وبلاگicon
غزلسرا

 

 

به قول خودت قصه ی ما دو تا ، فقط لحظه های غم انگیز داشت
به اقلیمِ چشمانِ خیست قسم، که شهرم غمی رنگِ پاییز داشت

صدای من و شعر های "فروغ "، برای تو "غمگین ترین مرد شهر "
و نقشی که بین من وُ دستهات ، همان حالتِ "کاذبِ میز "داشت *

زمین خوردم از فکرِ آشفته ام ،کم آوردم از دستِ سر گیجه هام
در آن کوچه های سراشیب که، مسیری مه آلوده وُ لیز داشت

هوایی شدم تا که شعرت کنم! از ابعاد دنیایی ات رد شدم
به قول خودت :کائنات این همه ،همانندِ ما ، ذرّه ی ریز داشت

توقف بکن در همین لحظه تا، معلق بمانم در آغوش باد
پناه آورم توی دستانت از، همین قصه که دردِ سرریز داشت

من از واجباتم قبولم بکن ،وَ ایمان بیاور به این ذرّه ها
جهانی فراتر از آنی بساز ،که شاعر از آن سهمِ ناچیز داشت

تصّور بکن فرصت ما فقط، از عاشق شدن در همین"لحظه" است
به قول خودت آخر ِ قصه ها، اگر صحنه هایی غم انگیز داشت ...

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

*حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که" لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است، در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین

( فروغ فرخ زاد )

 

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با من اگرچه شوق غریبانه ات نبود
ای کاش کوله بار تو بر شانه ات نبود

ای کاش در حوالی تو پرسه می زدم
آن سوی ماه خانه و کاشانه ات نبود

گفتی دلت دریچه ی تاریک و کوچکی ست
روزی همین دریچه مگر لانه ات نبود؟

این هیزم شکسته که بر شانه می بری
تنها درخت باغچه ی خانه ات نبود؟

این قلب پاره پاره که در دست های توست
تاوان خنجری ست که در شانه ات نبود

شاید دلی که بسته به زنجیر زلف توست
در حد انتظار تو دیوانه ات نبود

شاید اسیر فتنه ی چشم زنی شدن
این ننگ در تصور مردانه ات نبود

شعر از شیرین خسروی

از مجموعه "حتی همین گلدان خالی عاشقت بود"/انتشارات فصل پنجم

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

از گونه های قرمز من تا دچار تو
هر لحظه بیشتر شده ام بی قرار تو

هی فکر می کنم که سرانجام جای من
خوشبخت می شود چه کسی در کنار تو؟

حالا که ابر،سهم من از آسمان توست
بُر می خورد ستاره ی من در مدار تو؟

من را کمی بخند،کمی گریه کن،بفهم
هستم اگرچه حادثه ی ناگوار تو

هر لحظه مثل درد مرا فتح می کند
این روزهای گمشده در روزگار تو

هی برگ برگ زردتر از زرد می شود
پاییز سالخوردگی ام تا بهار تو

شعر از الهام دیداریان

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

من عاشقم... باور نداری حالِ من را؟
حافظ بیاور تا ببینی فالِ من را

حرفِ مرا باور نداری؟... مشکلی نیست
از چشم های خود بپرس احوالِ من را

یک عمر در خود ریختم... یکباره امشب
عشقت به حرف آورده طبعِ لالِ من را

تو آسمان بودی و با سحرِ نسیمت
لبریز از پرواز کردی بالِ من را

مالِ خودت کردی تمام عمرِ من را
هر روزِ من... هر ماهِ من... هر سالِ من را

دستانِ تو باید مرا یک روز می چید
حتّی همین تک بیت های کالِ من را

شعر از محمّد عابدینی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

بگیر آنقدر محکم در بغل دلبسته ی خود را
که در بر دارد انگاری هلویی هسته ی خود را

صلات ظهر هم باشد، شبم آغاز خواهد شد
به محض اینکه می بندی دو چشم خسته ی خود را

شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو
بیا در من ببین شخصیت بر جسته ی خود را

تمام عمر مثل سایه دنبال خودم بودم
چطور از من جدا کردی من وابسته ی خود را؟

گره روی گره افتاده ،واکن اخم هایت را
نکش در هم دو ابروی به هم پیوسته ی خود را

به دنیا ظلم کن اما نه با من که خودی هستم
که چاقو می برد هر چیزی الا دسته ی خود را

شعر از جواد منفرد

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
این آتش از هر سر که بر خیزد تماشایی است

دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است

زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبایی است

راز مرا از چشمهایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است

شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنهاست
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است ...

شعر از فاضل نظری

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

 کار من بی تو شده زهر هلاهل خوردن
رفتن و رفتن و هر بار به مشکل خوردن

مثل یک قایق طوفان زده ی سرگردان
بارها با نفس موج به ساحل خوردن

رو به امواج خلیج و غم جاشوهایش
خیره بر اسکله با بغض فلافل خوردن

بی تو کارم شده شب آه کشیدن تا صبح
غصه از دست تو و بخت کج و دل خوردن

گرچه با این همه دلشوره غمت دلچسب است
مثل یک چایی با یک زن کامل خوردن

تو چه می فهمی از آن دور چه حسی دارد
تیر از پنجره ی باز مقابل خوردن

کاش یک روز بفهمی چقدر شیرین است
سیب سرخی شدن و دور و برت قل خوردن

شعر از عبدالحسین انصاری

 

از کتاب "مشق های بلاتکلیف"

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

 ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺩ، ﺑﭽﯿﻦ ﻣﯿﺰ ﻗﻤﺎﺭﻡ ﺭﺍ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ، ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺭﺍ

ﮐﻤﯽ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ، ﭼﻨﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ
ﮐﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻣﻮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﻡ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻮ ... ﻧﺰﺩﯾﮏ، ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ
ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ، ﮐﻮﺭ ﮐﻦ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻡ ﺭﺍ

ﺍﮔﺮ ﺻﯿﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻢ، ﺍﮔﺮ ﺻﯿﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ، ﺁﻩ ...
ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ، ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺷﮑﺎﺭﻡ ﺭﺍ

ﺑﯿﺎ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺗﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﮐﻦ ﻓﺼﻞ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ

ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻮ، ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﻡ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ... ﺑﭽﯿﻦ ﻣﯿﺰ ﻗﻤﺎﺭﻡ ﺭﺍ... ...

شعر از مهتاب یغما

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز
کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد
با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

شعر از محمد علی بهمنی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

روی هم  فاصله ها  کاش  تلمبار نبود
شب به شب  روی سرم  اینهمه  آوار  نبود

بی تفاوت شده ای باز  ، ولی می شنوی
سهمم از  داشتنت این  در و دیوار  نبود

طفلکی دل ، دل بیچاره  به این طرز  فجیع
به غم  دوری ات  ای وای  سزاوار  نبود

رو به تو  ساخته  او  کلبه ی صد پنجره  را
شاعر خانه خرابی که  ،  نه  معمار  نبود

عصر  دیروز  از آن کوچه گذشتم  ،  دیگر
لانه ی  فاخته ها  روی  سپیدار نبود

ننوشتم  غزلی را  که  همان دم آمد
دفترم بود  ولی جوهر خودکار  نبود

شعر از سیده زهرا حسینی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

جادوی چشم های تو را دختری نداشت
جادوی چشم های تو را دیگری نداشت

می خواستم وجود تو را شاعری کنم
کاری که احتیاج به خوش باوری نداشت!

آتش زدی به زندگیِ مردِ آذری
تقویم قبلِ آمدنت «آذر»ی نداشت

در چشم هات معجزه بیداد می کند
باید چگونه دعویِ پیغمبری نداشت؟!

یک شهر در به در شده است از حضورِ تو
یوسف هم این قَدَر، به خدا مشتری نداشت

بر «تختِ» خود بخواب و به «جمشید»ها بگو
این مرد قصدِ غارت و اسکندری نداشت

وقتی که رفت، جنسِ دلش را شناختم
او یک فرشته بود، اگرچه پری نداشت...

شعر از امید صباغ نو

از مجموعه غزل "مهرابان"/ انتشارات فصل پنجم / چاپ دوم

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/25    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شعر از شهراد میدری

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/25    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

زیبا شدی که حرص مرا در بیـــاوری
هی دلـــــبری کنی و ادا در بیــاوری

اصلن درست نیست که با سحر چشم هات
خود را به رنگ و روی خـدا دربیاوری

خانم درست نیست که هر وقت خواستــی
صدجــور ماجـرا سَـــر ِ ما در بیـاوری

زیبایی تو بیش تـــر از سهــم یک زن است
اما نه این که اشک مـــــرا دربیـــــاوری

انسان _ فرشته ای که تـــو باشی خدا کنـد
بر کتف هات، بال ِ بـــلا در بیـــاوری!

شعر از نبی احمدی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/25    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

شب ها به دشت پيرهنم خواب مي دهي
نيلوفري و جلوه به مرداب مي دهي

تو کيستي که با تو پر از حرف تازه ام؟
هر شب به دفترم غزلي ناب مي دهي

هرواژه را به لمس سرانگشت شاعرت
از دست من گرفته تب و تاب مي دهي

پيراهن سفيد تو آرامش شب است
اين رنگ تازه را تو به مهتاب مي دهي

در سينه ات که گرم ترين آشيانه هاست
جايي به يک پرنده ي بي تاب مي دهي

من تشنه ام که غرق شوم در تمام تو
تو چکه چکه چکه به من آب مي دهي

شعر از شیرین خسروی

از مجموعه "حتي همين گلدان خالي عاشقت بود"/انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/25    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

برایِ مـــرگِ مــن و تــو هـمـه دعا کردند
چـــه ظالمـــانــه تــو را از دلم جدا کردند

من و تــو تـا پُــلِ پــیــوندِ ما شدن رفتیم
ولی نشد، تـــو و او را شــبـــی شما کردند

رسیـــده مــجلسِ تــو مردمان همه شادند
ولـــی اتـــاق مـــرا مــجــلسِ عزا کردند

تو را به ســاز و دهــل می برند و می گریی
وَ نامِ فاجـــعــه را حــکـمــتِ خدا کردند

مــن آن کــبوتــر تــنها و بــی پناهم که
دو بالِ مــن بـشـکـستنـد و پس رها کردند

من و تـو را بــه مــکافــاتِ عاشقی کشتند
ببیــن چــه ظلــمِ عجیبی به ما روا کردند

دو چشمِ تو پرِ اشک و دو چشمِ من پرِ خون
تمــام هــستــی ی مــا را چرا بلا کردند؟

تو خــوب هستی و مـن بـد، وَ مــردمِ دنیا
همیــشه خــوب وَ بـد را ز هم سـوا کردند

رسیـــده لــحظــه ی مـرگم بیا گـلِ زیبا
تمــام پـیکـرم امشب تـــو را صدا کردند.

شعر از امیر حسین خوشحال

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/24    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا