X
تبلیغات
وبلاگicon
غزلسرا

غزلسرا

جدال عقل و دل همواره در من ماجرا دارد
شبیه سرزمینی که دو تا فرمانروا دارد

شبیه سر زمینی که یکی در آن به پا خیزد
یکی در من شبیه تو خیال کودتا دارد

منِ دل مرده و عشق تو شاید منطقی باشد
گل نیلوفر اغلب در دل مرداب جا دارد

تو دلگرمی ولی "همپا" و "همدستی" نخواهد داشت
کسی که قصد ماندن با منِ بی دست و پا دارد

خودم را صرف فعل "خواستن" کردم ولی عمری ست
"توانستن" برایم معنی نا آشنا دارد

زیاد است انتظار معجزه از من که فرتوتم
پیمبر نیست هر پیری که در دستش عصا دارد

شعر از جواد منفرد


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


چنانچه خواست دلت بی حساب گریه کنی
قسم بخور که فقط با نقاب گریه کنی

خزان ببار ! بهاری شدن خطر دارد
صلاح نیست که با اضطراب گریه کنی

شده ست حال تو را تا غریبه می پرسد
فقط سکوت کنی در جواب گریه کنی ؟

و عشق چیست به جز اینکه سالها هر شب
کنار بالش خود وقت خواب گریه کنی

دلت پر است که گاهی به روی بعضی ها
شبیه اسلحه ای یک خشاب گریه کنی ....

شعر از سید سعید صاحب علم

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

هرچه غم روی سرم آوار باشد بهتر است
داغ دوری بر دلم انگار باشد بهتر است

سرنوشت یک نفر وقتی فقط آواره گی ست
درد و رنجش در فراق یار باشد بهتر است

مثل عصر جمعه ها دلگیر وقتی می شوم
دور تا دور دلم دیوار باشد بهتر است

زندگی پستی ، بلندی دارد و رد می شوم
گرچه گاهی جاده ناهموار باشد بهتر است

اینگه ازپا در نمی آیم ،نباید بشکنم
پشت هر مردی ، زنی غمخوار باشد بهتراست

حال می فهمم چرا یک عده ایی شاعر ترند
حال و روز شاعری که زار باشد بهتر است

شعر از بهرام مژدهی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

 چندسالی ست ازت بی خبرم می دانی؟
بی توبافاصله ها همسفرم می دانی؟

بین ما غربتی از فاصله ها جا مانده
بعد آن حادثه خون شدجگرم می دانی؟

حس روییدن گل بود که زخمی شده است
قلب زخمی تو آمد نظرم می دانی؟

دل که می خواست کبوتر بشود،پر بزند
تازه فهمیدکه بی بال و پرم می دانی؟

سال ها روز وشبم ،روز و شبم می گذرد
سال ها دربه درم ،منتظرم می دانی؟

باز ابری شده ام حال دلم بارانی ست
گونه ام خیس شده ،چشم ترم می دانی

شعر از فروزان مردانی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


 در من نفسی زنده کن آن روح روان را
تا مرده شمارم نفحات دگران را!

جان و تن و چشم و دل من در دل این دشت
یک گله نیاز است که گم کرده شبان را

یک دم بفکن پرده از آن روی زمینی
تا هیچ ببینم همه ی کون ومکان را

در هیبت شیراز و جهانی که در او هست
حق دارم اگر خوار کنم نصف جهان را!

من با توام از قرن کنون تا سده ی هفت
این قدرت عشق است که پیموده زمان را!

«در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بسته ست زبان را»

زخمی که من از عشق تو دارم ازلی بود
زخمی که برد تا به ابد تاب و توان را

«ور جای جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان برد نشان را!»

شعر از فریبا صفری نژاد



غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


اصرار نکن... ما شدنِ ما شدنی نیست
تردید نکن... این گره ها وا شدنی نیست

این مثنوی حسرت و بغض و غم و آهم
در دفتر اشعار دلت جا شدنی نیست

صد ابر اگر تا ابد الدّهر ببارند
این برکه ی قحطی زده دریا شدنی نیست

در فرش غزل نقش تو را بافته ام تا
این فاصله را پر کنم... اما شدنی نیست

کم وعده بده... موعد انگور گذشته است
این غوره ی هجر است که حلوا شدنی نیست

دلبسته ی مویی شده ام... سرنخ این عشق
در خرمن گیسوی تو پیدا شدنی نیست

من دور تو می گردم و می گردم و این دور
هر چند محال است... ولی ناشدنی نیست

شعر از محمد عابدینی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


قلاب  را آماده کن. نزدیک شد  ماهی
صیاد من  ، بهتر از این فرصت چه می خواهی ؟

مردانِ ماهیگیرِ  این  دریا  نمی دانند
تنها تو  هستی  که برایم  خوب و  دلخواهی

با دست خود  صیدم بکن ، هرگز  نگو  فردا
در حق این ماهی نکن  یک لحظه  کوتاهی

با آنکه آرام  است دریا ،  گرچه  آزادم
تنگ بلورت  را بیاور  با خودت  گاهی

با قایقی از  برگه های  دفترِ شعرم
امشب به سوی ساحلِ تو می شوم  راهی

دیگر مرا تاب سرودن  نیست ،  می بینی ؟
با هر غزل  تر  می شود  دفترچه ی  کاهی

شعر از سیده زهرا حسینی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

روحی نشسته بود،تنی آفریده شد
همراه من خیال زنی آفریده شد

همراه من خیال زنی،بی سر و صدا
بی درد،به سِزاریَنی آفریده شد

در جنگل قریحه ی ذوق و خیال من
اینگونه آهوی خُتَنی آفریده شد

شیپور می دمند،تلاقیّ عقل و عشق
میدان جنگ تن به تنی آفریده شد

پایان جنگ،عقل مُهیّایِ غسلِ عشق
غسّالخانه ای،کفنی آفریده شد

زان پس به یادبود شهیدی به نام "عشق"
در هر محلّه انجمنی آفریده شد

شعر از احمد محمودی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

روزی از این روزها ، دار و ندارم می شوی
ماه رویم ! اخترِ دنباله دارم می شوی

صخره ام ! یاد تو موجِ روزگاران من است
بی قرارت می شوم اما قرارم می شوی

روزی از این روزها دل را به دریا می زنم
نا خدایت می شوم ، امیدوارم می شوی

متهم نه ! من که محکومم به عشقت نازنین
شوره زارم من ولیکن لاله زارم می شوی

تا سحر امن یجیبا ، بر لبم جاری ست تا
شامی از این شامها شب زنده دارم می شوی

واژگون می سازم این تقدیر شوم ،این ننگ را
گر چه از انصارم اما انحصارم می شوی

از امید ، از بیم ، از رفتن که می گویم شبی
شک ندارم تا سحر چشم انتظارم می شوی

بر ضریح چشمهایت خطِ بطلان می کشی
گر چه صیادی ولی آخر شکارم می شوی

شعر می بافم شبانه بر سیاهِ چادرت
کسب و کارت می شوم پروردگارم می شوی

می توانم یکصد و ده بیت فریادت زنم
شعر می گویم ز چشمت خواستگارم می شوی

امشب از امید گفتم چشمه ی جوشان شعر
شهریارت می شوم ، دار و ندارم می شوی

شعر از امیر طاهری


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/02    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

امروز حرفهای من از جنس دیگرند
در برکۀ ترنم و شبنم شناورند

وقتی که در هوای شما حرف می زنم
احساس می کنم کلماتم معطرند

این واژه ها به نام زلالت که می رسند
بارن ترند،چشمه ترند،آسمان ترند

این بیت ها که عطر شما را گرفته اند
از اشتیاق واژه به واژه کبوترند

تا حفظ آبروی من روسیه کنند
محتاج یک تبسم بانوی کوثرند

شعر از اسماعیل فرزانه


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت

شعر از حسین زحمتکش


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا

می‌روم شعر را شعار کنم
تا جهان را شکنجه‌زار کنم

داغِ نفرت اگرچه ننگین است
من برآنم که افتخار کنم

با همین کینه‌های پی در پی
عشق را زار و شرمسار کنم

خوب و بد کارِ دستِ آدم‌هاست
چه به این روزگار بار کنم؟

که شعورم نمی‌گذارد تا
فحش را بارِ روزگار کنم

رنجِ دیرینه عادتم داده
روز و شب فکرِ ناگوار کنم

از لجِ تنبلانِ آسان‌گیر
قصد کردم که سخت کار کنم،

با همین دفتر و سر و خودکار
هی شبِ شعر برگزار کنم...

دوست دارم تو را - به جانِ وحید -
نا ندارم که آشکار کنم

مگر این دل‌گرفته‌های عبوس
می‌گذارند یادِ یار کنم؟

روزهای خوشِ تو را هرگز
من نمی‌خواستم که تار کنم

در مرامم نبوده است این که:
دل بیاری و داغ‌دار کنم،

بارِ کج‌خُلقیِ مدامم را
به ستونِ تو استوار کنم

ولی انگار جز تو راهی نیست
سیلِ این گریه را مهار کنم

چون که می‌دانم این زمینِ سِمِج
می‌شکافد اگر هوار کنم...

تا کجا این سفیدچشمان را
با تغزّل سواددار کنم؟

به جماعت بگو که مجبورم
گوشۀ عزلت اختیار کنم

مایه‌داران حریف من نشدند
می‌روم با خودم قمار کنم

شعر از مریم جعفری آذرمانی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


خدا تو را به همان صورتي كه مي‌خواهم
قلم به دست گرفت و كشيد همراهم‌

كسی به نام من از ساعت جهان گم شد
همان دقيقه كه پيدا شدی سرِ راهم‌

قبول دارم‌، تقصير سربه‌زيریِ توست‌
اگر رسيد به آن سيب‌، دست كوتاهم‌

پر از ظرافت و زيبايی زنی، اما
تو را بخاطر اين چيزها نمی‌خواهم‌

به كاسه‌ی كلمات زمين نمی‌گنجي‌
براي درك تو درمانده است الفبا هم‌

تو دوست داری شهر مرا و عادت كرد
به كفش‌های تو پس‌كوچه‌های اينجا هم

شعر از مهدی فرجی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا


رفتنت را عجیب مجبورند
جاده هایی که جا به جا شده اند
باز دنبال تو می آیم
با کفش هایی که تا به تا شده اند

از عبورت دوباره جا ماندم ،
مثل یک ساک دستی کوچک
زیپ های خراب ذهنم تا...
آخر از اضطراب وا شده اند

یک نفر رخت های چرکش را
در دلم /با گناه می شورد
توبه هایم چروک و تبدارند ،
گریه هایم چه بی صدا شده اند

توی ته مانده های باران باز
نفسم داشت بند می آمد
مثل کپسول های اکسیژن،
ریه هایم پر از هوا شده اند

به خودت شوک بده مرا امشب
باید از زندگی ت بر گردم
من که رگ های خونی ام از تو ،
از تمام تنم جدا شده اند

منتظر مانده ام تو را این جا:
ته یک ایستگاه خواب آلود↓
خمیازه می کشم
در حافظه ی تحلیل رفته ات
در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت
من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم
روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:
«من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم»
به تمام شنبه ها
که آمدنت را کش می آیند
و مثل یک آدامس جویده شده
به صندلی خالی ات می چسبم
خستگی ام را...

شعر از صدیقه حسینی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   
غزلسرا



بخوان به یاد عطر موهایم،
اگر که برده بود از هوشت
که نیشخند زندگی حقم،
که زهرخند زندگی نوشت

نشان شانه هایت اینجا نیست،
کنار تو برای من جا نیست
که جای خالی سری آنجاست..
که گریه کرده بود بر دوشت

تمام خاطرات من اینجاست:
درون دفتری که می‌بندی
تمام طعم تلخ و شیرین اش
چه زود می‌شود فراموشت

کنار من ولی چه دور از من،
همیشه در پی عبور از من
که هرچه میزند دلم فریاااد...
نمیرسد صداش تا گوشت

دوباره می‌رسد شبی تاریک،
تو دور دور دور و.. من نزدیک
دوباره از بلندی عشق‌ام
سقوط میکنم در آغوشت

شعر از شعر از آذر نادی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/02/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا

مجموعه غزليات شاعران پارسي

jQuery Social Share