|
چنان
گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام نه
آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین عروسوار
خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای همین نه
بانوی شــــعر منی که مدحت تو نسیم و
نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود چه
برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن به خون خویش شوم آبروی عشــــــــــق آری کنــــــــار
تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم شعر از حسین منزوی
گوشهی ابرو که با چشمت تبانی میکند عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر گاه میخواهد قلم در شعر تصویرت کند روی زردی دارم اما کس نمیداند درست عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش شعر از قاسم صرافان
ما را کبوترانه وفادار کرده است بامت بلند باد که دلتنگیت مرا خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را تنها گناه ما طمع بخشش تو بود چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر شعر از فاضل نظری
دلتنگی ام را از غزل این یار دیرینم بپرسید این خنده های بیخودی را بر لبم جدی مگیرید من خود نمی دانم شما درد مگوی سالها را من زنده ام اما خود این نادیده را باور ندارم باور ندارم از خود این تسلیم بی چون و چرا را یک مرغ دیگر کم شد از این فوج بی پرواز و آواز شعر از محمد علی بهمنی گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد شعر از شفیعی کدکنی
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري لحظههاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينهبسته صندليهاي خميده، ميزهاي صفكشيده عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث: شعر از قيصر امينپور من از خدا که تو را آفرید ممنونم ازآنکه روح به جسمت دمید ممنونم ازآنکه مثل بت کوچکی تراشت داد ازآنکه طرح تنت را کشید ممنونم توراه می روی اندام شهر می لرزد من از تمام درختان بید ممنونم در این غروب در این روزهای تنهایی از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت وآنکه آمد و او را خرید ممنونم من از نگاه پریشان آن زلیخایی که خواب پیرهنم را درید ممنونم چنان گداختهی شاهرود چشم توام که از ابوالحسن و بایزید ممنونم تمام مردم این شهر دوستت دارند من از حسین و رضا و مجید ممنونم چقدر خوب وقشنگی چقدر زیبایی من از خدا که تو را آفرید ممنونم فرامرز عرب عامری
آمد و تور نخنمایش را، باز همخوابه کرد
با امواج ماهی سرخ و کوچک دریا، رفت و دیگر کسی ندید
او را او که هر روز با رفیقانش، بالدربال موج
میرقصید شانزده سال بعد از این قصه، با تمام وجود
حس کردم شعر ازعلیرضا بدیع
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است جهان تمام شد و ماهپاره های زمین هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد شعر از سعید بیابانکی
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند شعر از هوشنگ ابتهاج
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم شعر از شهریار آن که رسوا خواست ما را، پیش کس روا مباد!
وان که تنها خواست ما را، یک نفس تنها مباد! آن که شمع بزم ما را با دَمِ نیرنگ کشت محفلش، یارب، دمی بی شمع شب فرسا مباد! چون گزیر از همدمی گردنکش و مغرور نیست با من از گردنکشان، باری، به جز مینا مباد! چون گل رؤیا به گلزار عدم روییده ایم منّتی از هستی ی ِ ما بر سر دنیا مباد! می توان خفتن چو در کوی کسی همچون غبار پیکر تبدار ما را بستر دیبا مباد! سایه ی ویرانه ی غم خلوت دلخواه ماست کاخ مرمر گون شادی از تو باد از ما مباد! ما و بانگ شب شکاف مرغک آواره یی گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد! غرق سرگردانی ی ِ خویشیم چون گرداب ِ ژرف هیچمان اندیشه از آشفتن دریا مباد! امشبی را کز مِی ِ پندار، مست افتاده ایم با تو، سیمین، وحشت هشیاری فردا مباد! شعر از سیمین بهبهانی باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا… کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان شعر از نجمه زارع |