وبلاگicon
غزلسرا

 

سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،
موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...
یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه
اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،
چشمش به دنبال علی اصغری باشد

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب
«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

بابا ! مرا با خود ببر ، می‌ترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم
در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه
شاید برای او شب راحت تری باشد؟

شعر از قاسم صرافان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/08                 

 

دوباره نمِ نمِ باران، غزل، پریشانی
رسیده تا به گلو، واژه های بارانی

نمیگذاردم آرام، هقِ هقِ این بغض
کشانده ای غزلم را به اوجِ حیرانی

که واژه واژه تمامِ حروف آن، درد است
غروب.غربت و غم. اشک ،آه، ویرانی

برای از تو سرودن، ردیف لازم نیست
تویی که موج نوئی، در هجومِ طوفانی

ببخش.. قصدم از این شعر، روضه خوانی نیست
فقط گلایه و تنها گریزِ پنهانی...!

دوباره داغِ دلم تازه میشود امشب
تو بینِ این همه دشمن، غریب میمانی!

دوباره میرسد از ره، مُحرمت ، آقا
و دوره میشود، آئینِ نامسلمانی

خیالِ روضه ندارم.... سکوت خواهم کرد
تو حالِ شاعرِ خود را که خوب میدانی..

شعر از ندا نوروزی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/08                 

 

تنها که باشی کربلا را خوب می فهمی
اندازه ی درد و بلا را خوب می فهمی

فریاد هل من ناصرت تا آسمان باشد
لبیکهای بی صدا را خوب می فهمی

لب تشنه باشی مشک هم در بین دندانها
پاسخ به لبیک از اخا را خوب می فهمی

ضرب عمود آهنی ، تیری درون چشم
آنجا صدای آشنا را خوب می فهمی

یعنی برای بار اول گفته ای داداش
در لحظه ی آخر!! حیا را خوب می فهمی

ماه بنی هاشم شوی با یک امان نامه
در حین جان دادن ، وفا را خوب می فهمی

آنجا که تیری ، گردنی را روی بازو دوخت
فریاد و سوز ربنّا را خوب می فهمی

در زیر پای اسب ماندن جای خوبی نیست
وفتی که ماندی شیعه ها را خوب می فهمی

وقتی سرت بر نیزه تا تشت طلا می رفت
برپایی دین خدا را خوب می فهمی

پایش نیفتد حس کنی اندوه زینب را
تک ماندن موسی الرضا را خوب می فهمی

روزی اگر مهمان شدی با بیعت کوفه
شمشیر و تیر و پا گشا را خوب می فهمی

ای کاش می شد کوفه را نفرین کنم امّا...
فرزند زهرا درد ما را خوب می فهمی...

شعر از علی صفری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

ابرِ مستي تيره گون شد باز بي حد گريه کرد
با غمت گاهي نبايد ساخت، بايد گريه کرد

امتحان کردم ببينم سنگ مي فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد؛ گريه کرد

اي که از بوي طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد

با تمام اين اسيران فرق داري، قصه چيست؟
هر کسي آمد به احوالت بخندد گريه کرد

از سر ايمان به داغت گاه مي گويم به خويش
شايد آن شب «زجر» هم وقتي تو را زد گريه کرد

وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشيده شد
آن زن غساله هم اشکش درآمد، گريه کرد

شعر از کاظم بهمنی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

هرکه می داند بگوید، من نمی دانم چه شد
مست بودم مست، پیراهن نمی دانم چه شد

من فقط یادم می آید گفت: وقت رفتن است
دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی دانم چه شد

آنچنان از شوق او سر تا به پا رفتن شدم
در شتاب رفتنم توسن نمی دانم چه شد

روبروی خود نمی دیدم به جز آغوش دوست
در میان دشمنان، دشمن نمی دانم چه شد

سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز
ناله از من دور شد، شیون نمی دانم چه شد

من نمی دانم چه می گویید، شاید بر تنم
از خجالت آب شد جوشن، نمی دانم چه شد

مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد
ناگهان برخواستم، مردن نمی دانم چه شد

پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق
دست و پا گم کرده بودم، تن نمی دانم چه شد

ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان
در تنور آن چهره روشن نمی دانم چه شد

وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست
از خودش باید بپرسی، من نمی دانم چه شد

شعر از حمیدرضا برقعی


غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 


یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،
از جوهرة علقمه پر کن قلم‌ات را

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیة درد و غم‌ات را

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خوردة عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سورة قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقة هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسندة این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیة باختة شعر یزید است

چون قافیة باختة شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

شعر از علیرضا بدیع

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

باز این چه شورش است مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بی لنگر آمده

"شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست "
یا این غزل بهانه ی چشم تر آمده ؟

بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده

آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده

ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است
سر برکنید ساقی آب آور آمده

این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده

این ساقی رشید که در بزم می کشان
بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده

آتش به خیمه های دل عاشقان زده
این آتشی که رفته و خاکستر آمده

آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها
نخل امید رفته ولی بی سر آمده

جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست
این نیزه ای که از همه بالاتر آمده

آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود
امشب به خون نشسته به تشت زر آمده

ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو
در یوزه ای به نیت انگشتر آمده

بوی بهشت دارد و همواره زنده است
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده

بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم
هفتاد و دومین گل از خون بر آمده

لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من !
حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده

شعر از سعید بیابانکی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

سبز دنیایی ِ ما ، سبز ردایت نشود
غزل آنگونه که باشد به سزایت نشود

کاش این مرتبه در عرصه هل من ناصر
پرده ها مانع تشخیص صدایت نشود

ریزه خوار کرَمَت حاتم طایی ست ؛ حسیـــن
آدمی هست بخواهد که گدایت نشود؟

بأبی أنت و اُمی که وظیفه ست ... چرا؟
همه ى ایل و تبارم به فدایت نشود؟

فصل بیماری عشق ست ، کسی ممکن نیست
مستعد باشد ؛ این عشق سِرایت نشود

شعر از سید ایمان زعفرانچی (سید طاهر)

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی

خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی

شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...

در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی

هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی

شعر از ناصر حامدی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/07                 

 

اين روزها آشفته اي بي خواب هستي
جانم فداي تو چرا بي تاب هستي؟

از تو زن زيباتري دل مي ربايد
از من تو وقتي در کنارم خواب هستي

شيرين لبي مثل حکايت هاي سعدي
فرقي ندارد در کدامين باب هستي

هرقدر مي خواهي برايم دلبري کن
در نقش يک ديوانه هم جذاب هستي

بايد که بي تاثير باشد چشم هايم
وقتي خودت مثل شراب ناب هستي

اين روزها از طرز رفتار تو پيداست
از چشمه ي شيرين تري سيراب هستي

ديوانه جان! زن هاي شاعر بي خيال اند
فرقي ندارد تا چه حد بي تاب هستي

تو آن گل سرخي که در من ريشه داري
در خاک گلدان خودت شاداب هستي

آخر حرامت مي کنند اين نانجيبان...
اما تو تا کي در خيال و خواب هستي؟

شعر از شيرين خسروي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

بايد دو قطره اشک از چشمم بريزد
تا يادِ او را لحظه ها نم نم بيارد
فارغ از ابعاد زمان عاشق بمانم
حتي اگر تقويم ، فرصت کم بيارد!

گيرم که امشب هم کنار من نباشد
گيرم خدا از مهرباني دست برداشت
گيرم که اين خيره شدن هايم به ساعت
همراه خود آينده اي مبهم بيارد

بايد که نامرئي شوم ، بي وزن باشم
آهسته بردارم قدم هاي دلم را
هر شب کنار خستگي هايش بخوابم
حتي اگر عشقش برايم غم بيارد

پاييز را با او زمستان مي کنم باز
مي ايستم پاي قراري عاشقانه
در کوچه اي خلوت، حوالي وليعصر ...
تا او برايم شاخه اي مريم بيارد

وقتي تمام برگهاي من بريزد
وقتي که باراني شود حال وُهوايم
وقتي که زخمي در خيابانها بيفتم
هر بار تصويري از او مرهم بيارد

خلقم کند در زندگي هاي پس از مرگ
در عالم معنا معادم را بسازد
بايد براي ترس ها و ُشکّياتم
اعجاز هايش علتي محکم بيارد

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

ما نوحه می کنیم و عزادار نیستیم
یعنی که عاشقیم و گرفتار نیستیم

تا صبح دسته دسته تو را سینه می زنیم
اما شب نماز تو بیدار نیستیم

عمری اگرچه تشنه ی خونخواهی توییم
در انتخاب راه تو مختار نیستیم

این دستها به دامن لطفت نمی رسند
وقتی لب فرات، علمدار نیستیم

از دست مرگ، سر به سلامت نمی بریم
تا شورِ عشق هست و سرِ دار نیستیم

از زندگی بُریدی و دنیا تمام شد
یک لحظه بی تو باشیم انگار نیستیم

ما را به دام عشق حقیقی دچار کن
ما را که عاشقیم و گرفتار نیستیم

شعر از اصغر معاذی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

شبی آغوش روی ِ سایه ات وا کرده ای هرگز؟
خودت را اینهمه دلتنـــگ معنا کرده ای هرگز؟

دلت کرده هوای ِ سالهای ِ دور ِ خوشبختی؟
دوباره کفشهای ِ کودکی پا کرده ای هرگز؟

پس از عمری سراغ از خود گرفتن ها از این و آن
خودت را از سفر برگشته پیدا کرده ای هرگز؟

شبیه ِ خود کسی را دیده ای در چارچوب ِ در؟
خودت را تنگ در آغوش ِ خود جا کرده ای هرگز؟

خوشآمد گفته ای با ذوق و لرزیده دلت از شوق؟
بفرمـــا تو و هی این پا و آن پا کرده ای هرگز؟

اتاقی دنج ِ تنهایی، چه خوشحالم که اینجایی
میان ِ گریه هایت جشن برپا کرده ای هرگز؟

تو هم مثل ِ منی انگار، تنها همدمت دیوار
گله از بی وفایی های ِ دنیا کرده ای هرگز؟

شماره داده ای وقت ِ خداحافظ ؟ به زیر لب :
"بیا از این طرفها باز" نجوا کرده ای هرگز؟

به رسم ِ یادگاری، عاشقانه زیر ِ شعرت را
تو هم مانند ِ من با بغض امضا کرده ای هرگز؟

کنـــــار ِ صندلی ِ خالی و یک زیر سیگاری
دو فنجان چای ِ یخ کرده تماشا کرده ای هرگز؟

شب است و باز باران پشت ِ شیشه ساز رفتن زد
خودت را بدرقه تا صبح ِ فردا کرده ای هرگز؟

شعر از شهراد میدری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

گرفته ابر سیاهی تمام دنیا را
نخواستند ببینیم ماه زیبا را

هنوز نام ندا در گلوم میسوزد
چگونه شرح دهم قصه ی سهیلا را

برای هیچ کسی مادری نکرد وطن !
وطن شکست غرور بلند بابا را

چه رودخانه ای از چشم های مان جاریست
بغل کن این همه زاینده رود تنها را

جهان به خواب فرو رفته سالهاست ولی
نجات میدهد این بار یک نفر ما را ؟!....

شعر از نگین فرهود

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

خوشا به بختِ بلندم که در کنارِ منی
تو هم قرارِ منی هم تو بیقرارِ منی

گذشت فصلِ زمستان، گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصل را، بهارِ منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظارِ تواَم یا در انتظارِ منی

"خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد"
خوش است چون که شب و روز در کنارِ منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یارِ منی

بمان که مثلِ غزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشوارِ منی

من "ابتهاج" ترین شاعرِ زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعرِ روزگارِ منی

شعر از جویا معروفی

از مجموعه "اقیانوسی از انگور" / انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/05                 

 

کی کوزه ای بردم که پر آورده باشم؟
شاید فقط از تو لبی تر کرده باشم

گاهی می آیم می روم بی آن که حتی
یک قطره آب از چشمه ات آورده باشم

از من چرا باید نگاهت را بگیری
پس بال هایم را کجا گسترده باشم

دیگر برایم هیچ راهی غیراز این نیست
بگذار دیگر با تو هم بی پرده باشم:

پشت نقابت کیست؟ می ترسم که یک عمر
با قاتل خود مهربانی کرده باشم

می ترسم از زهری که دارد خنده هایت
یک مار را در آستین پرورده باشم

رفتی و از من تاج و تختم را گرفتند
فرقی ندارد شاه یا یک برده باشم

اصلا قبول این حرف ها معنا ندارد
پیدا نکردم تا تو را گم کرده باشم

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی
تا مونالیــــــــــــزاترین لبخند ِ در قابش تویی

عشـــــق از چشــــمان ِ تو باید نگهداری کند
سرمه کوب ِ نسـخه ی ِ خطی ِ نایابش تویی

مثل ِ قرص ِ مــــاه در لیوان ِ آب ِ آســــــــمان
شب که آرام است یعنی قرص ِ اعصابش تویی

نم نم ِ سنتور ِ باران کوک با چشمان ِ توست
پلک برهم میزند هر نت که مضـــرابش تویی

لرزه انداز است تن پوش ِ سپیـــــد ِ مخملت
انزلــی برف آمــده یا قــــوی ِ تالابـش تویی؟

تا ابد خدمتگـــــزار ِ ناز کردن هــــای ِ توست
هرکسی که دختــــر ِ مغرور ِ اربابـــش تویی

ابن سیرین هم ندیده سیـــر در خابش تو را
هر که شد دیوانه ات تعبیر ِ بی خابش تویی

رست/م از داغ ِ اساطیری ِ تو دلخون ِ عشق
تا شقایق هست یعنی زخم ِ سهرابش تویی

با تو بودن آرزویی تا ابد شاید محــــــــــــــال
خوش بحال ِ هرکسی دلتنگ و بی تابش تویی

برگهای ِ دفترم یک دهکــــــده انگــــــور شد
هر غزل که میسرایم خوشه ی ِ نابش تویی

شعر از شهراد میدری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

تو با "اسب" آمدی ای مادیان بادپا ! ری را ! *
برایم ارمغان آورده ای سالی بهاری را

زمین سی سال مثل بختکی بر سینه ی من بود
تو پایان دادی ای خورشیدکم این بدبیاری را

تو رسم دلبری با من به جا آوردی و من هم
ازین پس با تو خواهم گفت رسم دوستداری را

به هر کس جز تو خواهم گفت نه! باشد که بعد از این
بگیرم از لبت پروانه ی کمیاب "آری" را

نگاهم کن! بپاش آیینه و الماس از پلکت
صدایم کن! رها کن از گلو فوج قناری را

تو لب تر کن! خزر را در خلیج فارس می ریزم
اشارت کن! به گیلان وصل خواهم کرد ساری را

تو دلسنگی و من آیینه ای دلتنگ، دور از تو
کجای سینه ام بگذارم این اندوه کاری را

شعر از علیرضا بدیع

*ری را یک اسم شمالی است.

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

حالا که هستی... در کنارت اشک می ریزم
آغوش وا کن در حصارت اشک می ریزم

بر شانه هایت ریختی موهای لختت را
دارم به روی آبشارت اشک میریزم

بار سفر بستی و من تنهاتر از هر وقت...
تو میروی... پشت قطارت اشک میریزم

در ایستگاه خالی از تو می نشینم باز
دارم به دور از سایه سارت اشک می ریزم

آهسته می خشکد گل لبخندهای من
در حسرت عطر بهارت اشک می ریزم

خورشید من هر جا که باشی با تو دلگرمم
هر جا که باشم در مدارت اشک می ریزم

خانه که هیچ این شهر بی تو مثل زندان است
آزادم اما در اسارت اشک می ریزم

عکس تو را آهسته برمیدارم از دیوار
حالا به روی یادگارت اشک می ریزم

شعر از سیامک نوری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03                 

 

می شود سخت ترین مساله آسان باشد
پشت هر کوچه ی بن بست خیابان باشد!

می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود
شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد

گیرم این عشق -که آتش زده بر زندگی ات-
بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!

گیرم این دفعه که برگشت، بماند...نرود!
گیرم از رفتنِ یکباره پشیمان باشد

بعد شش ماه به ویرانه ی تو برگردد
تا درین شعر پر از حادثه مهمان باشد

فرض کن حسرتِ پاییز، تو را درک کند
روز برگشتنِ او اولِ آبان باشد!

***

بگذر از این همه فرضیه، چرا که دل من
مثل ریگی ست که در کفش تو پنهان باشد!

شعر از اميد صباغ نو

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/08/03