وبلاگicon
غزلسرا

 

خواجه ی دیوانه ی دنیا دم از دین می زند
پای منقل می نشیند دود سنگین می زند

خاطرات از سال قحطی دارد و جنگ ملل
همسرش هرچند از هجده به پایین می زند

گرچه معمولا حسابش با کتابش جور نیست
روز مرگ دوستان را خوب تخمین می زند

می نشیند پای کرسی تخمه و قلیان به راه
لاف هم پیمانگی با شاه و فردین می زند

تازگی ها یک نفس تا شام هو هو می کند
اهل بیت ملحدش را با تبرزین می زند

می گذارد بر سر تاسش کلاه خسروی
خواجه هم این روزها بدجور شیرین می زند

مولوی می خواند و خیام را رد می کند
نقد بر اشعار مشکل دار سیمین می زند

مستحب دارد که افطارش رطب باشد ولی
بعد از آن یک پرس شام چرب و شیرین می زند

خواجه ی ما گوش شیطان کر تریپش معرکه ست
فی المثل گاهی تریپ آبی جین می زند

روزها تسبیح و استغفار و اخبار و حدیث
نیمه شب از باک خلق ا... بنزین می زند

آدمی با این همه خوبی ولیکن حیف نیست
آخر هر ماه یک سر هم به قزوین می زند؟

شعر از عبدالحسین انصاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۰۹                 

 

تاک در دبه بیانداز ، خرابم کن عشق
منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق

حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟
کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق !

چوب تابوت مرا خوب بسوزان ، آنگاه
دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق

من هم اندازه خود شیوه رندی بلدم
حرف کافی است به یک بوسه مجابم کن عشق

اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟
پرسشم مساله ساز است جوابم کن عشق

تو که تایید نکردی من ناقابل را
دست کم لایق انکار حسابم کن عشق

شعر از احسان افشاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۰۹                 

 

دیگر صدایمان به صدایی نمی رسد
این گریه ها به گوش خدایی نمی رسد

در این زمین مرده نفس کم می آوریم
در گور زنده ایم و هوایی نمی رسد

عمریست در اجابت خود سنگ می خوریم
نفرین به این دعا که به جایی نمی رسد

جز سنگ و زخم و آتش و اندوه و غم، به ما
فرخنده بادمان که بلايى نمى رسد

"ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش"..*
اینجا پرنده ای به رهایی نمی رسد...

شعر از سیده تکتم حسینی

*حضرت حافظ:
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۱/۰۳                 

 

بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می‌شود از زندگی کنار کشید؟

چقدر می‌شود آیا به روی این دیوار
به جای پنجره نقاشی بهار کشید؟

برای دور زدن در مدار بی‌پایان
چقدر باید از این پای خسته کار کشید؟

گلایه از تو ندارم، چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید

حکایت من و تو داستان تکّه‌‌یخی‌ست
که در برابر خورشید انتظار کشید

چگونه می‌شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده خمار کشید؟

اگر بهشت برای من و تو است، چرا
پس از هبوط خدا دور آن حصار کشید؟

چرا هرآنچه هوس را اسیر کرد، امّا
برای تک‌تک‌شان نقشة فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبّه ی منصور
سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید

غزل، قصیده اگر شد، مقصر آن دستی‌ست
که طرح قصه ی ما را ادامه‌ دار کشید

شعر از غلامرضا طریقی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۷                 

 

اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
از هم، هراسان، عالم و آدم چه مي پرسند؟

گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است
من بي خبر، از خويش مي پرسم: چه مي پرسند؟

از هم همه اشياء بين خواب و بيداري
با همهمه، با لهجه اي مبهم چه مي پرسند؟

اين بازجويان سمج، اين قطره باران ها
از خاک ساکت باز هم نم نم چه مي پرسند؟

در لحظه هاي تازه ي تکراري ديدار
«روز» و «شب» از هم هر سپيده دم چه مي پرسند؟

گلبرگ هاي غنچه هاي آخر اسفند
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟

شعر از محمد مهدی سیار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۷                 

 

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام! هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار، ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من؛
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست!

مرا زعشق نگویید، عشق گم شده ایست...
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

شعر از فاضل نظری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۷                 

 

شیشه ها! سنگ چیز خوبی نیست
خفته ها! زنگ چیز خوبی نیست

پاک کن میکشم به زندگی ام
که ببین؛ رنگ، چیز خوبی نیست

کری از پیش یک سه تار گذشت
گفت: آهنگ، چیز خوبی نیست

وصله ها را به من بچسبانید
به شما انگ چیز خوبی نیست

ها خمت می کنند و حالا هی
تو بگو؛ ننگ، چیز خوبی نیست

گفته بودی؛ شهید یعنی چه!؟
پسرم!...جنگ چیز خوبی نیست…!

شعر از امیر حسین الهیاری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۷                 

 

ای که در آمدن از صاعقه ناگاه تری
نیست از رفتن تو، قصه ی جانکاه تری

می روی و دل من مزرعه ی قاصدک است
و تو ای باد! به احوال من آگاه تری

غم تو قسمت من، سیب تو سهم دگران
نیست از چینه ی من، چینه ی کوتاه تری

گرچه ناخواسته راهم به کویرت افتاد
اینک از سبزترین منظره، دلخواه تری

قدری آواز بخوان تا شب من روز شود
تو که از هر قمری، ماهیتا ماه تری

سفر پر خطری داشتی، اما از من
دیده ای رود جوان! ماهی همراه تری

شعر از کبری موسوی قهفرخی

کتاب "غروب پا به ماه" / انتشارات شهرستان ادب

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۶                 

 

خنده هایم هنوز در بندند، گریه هایم به زور می خندند
آرزوهای بی بهارم را هر زمستان به تیر می بندند

بوی عیدی و کوچه های شلوغ، رونق دلفریب بیهوده
در پی این دروغ تکراری عده ای ابلهانه خرسندند

صدهزاران عروسک خسته سرشان گرم هفت سین و سماق
مردمان سکوت فروردین در پی سور و سات اسفندند

گندمی روی کوزه می پاشد مادرم بوی ناب باران است
کاش می شد به او بفهمانم سبزه ها توی جوی می گندند

سال هایی گذشته، آزادی نام میدان خسته ی شهر است
حیف از آن لاله های پرپر که در هوای بهار جان کندند

مادرم زل زده به چشمانم؛ «این بهارم پر از زمستونه»
این زن خسته خوب می داند که لبانم به زور می خندند.

شعر از فهیمه حسین زاده

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۶                 

 

دلتنگ مثل لحظه‌ی دیدار می‌روم
بیزارم از زمانه و بیزار می‌روم

پر می‌کنم ز خاطره‌ات کوله‌بار را
حالا که از کنار تو انگار می‌روم

در خاطرم نشسته‌ای و خوش نشسته‌ای
اما من از خیالِ تو هر بار می‌روم

بستی تمامِ پنجره‌ها را یکی یکی
باشد مرا به حادثه بسپار می‌روم

باشد مرا رها کن و انکار کن مرا
انکار کن مرا که به انکار می‌روم

"در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس"
پس با دلِ شکسته به بازار می‌روم

تقدیم می‌کنم به تو این شعرِ تازه را
آن را به یادگار نگهدار، می‌روم

شعر از جویا معروفی

از مجموعۀ "اقیانوسی از انگور" / انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۶                 

 

لباس کوچ تنت کن، بهار مشکوکیست
بگیر دست مرا،روزگار مشکوکیست

تمام پنجره ها رو به قبله خوابیدند
اگر غلط نکنم انتظار مشکوکیست

درخت ها کت و شلوار سرخ می پوشند
برای جشن تبرها وقار مشکوکیست

چقدر روی خیابان جنازه روییده
و گوشه گوشه ی میدان مزار مشکوکیست

پیاده رو پُـر گنجشک های سم خورده ست
قشنگ فکر کنی انتحار مشکوکیست

بیا نشانی خود را به سایه ها ندهیم
"لباس کوچ تنت کن...دیار مشکوکیست"

شعر از رهی کاوه

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۶                 

 

شبِ نیامدنت ابتدای هرگز بود
شبِ تموّجِ زرد و بنفش و قرمز بود

پیامِ وسوسۀ بوقهای ماشینها...
شبِ پیامبرانِ بدون معجز بود

و اشکهای تو نوزادهای نامشروع
شبِ شکنجۀ یک عشقِ بی مجوّز بود

زنی به گوشۀ حمام تیغ را برداشت
شبِ شکفتنِ گیلاسهای قرمز بود

زنی در آینه از پشت تیر خورد از خود
شبِ محاصرۀ آخرین مبارز بود

دو میله از قفسش را جدایِ از هم کرد
پرنده ای که فقط داخلِ پرانتز بود

شب ایستاد/ جهان پیرمرد کوری شد
که با عصای خود از لمس روز، عاجز بود

شبِ نیامدنت بازداشت شد «فردا»
- زنی که در وسطِ چشمهاش پونز بود

نه عشق بود، نه فردا، نه انتظار، نه مرگ
تمام زندگی ام بی تو پشتِ هرگز بود.

شعر از محمد سعید میرزایی

از مجموعه غزل " یک زن کامل"- انتشارات نیماژ

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۴                 

 

هر چند خان از روی ماهی ها خجل باشد
این بار باید آب از سرچشمه گل باشد

یا سوز دی یا گرمی تیر است، این قریه
کم پیش می آید هوایش معتدل باشد

از چایخانه بوی مرگی تازه می آید
حتی اگر آمیخته با عطر هل باشد

روزی بلوطی بوده ، ای منقل! ذغال تو
جنگل بیابان شد مبادا خان کسل باشد

خان بندباز است و سر مردم به غم بند است
این بندها باید به جایی متصل باشد!

ای نقشه ی جغرافیا ! این جاست سنگستان
جایی که حتی شیشه باید سنگدل باشد

***

آغاز تلخ ماجرا این بود : وقتی خان
کاری به کار ما ندارد پس بهل باشد

شعر از کبری موسوی قهفرخی

از مجموعۀ "می شکر"- انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۴                 

 

به تماشای تو لبخند زدن می ارزد
بوسه برخاک سمرقند زدن می ارزد

شاخه ی خشکم و دلپیچه ی رویش دارم
به درختان تو پیوند زدن می ارزد

باید اثبات کنم ازتو غم انگیزترم
از همین ثانیه ترفند زدن می ارزد

شیشه ی عمر مرا بشکن و تقدیمم کن
شیشه را با نفست بند زدن می ارزد

تو که خوشحال شوی سینه سپر خواهم کرد
توی احوال همه گند زدن می ارزد

شعر از حوا شایگان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۳                 

 

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار

می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار

من سر ناسازگاری دارم و چشمان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!

فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

جای پایت را اگرچه برفها پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

شعر از پوریا شیرانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۱                 

 

بـي نگاهت .. بـي نگاهت مرده بودم بارها..
اي كه چشمانت گره وا مي كنــد از كارها

مهر تو جاري شده در سينــه ي دريا و رود
دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

باز هم چيزي به جز نان و نمك در خانه نيست
با تو شيريـــن است اما سفـــره ي افطارها..

باغ غمگين است، لبخندي بزن تا بشكفند
ياس ها .. آلاله ها.. گل پونه ها.. گل نارها

برگ هاي نازكت را مرهمي جز زخم نيست
دورت اي گل ، سر بر آوردند از بس خارها...

بعد تو دارد مدينــه غربتـــي بي حد و مرز
خانه هاي شهر.. درها .. كوچه ها.. ديوارها..

نخل هاي بي شماري نيمه شب ها ديده اند
سر به چاه درد برده كـــــوه صبري ، بارها ...

شعر از سيده تكتم حسينی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۹                 

 

ديگر كسي به خانه ي ما سر نمي زند
يعني دلي براي دلم پر نمي زند

يك آسمان ستاره به چشمان ما ولي
دستي براي چيدنشان در نمي زند

اطراف ما كه همهمه ي بي تفاوتي ست
حتي يكي به پشت تو خنجر نمي زند

من در نماز خود به چه كس اقتدا كنم؟
وقتي يقين جوانه ي ديگر نمي زند

امشب بيا به خاطر من از وفا بگو
اينجا دلي براي دلم پر نمي زند

شعر از مریم افضلی

از مجموعۀ "نگاه کن چگونه می نویسمت"- انتشارات فرادید

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۸                 

 

معشوقه ات بودن ، توانم را گرفته است
عشق ِ تو جانم ! آخ..جانم را گرفته است

چاقو شده مهر ِ تو روی گردنم ، کُند
این مرگ ِ تدریجی امانم را گرفته است

خون میخورم شاید بخندانم تو را باز
اندوه ، مغز ِ استخوانم را گرفته است

ترمیم ِ زخمی که منم را دیر کرده
رنجی که از تن تا روانم را گرفته است

به لکنت افتاده زبان ِ اعتراضم
بار ی که بر دوشم ، زبانم را گرفته است

آغوش تو امنیتِ دریاست ، اما
از من تمام ِ آسمانم را گرفته است

شعر از طاهره خنیا

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۸                 

 

حسّ خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپَرم :
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حسّ خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدَر سیر ببوسم ... نکند سیر شوم ؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حسّ خوبیست در آغوش خودت پیر شود

شعر از صنم میرزازاده نافع

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۴                 

 

هر چند شک افتاده بر جان یقینم
صدبار دیگر هم تو را بر می گزینم

دیگر نمی خواهم که دستم را بگیرد
وقتی خدا با دست تو زد بر زمینم

از من بگیر این چشم ها را خالی ام کن
تا خنده ات را با رقیبانم نبینم

من فکر می کردم که آهوی تو هستم
در چشم تو از هر زنی زیباترینم

من مطمئن از یال و کوپال تو اما
کفتارها را می فرستی در کمینم

از من حدود و مرزهایم را گرفتی
در نقشه ات جایی ندارد سرزمینم

در نقشه ات باغ پراز سوسن نداری
تا واژه هایم را کنار هم بچینم

با ده زبان خاموش با صد دل فراموش
در گوشه ی آیینه ساکت می نشینم

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۱۴