X
تبلیغات
وبلاگicon
غزلسرا

غزلسرا


بزن زخم زبان، از زهر پرکن استکانم را
که خود با دست خود بر باد دادم دودمانم را

بخواهم یا نخواهم سرنوشتم را پذیرفتم
پذیرفتم که تنها بگذرانم هفت خوانم را

شکایت از شکست ناجوانمردانه جایز نیست
که خود در آستین پرورده بودم دشمنانمرا

پشیمانم اگر نالیده ام از بخت نابختم
در اینجا هیچ کس حتی نمی فهمد زبانمرا

سراغ زنده مانی یا سراغ مرگ باید رفت
خداوندا چه مشکل طرح کردی امتحانمرا

شعر از الهام دیداریان


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


همین که از نظرت ساده ردشود کافیست
شبیه خاطره ها مستند شود کافیست

سکوت پنجره ها را ببین اگر سنگی
زبان پنجره ها را بلد شود کافیست

برای جشن وصال جزیره با دریا
شبی فقط دو سه تا جزرومد شود کافیست

من آن هلال نگون بخت ماه شوال ام
همان که سال به سالی رصد شود کافیست

به فکر قتل نگاهش نباش وقتی که
درون چشم تو حبس ابد شود کافیست

پدر! قسم به تو راهی به جز تحمل نیست
ضمیر خلقت ما "فی کبد" شود کافیست

شعر از فرهاد ایار


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


از صد آدم، یک نفر انسان خوبی می‌شود
آخرش دوران ما دوران خوبی می‌شود

می‌شود خودکامه کم‌کم مهربان و دست‌کم –
شهر ما هم صاحب زندان خوبی می‌شود

گر درآمد اشک من از رفتنت دل‌خور نشو
دست‌کم در شهرتان باران خوبی می‌شود

چارراهِ بی‌چراغ ِقرمز ِچشمان تو
-با کمی چرخش در آن-  میدان خوبی می‌شود

طول و عرض کوچه‌تان را بارها سنجیده است
کفش من دارد ریاضی‌دان خوبی می‌شود

***

آخرش روزی پشیمان می‌شوی از رفتنت
شعر من هم صاحب پایان خوبی می‌شود

شعر از اصغر عظیمی مهر


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست
جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست

چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه
عشق در باورشان قد سر سوزن نيست

دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام
لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست

حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود
درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست

سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم
كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ي تنهايي من در من نيستپ

شعر از عبدالجبار کاکایی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


دلبری‌هایت دلم را برد تا دلبر شوی
چادرت باعث شده امروز زیباتر شوی

در نقاب اخم‌هایت، خنده پنهان کرده‌ای
می‌شود با این هنر یک روز بازیگر شوی

خاک من از جنس بت‌های زمان جاهلی‌ست
تو غرورم را شکستی تا که پیغمبر شوی

از پسر، آدم چه خیری دیده جز خیره‌سری
قسمتت شد مثل مریم باشی و دختر شوی

«قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری»
قدر چشمت را بدان شاید تو هم زرگر شوی

دوری از تو مشکل لاینحل این روزهاست
تو بیا تا راه حلّ مصرع آخر شوی

شعر از امیر سهرابی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

چشم در چشمانمان امروز دل را می برد
نیمه جانی مانده آنرا نیز فردا می برد

ترک تازی می کند در نیمه شب ها بعد از آن
روز روشن طاقت از آبادی ما می برد

چادر شب می کشد بر روی ماه روشنش
جایگاه خویش را اینگونه بالا می برد

من نمی دانم چگونه درک باید کرد تا..!!
آشنای ما دل بیگانه ها را می برد

***

گاه یکسان می کند با خاک و گاهی بی قرار
مثل موج غم تو را با خویش بالا می برد

دل به دریا می زند اما خیال واهی اش
زنده رود خاطر ما را به صحرا می برد

***

آه دیوانه ندیدی !!! چشم خود را باز کن
یک نفر دارد مرا از دارِ دنیا می برد

شعر از سید مهدی نژاد هاشمی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

پیراهن غم را درآور از تن ای ماه
از تن درآور این سیه پیراهن ای ماه

چرخی بزن تا بشکفد صدها ستاره
در رقص شورانگیزچین دامن ای ماه

گیسو پریشان کن برایم تا دوباره
هم دوست دیوانه شود هم دشمن ای ماه

من رد شدم از من از این دیوار حاشا
آری تو هم امشب قرق را بشکن ای ماه

قد می کشم سوی تو با این زخم کهنه
شاید پلنگانه بمیرم اصلا ای ماه

از تو به لبخندی به نازی راضی ام من
حتی اگر نامی نماند از من ای ماه

خواندم تو را از دور امشب هم رسیدم
در تو به معنای جدیدی از زن ای ماه

شعر از اسماعیل فرزانه


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


بگذار که بی پرده بگویم گله ها را
شاید که کمی کم کند این فاصله ها را

لب باز نکردم به شکایت که مبادا
بی تابی من سر ببرد حوصله ها را

در چاهم و با حسرت بسیار شنیدم
هر روز فقط رد شدن قافله ها را

جز درد ندارد ثمری عمر گذشته
با هم بزنم جمع اگر حاصله ها را

تقدیر من آبستن دردی است که ازپا
انداخته با بدقلقی قابله ها را

تا باز گرفتار تو باشد دل تنگم
پاسخ بده با مسئله ای مسئله ها را

یک سو تو یک سوی دگر این من دل تنگ
باید که خودم ختم کنم غائله ها را

شعر ا ز الهام دیداریان


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


دوباره حال و هوایت کلافه ام کرده
هجوم خاطره هایت کلافه ام کرده

رها نمی کندم توی خواب و بیداری
خیال بی سروپایت کلافه ام کرده

کبوترانه به عشقت هنوز پابندم
اگرچه جور و جفایت کلافه ام کرده

غزل ترین غزلی، شاه بیت: چشمانت
ولی هجا به هجایت کلافه ام کرده

مدام در دل من می شود غمت تکرار
و طعم تلخ صدایت کلافه ام کرده

نیامدی که بمانی چه ساده دل بستم
توجه گذرایت کلافه ام کرده

خودت بگو چه کنم با نبودنت یک عمر
دلم گرفته برایت، کلافه ام کرده

شعر از الهام سادات اجاقی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


از پس پرده چرا مژده به یاران نرسید
خبر از عطر دل انگیز بهاران نرسید

زرد شد سبزه و گلها همه پژمرده شدند
بر غبار دل این پنجره باران نرسید

چشمه معرفت از عمق وجودش خشکید
آب زمزم به لب چشمه جوشان نرسید

خون دل خوردم و یک عمر در اندیشه صبح
نفس باد صبا بر دل و بر جان نرسید

بس که از غصّه هجران دلم آزرده شده
جان به لب آمد و این قصّه به پایان نرسید

شعر از مهدی سیدحسینی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

قـاصـدک هـای بهـاری را اگـر پـیـدا کنم !
غنچه لب هـای انـاری را اگـر پـیـدا کـنم !

سر به روی شـانه هایـش می گذارم تا ابـد
گـیــسـوان آبـشـاری را اگــر پـیــدا کــنـم

فکر کردی روی دستم عطر پاکت می رود
دسـت هـای شــاخـساری را اگـر پـیدا کـنم

روزهـا مـی آیـد و تـقـدیــررفـتـن می رسـد
یـاد روزی روز گـاری را اگـر پـیـدا کـنم

بیـن استـلال عـقـلم بـا دلم قـرنی سـکوت
گریـه ی  بی اختـیـاری را اگـر پـیـدا کـنـم

کـاش حـافـظ یک شبی پا درمیانی کرده بود
بـیــت هـا ی یـادگـاری را اگـر پیــدا کـنـم

من که می دانم توهم دلبسته هستی ای عزیز
نـغـمـه هـای بـی قـراری را اگـر پـیـدا کنم

از میان شهر می پرسم سراغت را،چه سود...
قـاصدک هـای بـهـاری را ،مـگـر پیدا کـنـم

شعر از فریبا جلالیان


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

دستم! به روی پرده ی دنیا قلم بزن
رنگ سپید را به شب تار غم بزن

لبخند را به چهره ی آلاله هدیه کن
از خواب تازیانه ی خونخوار دم بزن

یک آسمان بکش و عقابی همیشه مست
یک طرح از خرابی ِ کاخ ستم بزن

منصور را بکِش که بگوید منم خدا
رسم پلید عشق کشی را به هم بزن

ترسیم کن جزیره ی بی روح انتظار
در قلب ساحلش همه نقش بلم بزن

تندیس های پوچ خیالی نمرده اند
با زائر فلک زده حرف از قلم بزن

ای دست! مهلتی بده آرام تر برقص
بر روی بوم درد کمی هم قدم بزن

پاییز را به رنگ طراوت صدا بزن
آینده ی بهاری ی ِ ما را رقم بزن

شعر از عادل دانشی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

غرور سرو، شکوه چنار و بخشش بيد
براي ديدن تو پلک مي زند خورشيد

از اين جزيره عصيان فرار مي کردم
نبود مرهم مهرت اگر در اين تبعيد

به اين بهانه که خوابم پناه مي بردم
به آن اتاق که از پنجره مرا مي ديد

براي ديدن رويش همه به صف بوديم
مرا کشيد به آغوش نوبتم که رسيد

تو از اهالي دنياي ديگري اي دوست
جنون من به تورا ديد و مادرم ترسيد

تو را براي ابد در بهارخود دارم
گذشت با همه کولاک خود شب ترديد

تمام وسعت اين شهر زير بال من است
همين که مهر تو در آسمان من تابيد

شعر از زین العابدین محب علی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

رنج، زیباست؛ به هر ناکس و هر کس ندهند
درد، خوب است، به هر خار و به هر خس ندهند

ادب و فهم، به دستار و به تسبیح که نیست
((معرفت، دُرّ گرانی ست؛ به هر کس ندهند))ا

زاغ را از هنر مرغ سحر، کو سهمی؟
((پر طاووس، قشنگ است؛ به کرکس ندهند))ا

روزی ِ هر بشری روز ازل تعیین شد 
نـُه عَجب گر که به ما جامه ی اطلس ندهند

هدیه، هر چند کم، از دوست، زیاد است و عزیز
((هر چه از دوست رسد))، تلخ اگر، پس ندهند

بهترین خربزه شان پیشکش، امّا، امّا
شود آیا که به ما میوه ی نارس ندهند؟!ا

شعر از جلال قیامی میرحسینی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/01/26    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا

مجموعه غزليات شاعران پارسي

jQuery Social Share