وبلاگicon
غزلسرا

 

به اعتماد، به این «بی وجود» شک دارم
به هر کسی که کنارت نبود، شک دارم

به هرچه رابطه ی دوستانه ی ساده!
به احتمال غمِ دیر و زود شک دارم

به مردهای عجیبی که از تو می گویند
به عشوه هاشان بعد از «درود» شک دارم!

به نرخ عشق تو بعد از تورّمِ بازار
به نرخ های زمان رکود شک دارم

به افتِ تند فشار و شروع سرگیجه
به حسّ لحظه ی قبل از فرود شک دارم!

به هر حساب که از هرکسی نمی بُردی
به جای سیلی و روی کبود شک دارم

به قهوه چی، به زنِ قهوه چی، خودِ قهوه!
به هرچه مشتریِ غرقِ دود شک دارم

همیشه مطمئن ام از تو و خودم؛ امّا-
به این دل لامذهب...چه سود،شک دارم!

شعر از امید صباغ نو

از مجموعه غزل "مهرابان"/ انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۵                 

 

ای کاش هر دم صحبت از پیوند باشد
تا سنگ روی سنگ در من بند باشد

در این کشش ها مانده ام شاید که چشمت
یک جور مغناطیس نیرومند باشد

تلخ است طعم زندگی وقتی نباشی
مانند چایی که بدون قند باشد

عاشق شده سنگی چو من ،سخت است هضمش
روزی عقیمی صاحب فرزند باشد

نزدیک شو, دوری نشان دوستی نیست
نگذار آنطوری که می گویند باشد

رج پشت رج دُر در دهانت هست بگذار
سهم من از این گنج یک لبخند باشد

شعر از جواد منفرد

از مجموعه "منظره ها با تو عکس میگیرند" / نشر شانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۵                 

 

دیگر نمی شود بپرم بی تو
وقتی شکسته بال و پرم بی تو

جاری شده ست رگ به رگم را مرگ
این درد را کجا ببرم بی تو؟

دیروز آشنای تمام شهر
حالا غریب و دربدرم بی تو

راضی به مشتی ارزن خیراتم
مثل کبوتران حرم بی تو

رفته ست بیست و چند بهار از من
اما چقدر پیرترم بی تو

از هر چه بود بعد تو دل کندم
از هر چه هست بی خبرم بی تو

فرصت نمی کنم که خودم باشم
درگیر شاید و اگرم بی تو

دارم تمام می شوم و مانده است
یک مشت حرف پشت سرم بی تو

شعر از مهدى فرجى

از مجموعۀ "آن روزها گفتم"/ نشر نيماژ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۵                 

 

کی می‌شود راحت بگویم: "دوستت دا..." ؟
"من" بودن و "تو" بودنت کی می‌شود "ما"؟

یک عمر تنها بوده‌ام، کافی است دیگر
یک عمر تنها بودنم بس نیست آیا؟

من سال‌ها در فکر این بودم که با تو
یک روز، جبران می‌کنم این روزها را

این روزها که هر کدامش چند سال است
ای عشق! تا کی وعده‌ی امروز و فردا؟

راهی بجز بودن، بجز ماندن نداری
باید بیایی و بمانی پیش من تا...

لعنت به هر چیزی که مانع می‌شود من،
از آرزوهایم بگویم با تو حتّی

امّا منِ دیوانه اصلاً حالی‌ام نیست
رد می‌شوم از خط قرمزهای بیجا

لیلا نبوده مثل تو لیلای مجنون
مجنون نبوده مثل من، مجنون لیلا

بانو! همه چیزم! همه دار و ندارم!
ماهی مگر دل می‌کند از فکر دریا؟

آدم چرا باید به عشقش نه بگوید؟!
فوقش شبیه ماجرای سیب و حوّا...

شعر از رضا احسان‌پور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۵                 

 

دربستر مرداب مرده است،زاینده رود پیر و خسته
از بس دل سبزینه ها را ،با ناجوانمردی شکسته

از بس غریبی می کند با ،اندیشه های سبز باران
از بس که پیوند دلش را،با آبی دریا گسسته

در بی کران چشمهایش جز حسرت و آه و عطش نیست
جز یک نگاه زخم خورده ،جز زخم های پینه بسته

وقتی شکوه گاوخونی،جاری ست در اندیشه هایش
باید بخشکد تا بمیرند،تصویر های نا خجسته!!!!!!!

***

هم آسمان آتش گرفته است ،از سوز لب های عطش رود
هم چشم های شاهد شهر،از داغ او در خون نشسته

شعر از زهرا احسانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۵                 

 

گفتن اینکه «دوستت دارم» اولین راه و آخرین راه است
ای فدای بلندی قدت، عصر عصر پیام کوتاه است

عصر تنهایی بشر بین صدها رفیق، عصری که
با وجود هزارها «همراه» دوره ی انقراض همراه است

ما در این عصر، بره ای هستیم که اسیر طلسم چوپانیم
بره ای که به محض آزادی، اولین مقصدش چراگاه است

بره ای که هوا نمی خواهد، هیچ چیز از خدا نمی خواهد
بره ای که نهایت هدفش، گله از وضع نوبت کاه است

«دوستت دارم»-این همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد-
دوستت دارم- این همان اسبی است که سوارش همیشه در راه است-

ای چراغ همیشه روشن عشق، باش تا صبح دولتم بدمد
تو در این عصر خوشتری زیرا، ماه پیش ستاره ها ماه است

شعراز غلامرضا طریقی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۳                 

 

من پُر از ابرم و تو شاعر ِ بارانی ها
عاشق ِ لحن ِ توام حین ِ غزلخوانی ها

هنرت ؛ شاعری ات؛ طبع ِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه بچه دبستانی ها

هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل  ویران شدن  دولت سامانی ها

شک نکن گر ببرد عطر تورا روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی ها

آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی ها

این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی ها

مرگ مشکوک زیاد است و نمی دانی که
شهر از عشق تو پر می شود از جانی ها

شعر از مهسا مجیدی پور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۳                 

 

بر من بتازان بازهم بانو، سردار مغرور سپاهت را
این دفعه را قطعاً تو می‌بازی، جنگ نگاهم با نگاهت را

از قصهٔ شاه و گدا گفتی، من از شکوه تو نمی‌ترسم
سربازِ من بازیگر خوبی ست، این مهره خواهد کشت شاهت را

یک کهکشان زیبایی اما من، سهمم شده  دیدار دورادور...
شاید در این شب های طولانی، گاهی ببینم روی ماهت را

وقتی تمام عشق چیزی نیست، جز در خیالم با تو خوش بودن
در خود نشستن‌های من کافیست، این دفعه خواهم بست راهت را

***

زین کرده‌ام اسب سپیدم را... بر من بتازان بازهم بانو...
این دفعه را قطعاً تو می بازی، آن اسب وحشی سیاهت را

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۲                 

 

هنوز بی بی قلبم سر است از آسم
هنوز در پی شِش روی مهره ی تاسم

هنوز دامن چین دار سرخ میپوشم
هنوز دخترک گوشواره گیلاسم

همان که شاه پری دید و خواب اسب سپید
همان که بودم و هستم، همان پر احساسم

هنوز وقت خزان حال دیگری دارم
کنار پنجره ها با تمام وسواسم

به قطره قطره ی باران سلام میکنم و
دوباره میشوم از خویش تا که بشناسم

که هستم و به خودم باز افتخار کنم
زنم که بی بی قلبم سر است از آسم

شعر از ایلناز حقوقی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۲                 

 

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای
دست مرا چه خوب که محکم گرفته‌ای

به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

در های و هوی مجلس شادانه دیدمت
کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

از بس برای خاطر تو گل خریده ام
حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای ...

شعر از آرش شفاعي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۳۱                 

 

 لعـنتي چشمان خيست بي قرارم مي كند
گريه هاي آتشينَت غصه دارم مي کند

خاطرم آشفته تر از بــادهـاي خسته است
بغض معصومانه ي تو تارو مارم مي كند

پاك و زيبايي ، جهانِ من ، سزاوار تو نيست
اين همه بي ادعايي شرمسااارم مي كند

كوه صبري ، شانه ات سنگ صبوري بي صداست
عاقبـت ، پژواك آهت سنگساااارم مي كند

بي مروت رفتن ِ من از سر ناچاري است
عقل ِ ديوانه به اين بازي ، دچارم مي كند

بارها پيشت قسم خوردم كه پابند توأم
گرچه ميدانم قسم ، بي اعتبارم مي كند

دست من خاليتر از يك باغ آفت خورده است
من زمستانم ، خيال تو بهارم مي كند

عشق ِ پاك ِ لعنتي بي من رهاتر شو "رها"
رفتنم در خاطر تو ، ماندگارم مي كند

شعر از فريبا سيد موسوي ( رها )



غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۳۱                 

 

من آمدم که خود را،دیوار خود ببینم
این نعش را سراپا ،سربار خود ببینم

مانند عنکبوتی در دامِ خود گرفتار
باید که خانه ام را ،آوار خود ببینم

یک عمر زنده باشم تنها به شوق آزار
تا رنج دیگران را، در تار خود ببینم!

در زخم های کاری،بی مرهم و قراری
خود را طبیب خویش و بیمار خود ببینم

خود کرده را چه تدبیر؟ خود خواستم که خود را
محصور در حدودِ پرگار خود ببینم

هر دم شروع تلخی ست...،آنی برای ماندن
تا مرگ خویش را در تکرار خود ببینم

امروز هم طنابی،بر گردنم نیفتاد
تا همچنان سرم را، بر دارِ خود ببینم!

دست از سرش نخواهم، برداشت تا قیامت
روزی اگر خدا را در کار خود ببینم!

شعر از فریبا صفری نژاد

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۳۰                 

 

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست
که شب همیشه برای به سر رسیدن نیست

به خواب گفته ام امشب که از سرم بپرد
شبی که پیش منی وقت خواب دیدن نیست

من از نگاه تو ناگفته حرف می خوانم
میان ما دونفر گفتن و شنیدن نیست

نگاه کن به غزالان اهلی چشمم
دو مست رام که در فکرشان رمیدن نیست

بگیر از لب داغم دوبیت بوسه ی ناب
همیشه شعر سرودن که واژه چیدن نیست

برای من قفس از بازوان خویش بساز
که از چنین قفسی میل پرکشیدن نیست

تو آسمان منی ! جز پناه آغوشت
برای بال و پرم وسعت پریدن نیست..

شعر از تکتم حسینی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۳۰                 

 

فکرش نباش مال کسي جز تو نيستم
ديگر به فکر هم نفسي جز تو نيستم

عشق تو خواست با تو عجينم کند که کرد
وقتي به عمق من برسي جز تو نيستم

بعد از چقدر اين طرف و آن طرف زدن
فهميده ام که در هوسي جز تو نيستم

يک آسمان اگر چه به رويم گشوده است
من راضي ام که در قفسي جز تو نيستم

حالا خيالم از تو که راحت شود عزيز
ديگر به فکر هيچ کسي جز تو نيستم

شعر از مهدي فرجي

از کتاب "ميخانه بى خواب"/ انتشارات فصل پنجم

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۹                 

 

فرض کن شک مثل آتش در تنت افتاده باشد
آتشی که با غرض در خرمنت افتاده باشد

فرض کن در شعرهایت زندگی کردی و حالا-
دفتر شعرت به دست دشمنت افتاده باشد

فرض کن در اوج خوشبختی بفهمی تیره بختی
عکس مردی دیگر از کیف زنت افتاده باشد!

فرض کن از حاشیه یک عمر دوری کرده باشی
ناگهان خون کسی بر گردنت افتاده باشد...

فرض کن یک لحظه قبل از رفتنت بر روی صحنه
اتفاقی، دکمه ی پیراهنت افتاده باشد!

فرض کن این فرض ها تقصیر تقدیر تو باشد
این که شک دنبال چشم روشنت افتاده باشد

آب دریای خزر کم خواهد آمد وقت شستن
لکه ی ننگی اگر بر دامنت افتاده باشد

شعر از امید صباغ نو

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۹                 

 

حس می کنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشم های تو باشم رهاترم

دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم

قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی
من با غم تو از خود تو آشناترم

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...!

شعر از اصغر معاذی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۸                 

 

زیباترین بهانه‌ی شاعر شدن تویی
مضمون تویی، ردیف تویی، فوت و فن، تویی

از عطر و رنگ و بوی خوش نسترن، پُری
اصلاً دلیل عطر خوش نسترن، تویی

عشق از سرِ زمین و زمانه زیادی است
صورت گرفته است اگر در بدن، تویی

یوسف اگر که پیرهن از شهر می‌درد
تفسیر و شرح شرحه‌ی هر پیرهن، تویی

دیگر نیاز نیست به تیغ و ترنج‌ها
وقتی میان فرضیه‌ها، اوّلاً تویی

از خاک بیستون، گل ما را سرشته‌اند
آیینه جان! شبیه‌تر از من به من، تویی

چرخی بزن، نبوّت خود را بیان نما
تنها پیمبری که خدا خوانده زن، تویی

آری! به بوسه، معجزه کن؛ زنده کن مرا
بانو! امید آخر این در کفن، تویی

شعر از رضا احسان‌پور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۷                 

 

پیش یقین شیاطین ، تردیدِ پیغمبرانی !
تلفیق آهوی شیراز ، با ببر مازندرانی !

تعریف اختر شناسان ، از خلوت ماه و خورشید
تصنیف زرّین کلاهان ، در وصفِ سیمین بَرانی !

این پونۀ دست چینت ، وآن مارِ در آستینت
شک نیست در آن و اینت ! بی شک هم اینی هم آنی !

شیطان به مکرت دچار است ، با جنّیانت چه کار است _
_ یا با پری زادگانت ، کَز بهتران بهترانی !

***

حیف از تو زیبای مطلق ! تصویر باغ معلّق !
در بیشه زارت چه ناحق ، آن قوچ را می چرانی !!

از یاد بردی که روزی ، مبهوت زیبایی تو
در باغ بوداییِ تو ، بودند نیلوفرانی

باید نیاسود و فرسود ، در پرده رازم همین بود
زن هستی و دیر یا زود ، این پرده را می درانی

بنشین برایت بخوانم ، آن قدر غمگین که گویی
آواز سرباز پیری است ، در سوگ همسنگرانی

شد از تو یک بار دیگر ، عیش حقیرم مکدّر
گنجشک ها را میازار ، سنگی اگر می پرانی !

حق نیست کَز باغ جادو ، لیلای آشفته گیسو !
بَد بگذرم تا تو با " او " ، این گونه خوش بگذرانی !

شر از امیرحسین الهیاری

از مجوعۀ "پری خوانی"/ انتشارات قطره

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۵                 

 

دامي ست که باید بکشاند به گناهم
سيبي که تو انداخته باشی سرِ راهم

«ما از تو به‌غیر از تو نداریم تمنا»
من لال شوم از تو به‌غیر از تو بخواهم

با عقل چه خوبی که نکردم سرِ یک عشق
از چاله درآوردم و انداخت به چاهم

یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم
خورشید سفر کرد و نفهمید که ماهم

ای ابر نکن! برکه‌ی دل‌مُرده‌یی آن زیر
دل بسته به پیدا شدن گاه‌به‌گاهم

شعر از مهدی فرجی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۵                 

 

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جوراب بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازه‌ی گرم از تکاپو را …

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید:
از بوسه‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

شعر از مژگان عباسلو

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۲۲