وبلاگicon
غزلسرا

 

این شب بی قدر ، هرگز طالعی روشن نداشت
با تو بودن جز ضرر ،چیزی برای من نداشت!

در نگاهی که به فرمانِ هوس، جان می گرفت
من زنی بودم که چیزی قیمتی... جز "تن" نداشت!

جز همین که : "می شود با او شبی را صبح کرد"!
ذهن ِ بیمارِ تو ،درک دیگری از زن نداشت!

در شبی پاییزی ات ،بگذاشتم با دیگران...
این گل پژمرده ی بی رنگ و بو ،چیدن نداشت

در نبردم با غرور خویش و در سرکوب خود
دوستی با تو ،کم از همراهی دشمن نداشت!

حس عصیان را از این روح زلیخایی گرفت
یوسفی که در قفایم بود و پیراهن نداشت!!

شعر از فریبا صفری نژاد

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

ای کاش سروی پای جو های تو باشم
ابریشمی از جنس موهای تو باشم

فرقی ندارد صاف باشد یا گل آلود
یک برکه اما روبه روهای تو باشم

با تیغی از عشق تو نافم را بریدند
شاید من از دخترعموهای تو باشم

بگذار یک شب نیمه مست و نیمه هشیار
پیچیده در لای پتوهای تو باشم

می ترسم از من بالشت را پس بگیرند
جامانده از پرواز قوهای تو باشم

می ترسم اما از کسی پروا ندارم
بخشی اگر از آرزوهای تو باشم

***

نگذار دشمن شاد باشم بین مردم
درحسرت یک تار مو ی تو بمیرم

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

کاش یک شب مثل مرداب از تو مهتابی شوم
مثل روح پاک دریا رنگ بی تابی شوم

دوست دارم هر سحر با دل دل دریا شدن
روی نسرین وجودت قطره ای آبی شوم

یا برای جست و جوی فندقی از بوسه ات
التهاب سرخ سرگردان سنجابی شوم...

حاضرم مجذور شوق مردن یک سینه سرخ
ضرب در احساس یک نیلوفر آبی شوم

تیره شطی موج خیز است این به ظاهر زلف تو!
روی این موج پریشان بلکه مرغابی شوم!

یادگاری از عطش؛شاید در این صحرای عشق
نخل مجنون زاد آتشگون مردابی شوم

تا ابد دور تو می گردم که شاید لحظه ای
هاله ات،ای ماه آبی سوز عنابی شوم

در تماشای تو جاری می شوم؛رخصت بده
تا سراپا دیدگانی ژرف و گردابی شوم

از تو سرشارم؛چه آسان می توانم تا ابد
مثل دریا بستر هر متن خیزابی شوم...

شعر از شهاب آتشزاد انارکی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

می آید دستهای ماه هر شب سوی تو بانو
ببندد جان عالم را به تار موی تو بانو

برای شب همین کافی ست که مأمور شد هرشب
بگوید مو به مو افسانه ی گیسوی تو بانو

و وقتی آسمان برخاست بعد از یا علی گفتن
زد از روی توسل دست بر زانوی تو بانو

شکوه عصمتت را کور مادر زاد می فهمد
که مانده همچنان در آرزوی روی تو بانو

اگر میراثدار یازده خورشید تابانی
چرا شب سر در آورده ست از بازوی تو بانو؟!!!

چرا بر قد و بالای نماز هر مسافر هم
چنین مظلوم پهلو می زند پهلوی تو بانو؟!!!

***

خدا بی شک خودش را "احسن الخالق"نخواند الا
شبی که دست زد بر خلقت نیکوی تو بانو

شعر از زهرا احسانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

تــمام دفــتر شــعرم پر از احـساس تکراریست
مــیان حــجـم افکارم"جــنون"درد خــودآزاریست

شـبیه هــیچ چــیزم بــین ”دو دنیا“ پر از ابهام
برای یک مـترسـک زنـدگی هم مرگ اجباریست

ســکوت مـمتدم که با شــکسـتن زنـدگـی کرده
کسی هستم که” تنهایی“درونش جای خون جاریست

کســی بودم که دنیایـش فقط عشق و غزل بود و...
حـضـور آرزوهایـی که حالا حجم آواریست↓

به روح شــاعری خســته از این تقــدیر لامذهب
مــیان مشــتی انسان و زبان که تیـغ تاتاریست

***

دلم می گــیرد و گاهــی سـرم آبســتن ذبح است
غزل گفتن در این حالت خودش از روی ناچاریست

مرا هـرگز نــفهمیــدند در این شهـر ادمزاد
”توهــم“عشــق بود؛ شعــرهم گفـتند بیــماریست

منــو دنـیای تـنهای خودم مانـدیمــو بغــضی که
تــمام دفــتر شــعرم پر از احـساس تکراریست

شعر از علی توکلی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

هجوم  بی قراری  و  شروع  پیچ و تابها
گلایه ای  ندارم  از کشیدن  عذابها

کنار  ریخت و پاش  این  اتاق  شب  رسیده  باز
ترانه  می طراود  از تجمع  کتابها

به  هرچه  خیره  می شوم  بدون شک  شبیه  توست
از  آسمان  گرفته  تا  گذشتن  شهابها

در  انتهای  هر عطش  سراب می چکد  چرا ؟
برای رفع  تشنگی  نمی رسم  به  آبها

به درک من  نمی رسد  اگرچه  پاسخت  ، بگو
بدون من  چگونه  می روی  به عمق  خوابها  ؟

نگو فقط ،  فقط نگو  که  مثل  تو  نمی شوم
که  نوبتی ست  عزیز من    همیشه  آسیابها

شعر از زهرا حسینی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

آمدم تا در نگاهت جان بگیرم رفته بودی
تا به پایت سرگذارم تا بمیرم رفته بودی

رفتی از دیده نه از دل, کاین چنین دلتنگم ای جان
برقرارت آمدم ای دلپذیرم رفته بودی

دیشب از کویت گذرکردم که از عطر وجودت
زنده گردم, ردپایی از توگیرم رفته بودی

باخیالت درزمین واسمانها پرکشیدم
تا بگویم بی تو عنقایی اسیرم رفته بودی

خواب دیدم بانگه گفتی به میعادم ببینی
ازره خواب آمدم با اینکه پیرم رفته بودی

اول اما گفته بودی (میری) از دست زمانه
میروم تا دست پیری را بگیرم رفته بودی

شعر از سید رضا میری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

نه کنج این دواخانه نه بر این تخت میمیرم
اگر از کوچه ات یک شب ببندم رخت میمیرم

چنان به دیدن چشمان دریاییت معتادم
که روز ترک کردن از خماری سخت میمیرم

چنان مایوسم از اقبال خود که خوب میدانم
به آن روزی که رو کرده ست, بر من بخت میمیرم

برای مردنم ایگل به نفرین احتیاجی نیست
یکی زین روزها ازغم, خیالت تخت میمیرم

شعر از محسن سرمچ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

روی دیوار دلم طرح رخت خاکستریست
کار نقاشی که در دارالمجانین بستریست

هی شدم مجنون وهی فرهاد وهی خسرو ولی
عاقبت گفتی که سهم ما برادر خواهریست

صبح با خود عهد می بندم فراموشت کنم
شب به رویایم توهستی، این چه جنگ محشریست

بعدتو در ایل ما ترس از جدایی رسم شد
ای تبارت خون وخنجر،این چه رسم دلبریست؟

در هجوم یادهایت مرد سرگردانیم
بی پناه شانه ات دنیا بدون سنگریست

راستش با رفتنت ایمان من هم دود شد
زندگی بعد از تو بی شک در مدار کافریست

شعر از رضا کریمی مهرجان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

دورۀ فردین گذشت و... قصه ام بی قهرمان بود
شعرهایم بی فروغ و سازهایم بی بنان بود

یک سرود انقلابی روز و شب تکرار می شد
از کویتی پور؟ یا نه؟ نوحۀ آهنگران بود...

بی خیالِ سرخ و آبی، ناگهان تصویر میرفت...
وسط بازی فوتبا... موقع پخش اذان بود

عصر سانسور بود و قیچی، مادر چوبین و هاچ و...
مشکل اصلی حجاب و موی بیرون زنان بود

قصه ها روتین و غمگین، زندگی هر روز جمعه
عصر جمعه ، عصر غمگین، روز آقای زمان بود

سال های ابتدایی، زورکی مسجد نرفتم
روی تخته، زنگ دینی، اسم من جزو بدان بود

من خدا را بار اول توی کوچه دیده بودم
دختری که مهربان تر از خدای آسمان بود

نقش کم رنگی که پشت چادر مشکی پر رنگ
شب نشین بوسه ها و خنده های دیگران بود

کاش فردین میشدم تا آن خدا را پس بگیرم
آن خداوندی که شبها در پی یک لقمه نان بود

قصه ی سارا و دارا، قصه ی تصمیم کبری
رد شدیم و زندگیمان همچنان یک امتحان بود

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۲                 

 

 عقب بزن کمی از صورتت نقاب بتاب!
به این سیاهی انبوهِ بی‌حساب، بتاب!

قرار نیست تمام جهان شود روشن
به قدر روشنی یک چراغ خواب بتاب!

که چشم ‌هام ببیند زیاد یا کم را
به دست‌های من و شیشه‌ی شراب بتاب!

هزار پرسش اگر بر لبانم آمده است
نخواستم بدهد چشم تو جواب، بتاب!

به مبل و صندلی و ساعت و در و دیوار
به عکس خسته‌ی خود در میان قاب، بتاب

خیال کن دلی افتاده است در چاهی
به دادخواهی‌اش آورده‌ام طناب، بتاب

بتاب تا بکشم این جنازه را بیرون
بدون هیچ تب و تاب و اضطراب بتاب!

تمام زندگی‌ام یک کتاب غمگین شد
به سطرهای پریشان این کتاب، بتاب

به جاده‌ای که مرا می‌برد به دلتنگی
به اسب و زین و به پاهای در رکاب بتاب

به آن‌زمان که هوا از سیاه لبریز است
به قبل سر زدن سرخ آفتاب، بتاب

تویی که لحظه‌ی اعدام می‌رسی از راه
به ساعت سر میدان انقلاب بتاب

شعر از مجتبا صادقی‬

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۹                 

 

چشمت شکوه و حشمتِ این مُحتشَم سَراست
لبخندۀ تو شادیِ این کاخِ غم سَراست

پیراهنت حصارِ رحیمِ نوازش است
امّا چه رحمتی است که زیرش سِتَم سَراست ؟!

در خلوتِ تو حالِ دلِ بی قرارِ من
چون ضربِ نبضِ شاهِ جوان در حرم سَراست

ای آن که با تو آتش و باران و ابر و ماه
هم رقص و هم صدا و هم آغوش و هم سَراست

خورشید اگر به بام برآیی ستاره است
آیینه گر به جلوه درآیی صنم سَراست

از خلق در تحیّر و از خویش در شگفت
من دل به کار دارم و دنیا شکم سَراست

دلگیرم از جهانِ کمابیشِ رنگ رنگ
بنگر چه فتنه ها که در این بیش و کم سَراست

شعر از امیر حسین الهیاری

از مجموعه "پری خوانی"_ انتشارات قطره

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۸                 

 

چه همه دنیا و چه بوس و کناری دزدکی
مزه ی آغوش در قول و قراری دزدکی

عشق بازی در حیاط خلوت همسایه و...
بوسه های آخری، وقت فراری دزدکی

آش نذری، گاهگاهی خوب حاجت می دهد
میشود امسال هم نذری بیاری دزدکی؟

خواهشاً این دَرب و داغون کرده ی خود را بشاژ
طالب تَرکم،... بگو دیگر چه داری دژدکی؟

باقیات الصالحات عشق یعنی روز و شب
بر لب معشوق خود بوسه بکاری دزدکی

ضمن تقدیر و تشکر از تو «سهراب» عزیز
زندگی یعنی خدا، مادر، و یاری دزدکی

گونه هامان سرخ بود از سیلی و یادش بخیر
زندگی کردیم با غم، روزگاری دزدکی

غربتم را گریه کردم پشت پای رفتنت
با نخ سیگار اما چند باری دزدکی

هستی اش را داد و رفت و قاطی تاریخ شد
شاعر لب های تو، پای قماری دزدکی

شعر از فرشید تربیت

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۸                 

 

به باقی‌ماندهٔ عمرش، که باقی‌ماندهٔ درد است
فقط دور خودش چرخیده راهی را که طی کرد است

همیشه نقطه پایان و آغازش یکی بوده
همیشه حاصل جنگیدنش باغم عقب‌گرد است

همیشه متهم بوده، همیشه مجرمش کردند
صدایش تحت تعقیب و نگاهش تحت پیگرد است

به باقی ماندۀ جسمش، که زیر دست پا له شد
که لذت خانهٔ شبگردی یک‌مشت ولگرد است

به تن‌پوش سیاهی که به‌زور و جبر بر تن کرد
که شب‌های تجاوز از تن لختش درآورد است

به این اقبال تاریخی، به زن بودن، به زیبایی
به سالی که تمام فصل‌هایش ساکت و سرد است

به تنها گوشه‌ای کز کردنش در یک اتاق تنگ
که زندانبان آن سلول بی‌اندیشگی مرد است

به غمگینی بی‌حدش، به این کابوس پایان داد
به باقی ماندۀ عمرش، که باقی ماندۀ درد است

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۸                 

 

بد نکن با دلم اینگونه که بد می بینی!
می نشینی لبِ دلشوره و غم می چینی!

باز کن پنجره ی بسته ی آغوشت را
اگر از تلخی این فاصله ها غمگینی

لَیْلَه القَدرِ لبانِ تو پُر از اَلْغوث است
هدیه کن طعم لبت را به لب مسکینی

بی خودی خسته نکن نازکِ اندامت را
تو پناهنده ی آرام ترین بالینی !

حاضری باز به سر حد جنون برگردیم؟
سهم فرهاد بمانی به همان شیرینی؟

اگر آغوش تو بُت خانه ی کفر است و گناه
چه بهشتی است در این عاقبت بی دینی!!

خبر ِ آمدنم را به زلیخا بدهید
یوسف آورده ام و عاشقی اش تضمینی

فرض کن مرده ام و موقع دَفنَم برسی
گفتگوی من و اشک تو! .... عجب تلقینی!!

شعر از فرشید تربیت

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۸                 

 

شاید این روزهای بارانی آرزوی مسافری باشد
شاید آغوش سبز فروردین سهم مرغ مهاجری باشد

شاید این کوچه ای که دلتنگ است در غروبی شبیه هر شب من
در فراسوی انتظاری تلخ فکر دیدار عابری باشد

پشت سوسوی چشمهای شما پشت پرچینی از غزلهاتان
بی گمان هر شب خدا باید بارو بندیل زائری باشد

آرزو مانده در دل این شهر روزی از روزهای سبز خدا
در پس این سیاهی مطلق تکه خورشید لاغری باشد

کوله بار سفر ببند ای دوست شوق ماندن در این حوالی نیست
شاید این واژه های بغض آلود توشه راه شاعری باشد

شعر از رضا حساس

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۶                 

 

گفتم به باغ من نیاور باد و باران را!
حالا چطور آرام خواهی کرد توفان را

حالا چطور از خانه ام پرواز خواهی داد
این قار قار شوم..این خیل کلاغان را؟

حالا چطور از شانه ام پایین می اندازی
سرپنجه های اسکلت وار زمستان را؟

گفتم که فصلی تازه، فصلی سرد در راه است
گفتم که جدی تر بگیر این برگ ریزان را!

باور نکردی حرف هایم را و خندیدی
هرقدر گفتم لا اقل این سقف ویران را...

باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف
پوشاند صحن خانه را، پوشاند ایوان را

آوار شد بر شانه هامان برف و کرکس ها
از شاخه ها گنجشک های خیس لرزان را...

حالا تمام روز روی تلّی از آوار
بنشین و تا شب قار قار این کلاغان را...

شعر از پانته آ صفایی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۶                 

 

لبریز کردم از شرابی ناب جامم را
دیگر نمی فهمم حلالم را، حرامم را !

پِیکی زدم محض سلامت بودن ات، هرچند
یکبار هم پاسخ نمیدادی سلامم را

صدبار اگر از شوق شعری می فرستادم
بی اعتنا بودی، نمیدادی جوابم را

امشب از آن شب های بی تو آسمان ابری ست
با طعم بغضی کوفت خواهم کرد شامم را !

مادر حواسش هست، مادر خوب می فهمد
شیرین ِ عشقی تلخ اگر کرده ست کامم را

***

من دوستت دا... دوستت دا... دوستت دا... آه
هرگز نماندی بشنوی اصل کلامم را...

شعر از مریم پیله ور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۶                 

 

شعر و غزل ترانه به دادم نمي رسند
ديگر به هر بهانه به دادم نمي رسند

از من تمام دلخوشي ام را گرفته اند
افکار عاشقانه به دادم نمي رسند

چون گيسوي تو صد گره افتاده در دلم
دندانه هاي شانه به دادم نمي رسند

دارم عبور مي کنم از حدو مرزها
ديوارهاي خانه به دادم نمي رسند

شعر از شیرین خسروی

از کتاب "حتي همين گلدان خالي عاشقت بود"-انتشارات فصل پنجم

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۶                 

 

روایت کن برایم مختصر آن ماجرایت را
چرا بو می کشد از دور گرگی رد پایت را

صنوبرها تو را از دور می دیدند ...خیلی دور
ولی ای کاش می شد بشنود آنها صدایت را

شنیدم در شبی برفی به جنگ گرگها رفتی
نجاتش داده ای با دست خالی روستایت را

هنوز از دوریت گلنار بغضی در گلو دارد
دعا دارد بپوشی بار دیگر گیوه هایت را

تفنگت مانده بر دیوار با خوابی پر از باروت
مرورش می کند هر شب صدای آشنایت را

قدم بگذار در خوابم ... بگو از اتفاق سرخ
روایت کن برایم اندکی آن ماجرایت را

شعر از مجتبی اصغری فرزقی (کیان)

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۰۵