وبلاگicon
غزلسرا

 

 آسمانها گله دارند: "زما سیر شدید"
بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید ز گهواره تان
وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن "بار امانت" چه بلا آوردید
که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

هرچه دفتر-ورقی بود ز توصیف شما
یادتان رفته که با دست که تحریر شدید

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم
چه گذشته است؟ به بیروحی تصویر شدید

صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل
بسکه هر آینه در آینه تکثیر شدید

دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد
بر شمایان چه گذشته است که تبخیر شدید

باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد
آسمانها! که به یک شعبده تسخیر شدید

ما که تبخیر شماییم. شمایان آیا
روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید؟!

شعر از محمد علی بهمنی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/09                 

 

دیگری را جای من - جای مرا با دیگری
دل بریدی از من و... ازدیگری دل می بری

نیمه ی تاریک ماهت سهم چشمان من است
قسمت خوبش شده سهم نگاه دیگری

رنگ مویت را عوض کردی ، لبانت را گُلی
باب میل دیگری سر میکنی با روسری

تا بسرّد از سرت وقتی نگاهت میکند
خوب میدانی فنون و راه و رسم دلبری

قهر و نازت را خریدم تا نجنگی با دلم
...و گرانتر میفروشی بعد جنگ زرگری

کشته ها انباشتی از جنگ بیرحمانه ات
با تو میمانم، مگر از روی نعشم بگذری

***

پیش من وقتی نباشی ، در سرم این فکر هاست
بی خبر ماندم - تو لابد با رقیبم میپری

شعر از  محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/09                 

 

به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را

منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب می بیند
به روی شانه هایش فوج کفترهای چاهی را

زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی کردند
به یوسف ها که می آموخت رسم بی گناهی را؟

سواری خسته ام از کوه پایین آمدم دختر!
ببند این زخم های کهنه ی مشروطه خواهی را

تفنگ و اسب را دادم به جای شانه ی نقره
بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را

چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی
شمیم اشک هایم روی کاغذهای کاهی را؟

سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان
چه سازد شرمساری را... چه نالد روسیاهی را

سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را

رهاتر از سر زلفت بخند امشب پریشانم
برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را

شعر از حامد عسکری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/07                 

 

گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته
انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مهرم، پلاکم، چفیه‌ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید
از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه
تابوت را من می‌برم آهسته آهسته

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته

خواندم: پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت
از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته

شعر از مهدی فرجی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/07                 

 

کاش با مرگ من این بازی عوض می شد !
توی رویای تو ، نا محسوس می ماندم
دستهایت تا به رستاخیز می آمیخت
در خیالاتِ تنت ، ملموس می ماندم

خواب می رفتم اگر در عمق رویاها
هیچ کس اندوه را هرگز نمی فهمید
کاش پنهان می شدم در غار چشمانت
باخدا، در عهد دقیانوس می ماندم

قاطعیت داشتی وقتی که می رفتی
کاش تکلیف مرا روشن نمی کردی
تا در اقیانوس چشمان سیاه تو
لای سوسوی دل فانوس می ماندم

نقش تو در قصه ی آشفته ام کم بود
جز خودت هر کس به من احساس می بخشید!
عطر آغوشت اگر یادم نمی افتاد
بعد تو در شهر، بی ناموس می ماندم

گاز می دادی و ُمن توی خودم بودم
روی بازوهای تو خوابم سبُک تر بود
باز اگر ترمز نمیکردی میان راه
با تو در بیراهه ی چالوس می ماندم

آه اگر در بد ترین وضعیت ِ ممکن ....
بی کس و کار و غریب از عشق می مردم
گریه می کردی برایم، کاش در ذهنت
تا ابد مانند یک یک کابوس می ماندم

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/06                 

 

اول مرا از دین و ایمانم بری کردند
بعدا برایم دعوی پیغمبری کردند

بعد از تو حتی عده ای از دشمنان با تو
هی ادعای دوستی،همسنگری کردند

افسانه ها پرداختند از با تو بودن ها
هربار هم این نکته را یادآوری کردند

رفتی عروست بغض کرد از دوری ات اما
با خنده بر انگشت او انگشتری کردند

از دوستانت عده ای در انزوا ماندند
یک عده را مشغول کار دفتری کردند

بعد از تو خیلی ها برای دلخوشی خود را
مشغول اندام و رژیم لاغری کردند

با نردبان استخوان تا آسمان رفتند
هرچند قبرت را همین ها مرمری کردند

گاهی اگر بیتی یه پاس خوبی ات گفتیم
با عینک بدبینی آن را داوری کردند

عباس! تا یادم نرفته باز مادر را
دیشب برای چشم هایش بستری کردند

القصه!بعد از رفتنت دنیا به هم خورده ست
حال تمام خانه ها از ما به هم خورده ست

بر سینه اش کوبیده از بس سنگ ساحل را
آن ارتباط ماه با دریا به هم خورده ست

هر هفته گفتند آن سوار این بار می آید
اما قرارش باز هم گویا به هم خورده ست

در انتظارش مانده ایم و دستمان خالی ست
سیبی زمین خورده ست و دست آسمان خالی است

بر سفره هامان شکر! گاهی لقمه نانی هست
هرچند که این روزها از عطر نان خالی است

می خواستم شعری برای جنگ ...گفتم نه
تنها نوشتم آه جای دوستان خالی است.

شعر از عبدالحسین انصاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/06                 

 

سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!
مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات

نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی
حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات

بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات

روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود
هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!

من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم
با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!

دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند
تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟

من ِ لیلی برات مجنونم٬ من ِ مجنون برات می میرم
قصه ی عاشقانه ای داری٬ مثل "ابسال" با "سلامان"ات !

من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده
قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...

می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟
طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...

...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده
با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات

شعر از مریم پیله ور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/06                 

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را
و روی هم بگذارم هراس هایم را

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت
از آن نخست بریدند آس هایم را

زمین بایر من سوگوار باران هاست
به جای نان نخریدند داس هایم را

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟  !
بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

وزید بادی و روح مرا به غارت برد
نمی شنید کسی التماس هایم را

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم
شنود می کند این شب ، تماس هایم را

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست
ز من اگر که نگیرند طاس هایم را

شعر از بابک دولتی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/06                 

 

کفش‌هایش به سمت در چرخید شاید این آخرین سفر باشد
آسمان ابر پشت پایش ریخت خواست چشمان کوچه‌ تر باشد

به همین راحتی مسافر شد! پا به متن سیاه جاده گذاشت
او که در سطر زندگی می‌خواست روی هر واژه ضربدر باشد

بعد از آن، ماهیان یتیم شدند، آسمان پا به ماه شد در حوض
مادر پیرش آرزو می‌کرد که کاش نوزادشان پسر باشد

همسرش حرف های سربسته پست می‌کرد: «تا به کی باید-
چشمهایم اسیر پنجره‌ها، گوش‌هایم کلون در باشد»

یک کلاغ سپید رو به جنوب پر زد از کاج‌های بعدازظهر
مادر پیر او دعا می‌کرد: کاش این‌بار خوش خبر باشد

***

ایستاد آنچنان که شاخه‌ی سرو، رو به اصرار باد بی‌مقصد
خواست ثابت کند که ممکن نیست میوه‌ی کاج‌ها تبر باشد

خاکریز آسمان هفتم شد، ماه برداشت کوله بارش را
چکمه‌ها رو به آسمان کردند... شاید این آخرین سفر باشد

شعر از علیرضا بدیع

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/05                 

 

دل به دامِ تو اسیر است، زمینگیرش کن
زلف بگشا و به یک حلقه به زنجیرش کن

بی تو غم آمد و از تاب و توانم انداخت
آهوی غمزده را ناز کن و شیرش کن

خواب دیدم که در آغوشِ منی، غنچه شکفت
بوی یاس از همه جا سر زده، تعبیرش کن

خواب دیدم که غمِ عشق جوانی‌ست رشید
پرده بردار از این آینه و پیرش کن

در دلم شعله‌زنان جامِ غزل می‌جوشد
آفتابی‌ست در این میکده، تکثیرش کن

گفتم از عشق بگویم، دهنم باز نشد
ما نگفتیم، نگفتیم، تو تصویرش کن

شعر از جویا معروفی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/04                 

 

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری
کاسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من بر خیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از ان بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای باغ که هر روز بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

شعر از سعید بیابانکی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/04                 

 

چون آفتاب مرده ی عصر زمستانم
"غم" مثل بختک باز هم افتاده بر جانم

می خواستم پیروز این میدان شوم اما
افتادم از پا ناگهان در آخرین خوانم

انگار قسمت بوده تنها سر کنم یک عمر
باشادی ناچیز وغم های فراوانم

من عاشقم از تلخ و شیرینت نمی رنجم
مغرور شو هر جور می خواهی برقصانم

بیهوده میگیرند فالم را که می دانم
من، زندگی دشوار، اما، مرگ آسانم

تنها مرا بگذار با حال خودم" ای عقل"
از اینکه پابندت شدم عمری پشیمانم

شعر از الهام دیداریان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/03                 

 

پلنگم چشم از چشمان آهو برنمی دارد
ولی آهو کماکان پرده از رو برنمی دارد

خیابان ها پر است از چشم و ابروهای مصنوعی
ولی او تازه حتی زیر ابرو برنمی دارد

ظرافت های او وقتی که زینت را می آراید
نمی دانم چرا دست از النگو برنمی دارد

دلش را می برم با مهربانی های پی در پی
که دل بردن از آهو زور بازو برنمی دارد

برای کشتن صد پهلوان یک اخم او کافی ست
کسی با بودن آن چشم چاقو برنمی دارد

به زلفش شانه ای زد چل ستون دل ترک برداشت
نمی دانم چرا آیینه اش مو برنمی دارد

منم آن شاعری که با وجود شعر موهایش
پریشان بیتی از دیوان خواجو برنمی دارد.

شعر از عبدالحسین انصاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/03