وبلاگicon
غزلسرا

 

لیسم بزن ، که خوردنی ام در مذاق ِ تو !
یک اسپری که حل شده توی اتاق تو !

تحریک ِ تیز و ترش ِ تمشکی که سال هاست
تاثیر ِ سوء داشته روی بزاق تو !

جسمم تماااام مال ِ تو .. تاپوست.. استخوان..
تا تنگه ی معاشقه .. تا واق – واقِ تو ..

یک پای این قضیه منم .. مسخره ست ! نیست؟!
پس ختم می شود به " لجن " اتفاق ِ تو !

حالا به انقراض ِ خودت فکر می کنی
از ترس ِ این که کور نماند اجاق ِ تو !!

یادم تو را ...( سه نقطه) ببین پس چه می کند
انگشت های نازک ِ من ، با جناق ِ تو !

از سینه ات ، چرق – چرق ِ خرده شیشه ها..
خون ، لخته بسته از دل ِ من ، تا دماغ ِ تو ..

برگرد.. شوره زار ِ دلت را نگاه کن !
یک رأس بره ، دل- زده از باتلاق ِ تو ،

کز کرده اند پشت ِ خطوط ِ " زنانگی"
در انتظار ِ هی – هی ِ حکم ِ طلاق ِ تو !!

***

من معتقد به هیچ صراطی نبوده ام !
پس با همین رویه می آیم سراغ ِ تو ...

با این لباس ِ قرمز ِ نازک چه شکلی ام ؟؟
( خاموش می شود لب ِ من ، با چراغ ِ تو ! )

فردا که روزنامه خریدم ، بدون شرح
روی دل ِ هزار نفر ، مانده داغ ِ تو ...

شعر از طاهره خنیا

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

بردار و برو از در این دهکده جان را
اینجا همه گرگند، نبین ظاهرشان را

گرگند، در این گله اگر گرگ نباشد
چوپان چه نیاز است دگر گله ی خان را

قربانی دینیم . از آن دم که نبرّید
چاقوی پدر گردن فرزند جوان را

جز نکبت و بدبختی و تشویش ندیدیم
هرگز نشنیدیم سکوت و خفقان را

دین است - که حاکم شده باشند بر این خلق
توجیه کند توطئه ی داعشیان را

دین است - که در غزه بمیرند و بسوزند
دین است که آتش بزند کل جهان را

دین است - که اعدام کند حرف زدن را
تا بسته نگهدارد از آن درب دهان را....

دین است که یک عمر تحمل شده کارت
بد قولی هر روزه ی آقای زمان را

یک عمر نشستیم و نیامد که نیامد
آن فصل بهاری که قرار است خزان را...

***

با حافظ و سعدی درِ میخانه نشستیم
در عالم مستی نشنیدیم اذان را

خیام از آن کوچه گذر کرد و همی گفت:
بردار و برو از در این دهکده جان را...

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

شب که بر می گردی از دریا به سمت خانه ات
دانه های ریز شن چسبیده روی شانه ات

قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها
بعد با آن حالتِ محزونِ مغرورانه ات

تور خالی را به روی شانه می اندازی و
می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات

راه می افتد به دنبال تو ماه و تا سحر
می نشیند منتظر بر پشت بام خانه ات

شب که جنگل مثل موهایت پریشان است و باد
آرزومندانه دستی می کشد بر شانه ات

بعد از پیراهنِ خیسِ تو این دریاست که
قطره قطره می چکد بر فرش های خانه ات

شعراز پانته آ صفایی بروجنی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دائم رو به طغیانم

بزن نی باز غوغا کن بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم پریشانی پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاه توست
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

شعر از سیده تکتم حسینی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!

قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد

عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!

راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!

«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟

همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟

زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!

شعر از غلامرضا طریقی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

منم آن زوج خوش‌بختی که هم می‌شد پدر باشم
هم از تنظیم احساساتِ مادر باخبر باشم

برای رفعِ تنهایی، تحمّل کردم این‌ها را
که می‌خواهند حتّا در خودم هم مستتر باشم

عصب‌هایم ترک خوردند پس تصمیم من این شد
که بی‌غیرت‌تر از این چوب‌های خشک و تر باشم

پس از بی‌غیرتی حتّا، به جُرمِ چشم و دل سیری
نشد در سفره‌های لاش‌خورها معتبر باشم

چه دشوار است فصل خودشناسی در کلاس من
که هر لحظه خودم را می‌کشم تا زنده‌تر باشم

شعر از مریم جعفری آذرمانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

چه کرده ام که مرا پیشت اعتباری نیست؟
بیا که بی تو دلم را دمی ، قراری نیست

تویی شبیه حضوری که نیست ، اما هست
منم شبیه خیالی که با تو کاری نیست

چهار فصل سکوتم ! در انتظار بهار
شبیه چشمه چشمان تو بهاری نیست

در انتظار تو اشعار،شعله ور شده اند
که قتل شاعر دلداده افتخاری نیست

اگر گناه دلم دل سپردن است ، بدان
خدا گواه ! شبیهم گناهکاری نیست

شکسته است غرورم !؟ فدای چشمانت
که از تو در دل من ذره ای غباری نیست

فقط بگو که برای دلت چه پیش آمد ؟؟؟
چه کرده ام که مرا پیشت اعتباری نیست؟

شعر از امیر طاهری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

امیدی بر جماعت نیست میخواهم رها باشم
اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم

چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی
که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا -
بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم

خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم
ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم ؟

کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟

شعر از سید سعید صاحب علم

 از مجموعه  "شما مخاطب این کتاب را می‌شناسید "/انتشارات نیماژ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/25                 

 

دیشب تمامِ شهر را بی تو، همراه باران گریه می کردم
کَر بودم از غوغای ماشین ها، در راه "شهران" گریه می کردم

ترس از تمامِ روزهای بعد، گردِ سپیدی بر سرم می ریخت
از یک شکست ساده ی عشقی ،مثل جوانان گریه می کردم!

بازنده ی قطعیِ بازی در ، رویای بی رحمانه ات بودم
رد می شدی از من، بدون تو، در خطِّ پایان گریه می کردم

شرم آور است این جمله می دانم: انگیزه ای جز تو ندارم نه !
دیشب به حال بی کسی هایم، در هر خیابان گریه می کردم

می خواستم سرگرمِ خود باشم، در فیلم هایی که بدون تو...
تا سینما تاریکتر می شد، در جمع ،پنهان گریه می کردم !

دلشوره ی پاییز می آمد ، در شعر ها با من قدم می زد
مثلِ کلاس ِ اولّی ها در ، راه ِ دبستان گریه می کردم

بی مقصدی معلوم می رفتم، لبخند می زد غم به احوالم
با دیدن هر صحنه در وهمِ دلگیرِ تهران گریه می کردم

یا بند می بستم به احساسم تا گفته باشم حال من خوب است
یا "در حیات کوچک پاییز" در "چار زندان "گریه می کردم

یخ می زنم وقتی سلامم را، دیگر نمیخواهند پاسخ گفت
سر در گریبان،گیج،بی امّید ،با هر "زمستان" گریه میکردم

شعر از صنم میرزازاده نافع

ارجاعات :
1- در حیات کوچک پاییز در زندان ( مهدی اخوان ثالث)
2- در اینجا چار زندان است ( احمد شاملو)
3- زمستان ( مهدی اخوان ثالت )

 

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/23                 

 

مبتلا کرده ست دلها را به درد دوری اش
نرگس پنهان من با مستی اش ، مستوری اش

آه می دانم که ماه من سرک خواهد کشید
کلبه ی درویشی ام را با همه کم نوری اش

آسمانی سر به سر فیروزه دارد در دلش
گوش ها مست تغزل های نیشابوری اش

یک دم _ ای سرسبزی یک دست ! _ در صور ات بِدَم
تا بهاران دم بگیرد با گل شیپوری اش

ماه می گردد به دنبال تو هر شب سو به سو
آسمان را با چراغ کوچک زنبوری اش

آنک آنک روح خنجر خورده ی فردوسی است
لا به لای نسخه ی سرخ ابومنصوری اش

بوسه نه جمع نقیضین است در لب های او
روزگار تلخ من شیرین شده از شوری اش

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر
ابرهای آسمان ها پرده های توری اش

شعر از سعید بیابانکی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/23                 

 

مرا بردند دریا،  پیش ماهیها رها کردند
مرا از چشمهای آبیت  آخر جدا کردند

زمانی ناخداشان بودم و اما نفهمیدند
مرا بردند در هفت آسمان آنجا خدا کردند

برادر های بی دینم، برادرهای دیندارم
مرا انداختند در چاه و با گریه صدا کردند

همان هایی که تا دیروز با من زندگی کردند
نشستند و برای مردنم هرشب دعا کردند

منی که سالها از عشق می گفتم چه پیش آمد؟
ببین با شوق بی حدِ  غزلهایم  چه ها کردند...

شعر از مرحوم سید احمد حسینی

از مجموعه " از توریسم تا تروریسم" / چاپ دوم/ نشر نیماژ

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/23                 

 

جا مانده اسمت در سرم از روزهای قبل
شعرت درون دفترم از روزهای قبل

باران تنهایی ست که یکریز می بارد
من همچنان پشت درم از روزهای قبل

من همچنان فرهادم و لب هات شیرین است
از بوسه های آخرم... از روزهای قبل

لبریز شور و شوق پروازم ولی زخمی ست
بال و پرم...بال و پرم از روزهای قبل

مُرده ست از من نیمه ای در روزهای بعد
زنده ست نیم دیگرم از روزهای قبل

خاموشم اما آتشی در سینه دارم که
جا مانده در خاکسترم از روزهای قبل

تعداد یارانی که می گفتند : ماهستیم...
کمتر شده دوروبرم از روزهای قبل

***

من چای می خوانم ، و بی تو شعر می نوشم
این روزها شاعرترم از روزهای قبل....

شعر از رضا نیکوکار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/23                 

 

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟
به پای دامنه‌ها از سقوط بنویسم؟

چقدر دست من از پا درازتر باشد؟
برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟

چه می‌شود که بیایی و شعرهایم را
به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟

و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت
دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم

به جای بودن و ماندن، به جای آغوشت
نصیب من شده از جستجوت بنویسم

ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ
قطار می‌رود و من به سوت بنویسم

شعر از رضا احسان پور

از مجموعه " چه حرف ها"/چاپ دوم/انتشارات فصل پنجم


 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/23                 

 

مثل دانه ی تسبیح ،درنخ نگاهم بود
می زدم گره گرچه ،چشم او پناهم بود

کهکشان او روشن ،هاله های من تیره
من محاق اوبودم اوهمیشه ماهم بود.

ترش و شورو گس گاهی تلخ و بی نمک ،اما
اوچقدرمطبوع و خوب و دلبخواهم بود

خوشه های عشقش را دردلم نمی چیدم
خرمن فراورده ؛دانه های کاهم بود

زیرپایمان طی شدکوه و تنگه و تپه
دره ،ناگهان بی راه ،تارفیق راهم بود

از لبش نمی کندم چسب بغض را یک دم
دردل پراز دردش نبض قاه قاهم بود

مثل رودطغیان کردچشمه صبورمن
درمقابلم قد شد هرچه سربه راهم بود

رفته مدتی شایدازدوباره برگردد
این «دوباره می آید»فکراشتباهم بود .

شعر از مریم شجاعی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

آنکه بر رود خيالم نگه اش پل مي بست
دهن عقل مرا او به تخيل مي بست

تا که درپيچ و خم ديده ي او گم گشتم
نقش در حافظه ام جنگل آمل مي بست

اولين بارکه در مزرعه او را ديدم
دختري بود که بر موي خودش گل مي بست

خواستم هردم ازاين برکه ي غم بگريزم
پاي اميد مرا بند تعلل مي بست

در پي ديدن من تاج گل آورد ولي
داشت روبان سياهي به گلايل مي بست

شعر از محسن سرمچ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

الا يا ايــّـها الساقي بريـز بر جــــام تــــــب داران
كه جـــــز در كــــوي تو نَبوَد خلاصي از غم ياران

مــرا آســان نبود اوّل كه پيـــغام دلــــم گــويـــم
كه مشكل روي مشكلها جواب كي مي دهدآسان

بكـــويش مي روم هــــر دم فزون يابد غــم ودردم
شبان توبه كه بــرگردم ! به روزم شوق آن سامان

ثــمر از عشق نشد حاصــل غريقش رانبود ساحل
جــب داغي نهاد بر دل چه سازم با غــــم دوران

حديثت با رقيب آن رفت كه آن بيچاره را جان رفت
گنه از او به جانان رفت ! مــرا هـم اين بُوَد پايان ؟

تــغافل مي كني باشد تــــجاهل مي كني باشد
تـعامل ميكني باشد به حُـكمت تن دهم اي جان

مرا وعده دهي كافي است اگر چه قصد آزار است
همــين امــروز و فردايت مــــرا بـــرده به گلــــزاران

فــــدايي جــــز مــَنَت بيـــــني ؟ بقيّه مـــدعيّا نند
نبـــاشد باورت امّا ببـــين سنـــگ ريــــزه طفـــلان

دلا خـــوكن به تنهايــــي كه آن سلطان زيبــايـــي
كجــــــا بـــودش همـــآوايي نداده دل به دلـــداران

شعر از يوسف جلالي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

وحــي نــازل نشـــده، قــوم پيــمبر گشتند
آيه آمـــد هــمـــه از ديـــن خــدا برگشتند

گرگ هايي که شبــي تا لب چــاهم بردند
وقتِ تقـــسيــم رســـيدند و بــرادر گشتند

آن کســاني که به شـــمشير مرا مي کشتند
مُردم اطــراف همـــين قــبر کبـوتر گشتند

تــو خـودت تجـــربه ي تلـخ مرا مي داني
بي تو اندوختـــه هـايــم هــمه پرپر گشتند

زندگي قصه¬ي سيمرغ وهــمان سي مرغ ست
دوستـــانم سر هـــر حـادثه  کمـتـر گشـتند

شعر ا ز محمد تقي عزيزيان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

 درپادگان هاي نظامم كودتا كردي
يا انقلاب مخملي درمن به پا كردي؟

چيره شدي بر ميهنم بي جنگ وخونريزي
با طرح هايت در سپاهم رخنه تا كردي

من را به آساني به كيش خود درآوردي
در سر زمينم پايتختت را بنا كردي

از سي و دو حرف الفباي زبان من
تنها به عين وشين وقافي اكتفا كردي

نوباوگانم حفظ مي كردند ابياتت
تا كه غزل هاي نگا هت را هجا كردي

در تنگراه شب سحر ترسيم كردي و
هموار در چشمم دماوند و دنا كردي

پر از تغرل آسمانم گشت وقتي كه
با مرهمي زخم كبو تر را دوا كردي

ايمان من آن لحظه بر تو بيشتر شد كه
آيينه هاي منزوي را همصدا كردي

شعر از محمد علی ساکی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

یــادم آمــد از نگاهــش انتـظاری تازه داشت
دامنی از سوسن وچشمش بهاری تازه داشـت

یـادم آمــددر مـسـیــر کـوچــه بــاغ خـاطــرم
روی آن شـاخ ا قـاقـی یادگـاری تازه داشـت

آب تـا مـی زد مـسیــرش رانگاه خـیـس من
بـاز دیدم برسیه مـژگان غـباری تازه داشـت

یـادم آمــد در بـلـوغ نـستـرن هـای جــوان
سبزمی آمد شکوفابرگ وباری تازه داشـت

در تـمام پیـچ پـیچ کـوچـه ها می رفـت وباز
باسکـوت آهنگ خودقصد دیاری تازه داشـت

گفتمش : بی من مرو مُردم دراین شهرعطش
گـفـت بایـدانـتظار چشمه ساری تازه داشـت

( با خیال گل رخی در باغ شعر آمد(حبیب
باز با سوزغزل قـول وقـراری تازه داشت

شعر از حبیب رضایی پور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

دلبری دیدم شبیه شاخه ی شمشاد...عاشق می شوم...
شاخه هایش تازه گل می داد...عاشق می شوم...

گاه گاهی می نشیند بر لب ایوان ِشعر...
من غزل را می برم از یاد...عاشق می شوم...

دید پیرِ شهر ما چشمش،زبانش لال شد
یاد می گیرم من از استاد...عاشق می شوم...

عهد می بندم که دل دیگر نبندم بر کسی
موی او تا دست باد افتاد...عاشق می شوم...

عشق مجنون می کند هر عاشقی را مثل قِیس
کوه را هم می کـَنَـد فرهاد...عاشق می شوم...

دودمان من تماماً عاشق و دلداده اند
طبق رسم و شیوه ی اجداد...عاشق می شوم...

چشم های او زبان شعر من وا کرده اند
می زند هر واژه ام فریاد...عاشق می شوم...

چشم هایش لرزه ای برقلب ما انداخت و
زلزله در شعرمان رخ داد...عاشق می شوم...

ناگهان وارد شد او از در،وَ من جا خوردم و...
قافیه از دست من افتاد...عاشق می شوم...

خسته ام از زندگی بی عشق...بی یاری عزیز...
خسته ام من،هرچه بادا باد...عاشق می شوم...

شعر از علی علوی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

عاشق شب پرور است زلف پریشان تو
گوهر با ارزش است آن لب خندان تو

جنگ جهانی شده بر سر کوی دلم
تا که رسد هر سپاه دست به دامان تو

قلب من ِ بی دفاع، همچو لهستان عزیز
ارتش هیتلر بود مستی چشمان تو

مرز دلم بسته بود پیش ز این حادثه
باز گشادم کنون بر سر فرمان تو

سرقت جانانه کن گنج غم آلود من
گنج چه قابل بود در بر جانان تو

توبره نما خاک من ای مه هفت آسمان
تا که شوم زین به بعد غالب دستان تو

فاتح ملک خیال نام مرا شهره کرد
گرچه به رسوا برد عشق غزل خوان تو

شعر از ایمان دیوسالار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26                 

 

از مدال درد لبريزم پُراز آويزها
پاي تو زانو زدم پيش همه ناچيزها

از قرار سوخته از چوب خط ها پُر شده
روي ديوار اتاقم روي کلّ ميزها

پشت هر ديوار ديواريست بانو خسته ام
خسته ام از وعده هاي پوچ از پرهيزها

مثل من ديوانه ها دوروبرت کم نيستند
بي جهت شايد نبوده حمله ي چنگيزها

آه اي مشروطه اي عشق عزيزم صبرکن
کشوري ميسازم آخر از همه تبريزها

شعر از يوسف خورشيدي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/06/26