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
وآنکه آمد و او را خرید ممنونم

من از نگاه پریشان آن زلیخایی
که خواب پیرهنم را درید ممنونم

چنان گداخته‌ی شاهرود چشم توام
که از ابوالحسن و بایزید ممنونم

تمام مردم این شهر دوستت دارند
من از حسین و رضا و مجید ممنونم

چقدر خوب وقشنگی چقدر زیبایی
من از خدا که تو را آفرید ممنونم

فرامرز عرب عامری




 تاریخ ارسال  91/07/02    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


تور بر سینه‌ی سراب نشست، لرزه بر آبشار نور افتاد

پیرمردی سوار بر قایق، باز دریا دلش به شور افتاد

آمد و تور نخ‌نمایش را، باز هم‌خوابه کرد با امواج
قهرمان همیشه‌ی دریا – آن پری – آخرش به تور افتاد

ماهی سرخ و کوچک دریا، رفت و دیگر کسی ندید او را
روزی از روزهای بارانی، توی تُنگابه‌ی بلور افتاد

او که هر روز با رفیقانش، بال‌دربال موج می‌رقصید
آه! تصنیف موج یادش رفت، از رفیقان خویش دور افتاد

شانزده سال بعد از این قصه، با تمام وجود حس کردم
من همان ماهی‌ام که چندی پیش، دل به دریا زد و به تور افتاد

شعر ازعلی‌رضا بدیع






 تاریخ ارسال  82/05/28    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

شعر از سعید بیابانکی





 تاریخ ارسال  81/05/27    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند

 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

شعر از هوشنگ ابتهاج





 تاریخ ارسال  77/05/23    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

شعر از شهریار





 تاریخ ارسال  77/05/22    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   

آن که رسوا خواست ما را، پیش کس روا مباد!
وان که تنها خواست ما را، یک نفس تنها مباد!

آن که شمع بزم ما را با دَمِ نیرنگ کشت
محفلش، یارب، دمی بی شمع شب فرسا مباد!

چون گزیر از همدمی گردنکش و مغرور نیست
با من از گردنکشان، باری، به جز مینا مباد!

چون گل رؤیا به گلزار عدم روییده ایم
منّتی از هستی ی ِ ما بر سر دنیا مباد!

می توان خفتن چو در کوی کسی همچون غبار
پیکر تبدار ما را بستر دیبا مباد!

سایه ی ویرانه ی غم خلوت دلخواه ماست
کاخ مرمر گون شادی از تو باد از ما مباد!

ما و بانگ شب شکاف مرغک آواره یی
گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد!

غرق سرگردانی ی ِ خویشیم چون گرداب ِ ژرف
هیچمان اندیشه از آشفتن دریا مباد!

امشبی را کز مِی ِ پندار، مست افتاده ایم
با تو، سیمین، وحشت هشیاری فردا مباد!

شعر از سیمین بهبهانی





 تاریخ ارسال  76/05/16    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   


باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

شعر از نجمه زارع





 تاریخ ارسال  76/05/16    مدیر وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا

مجموعه غزلیات شاعران پارسی

jQuery Social Share