وبلاگicon
غزلسرا

 

شاخه ای بی طاقتم در ازدحام لانه ها
کوچه ای غمگین که عمری خفته بین خانه ها

عنکبوتی پیر روی استخوان سینه ام
تار می بافد که شاید باز هم پروانه ها

نیمه شب دیوانه ام می خواستی، یادت نبود
روزگارت بر حذر می دارد از دیوانه ها

عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد
عشق را باید بر افرازیم بر ویرانه ها

دوست دارم بعد مرگم باد تشییع ام کند
تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها

شعر از محمدرضا طاهری

از مجموعه "سرفه های گرامافون" / انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۶                 

 

همان کسی که شنیده ست ناله هایم را
چه می شود که اجابت کند دعایم را؟

چه می شود که دمی در پناه خود گیرد
نگاه خسته ی در بادها رهایم را

دوباره شعله نمی گیری آه می پاشم
اگرچه روی تو خاکستر صدایم را

چنین که می گذری این چنین که می گذری
گمان کنم که نبخشیده ای خطایم را

گمان کنم که همین ابرها نمی خواهند
به گوش تو برسانند گریه هایم را

تو نشنوی غزلم را چه ارزشی دارد
اگر تمام جهان بشنود صدایم را

بگو! بگو که بدانم قلمرو تو کجاست
نمی گذارم از این پس به کوچه پایم را

رها کنید و از او بگذرید ای مردم
کسی نخواست بگیرید خون بهایم را

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۶                 

 

این محال است محال است محال است عزیز
قصه ی عشق جدید تو خیال است عزیز

قسمت این نیست که من تازه عروست باشم
سیب سرخ دل من دست شغال است عزیز

دست او چید تو را نیمه شب از شاخه ی من
قسمت باغ دلم میوه ی کال است عزیز

آه گرگینه ی من در شب دامادی ِ تو
بخت یار تو شده ماه هلال است عزیز

بسکه چشمان سیاهم به تن باران خورد
چشم من سبزترین جای شمال است عزیز

"دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست"
این غم انگیز ترین قسمت فال است عزیز

من در این شعر فقط پیش خودم نق زده ام
روبروی تو دلم کودک لال است عزیز

شعر از مهسا مجیدی پور

 
*استقبالی از غزل صادق فغانی ( تا ابد بغض من تب زده کال است عزیز)

*گرگینه انسان گرگ نمایی که در شبی که ماه کامل تبدیل به گرگ میشه

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۶                 


پرم از شوق آغوش تو و ... بد می شود اما
تو را بوسیدن و... نقض نجابت می شود اما

تمام روز می خواهم فراموشش کنم افسوس
خیالش دم به دم از خاطرم رد می شود اما

اوایل گاه گاهی بود این طغیان آتشناک
اخیرا لعنتی یکریز و ممتد می شود اما

خیال بوسه ات صد بار تا حالا مرا می کشت
هوای بار دیگر دیدنت سد می شود اما

دلم روزی هزاران بار توبه می کند از عشق
شب از افسون گیسوی تو مرتد می شود اما 

زدم فالی که آغوشت پناهم می شو آیا
بنازم خواجه حافظ را خوش آمد می شود اما...

شعر از کمال الدین علاءالدینی شورمستی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۶                 

 

بی‌ عشق زمین مبدأ پرواز نخواهد شد
این خانهٔ بی پنجره دل‌باز نخواهد شد

با آن گره کور که بر روسری‌ات بستی
این بخت گره‌خوردهٔ من باز نخواهد شد

تاریخ مرا  آتش خودکامگیت سوزاند...
دوران شکوفائیم آغاز نخواهد شد

این قوم، به پیغمبر بی معجزه مؤمن نیست
غیر از تو کسی موجب اعجاز نخواهد شد

ای عطر بهاری، گل نارنج، صدایم کن
شیراز که بی عطر تو شیراز نخواهد شد

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۶                 

 

مثل قلم که جذب کند خون لیقه را
یا زخم کوچکی که ببوسد شقیقه را

درخاطرم خیال تو را حمل می کنم
با آن ظرافتی که کسی یک عتیقه را

انگشت های من همه با هم برادرند
تا دکمه های ناتنی این جلیقه را

شاید خطوط چهره و لب های نازکم
روزی مجاب کرد تویِ خوش سلیقه را

دور از تو سخت می گذرد، این عجیب نیست
یک سال اگر حساب کنی هر دقیقه را

شعر از شیرین خسروی

از مجموعه غزل "دكمه هاي ناتني"/ انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

بي تو حال روح بيتابم فقط تغيير كرد!
علت تحليل اعصابم فقط تغيير كرد!

من اثاث خانه را يك يك عوض كردم، ولي –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغيير كرد!

بين عشق آسماني و زميني فرق نيست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغيير كرد!

از «ده شب» رفت تا نزديكهاي «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغيير كرد!

«عاشق بيچاره»، «مجنون رواني»، «دوره گرد»
بين مردم اسم و القابم فقط تغيير كرد!

شورشي كردم عليه وضع موجودم؛ ولي –
من رعيت ماندم اربابم فقط تغيير كرد!

شعر از اصغر عظیمی مهر

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

تنهایی من تاول بدخیم بزرگی ست
بیرون زده از پوست خشک لحظاتم
زخمی که چنان ریشه دوانده ست که گویی
خون می خورد از ژرف ترین لایه ی ذاتم

من حادثه ای تلخم و غمبار که رخ داد
در یک شب توفانی و داغ از دهه ی شصت
حالا که از آن شب سه دهه می گذرد، شهر
در رنج و هراس است هنوز از تبعاتم

هرگز دلم از عشق نشد زنده و هرگز
چیزی ز دوامم ننوشتند به عالم
پیشانی من سنگ مزاری ست که بر آن
ثبت است از آن اول، تاریخ وفاتم

ای دخترکان گل و آیینه و خورشید
دل بر من دلمرده ی مصلوب نبندید
من میوه ای از شاخه ی خشکیده ی مرگم
جاری ست دم مرگ در اندام حیاتم

تنهایی من سهم من از اصل خودم بود
گم کرده ام امروز خود واقعی ام را
شاید هم از این روست که این تاول بدخیم
بیرون زده از سطر به سطر صفحاتم

شعر از محمدرضا طاهری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

تکه یخی که عاشـق ابر عذاب می شود
سر قرار عـاشقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کنار قله های غم نخوان برای سنگ ها
کوه که بغض می کند، سنگ مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

چه کرده ای تـو با دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

شعر از کاظم بهمنی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

دوستت دارم و می دانم خیانت می کنی
پیش چشمم با رقیبانم رفاقت می کنی

خلوت تنهایی ام از تو پر و هر نیمه شب
خسته از دلتنگی ات با ماه خلوت می کنی

آشنایی! آشنایان را مکن بیگانه ات
گرچه با بیگانه ها حس قرابت می کنی

فال حافظ شهره ی فصل بهار است اینطرف
از چه رو پاییز را ناخوانده دعوت می کنی

پر شده دارالمجانین از گرفتاران تو
بس که از دیوانه بازی هات غفلت می کنی

آسمان ای آسمان این نعره از جان من است
از چه رو بغض مرا با ابر قسمت می کنی

دوستت دارم ولی آشفته بازاری شده
بس که در چشمان من خود را ملامت می کنی

مملکت بر باد رفته !پادشاه سر به غم
هرچه باشد از غرور خود حفاظت می کنی

شعر از سید مهدی نژاد هاشمی

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را
چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم
در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

که چون آوای حزن آلود یک ساز است،انگاری
خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار
به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی
که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد
برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را...

شعر از جواد منفرد

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۴                 

 

طرح نوی از عشق در انداخته بودم
آن شب که تو را در خطر انداخته بودم

در شیشه ی سر گیجه ، گل انداخته بودی
در آتش سیمرغ پر انداخته بودم

بر تخت تو از گوشه ی تاجت به سر انگشت
سر سلسله ی زلف بر انداخته بودم

سنجاق سرت وا شد و برخاستم ، انگار
در لشگر دشمن نظر انداخته بودم

آن گاه که با شوکت خود پای نهادی
من از سر میدان سپر انداخته بودم

شرمنده ام از گفته ی خود ، در قدم تو
جای سپر از شوق سر انداخته بودم

ای کوه من ای قله ی بشکوه که خود را
در دامنه ات از کمر انداخته بودم

تن خسته و مغرورم ازین فتح که گویی
با نصف جهان پنجه در انداخته بودم

شعر از علیرضا بدیع

از کتاب "شجره نامه ی یک جن" / انتشارات فصل پنجم

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۳                 

 

وقتی لباسش بوی عطر دیگری دارد
باید بفهمم عشق هم آخر سری دارد

من عاشق او می شوم ! او عاشق عشقش...
عاشق همیشه قصه ی زجر آوری دارد

بوی تبانی می دهد جای تعجب نیست
قلبی که عاشق می شود نا داوری دارد

جنجال مویش را تمام شهر می بینند
اما کنار من همیشه روسری دارد

از پچ پچ همسایه ها در کوچه فهمیدم
دلشوره هایم ماجرای بدتری دارد

دلواپسی دیوانه ام کرده چرا گفتند:
دیوانه بودن حس و حال محشری دارد

"دیوانه بودن عالمی دارد" حقیقت نیست!
وقتی رقیبت عالم عالم تری دارد...

شعر از علي صفري

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۳                 

 

درست از وسط مرز عشق رد می شد
ستاره ای که به چشم شما رصد می شد

زمین و زهره و ناهید و تیر و اورانوس
یکی یکی بغل چشم هات رد می شد

عجب تناسب تصویر آسمان بخشی
قشنگ مثل نگاهت که شعله زد می شد

شبیه ماه که خورشید در تنش جاریست
و کهکشان جلو تو تمام قد می شد

میان این همه تصویر شاعرانه ی من
دلم مسیر نگاه تو را بلد می شد

شعر از جابر ترمک

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۳                 

 

آفت نرسد موج خوشآواز غزل را
آواز خوش خانه برانداز غزل را

گل بسته لب از شوری خون جگر من
وا کرده لبِ‌ گرمِ خبرساز غزل را

وا کرده کمی حنجره صاف دلم را
وا کرده کمی دست و دل باز غزل را

لبخند نجیبانه ی گل عاشقی آموخت ـ
لبخند صمیمانه ی گلباز غزل را

آغوش گل از آه لبم سوخته امروز
افشا نکند گل به کسی راز غزل را!!

***

گرچه قلمِ عاطفه با خون رگ خویش
بر فرقِ سرم لوحه زده ناز غزل را

شعر از راحله یار

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۱۳                 

 

بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد
ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود
نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند
دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند
تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ
مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش
دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب
باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید
ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد.

شعر از حسین جنتی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۹                 

 

ما از عصای معجزه ها جان گرفته ایم
ماریم،گرچه شهرت انسان گرفته ایم

تا کی زنیم برجگر اعتماد زخم _
شمشیرهای حیله به دندان گرفته ایم

آیینه را به خاطر تصویر کشته ایم
اسلام را به جای مسلمان گرفته ایم

هرگز به فکر لانه ی موری نبوده ایم
هرچند بارگاه سلیمان گرفته ایم

دریوزگی نگر که به فتوای احتیاج
ایمان به کف نهاده جویی نان گرفته ایم!!

هم داده ایم بلخ و بخارا به این و آن
هم مالیات از ده ویران گرفته ایم !!

غافل زخشم خلق چنانیم کز غرور
فانوس در برابر طوفان گرفته ایم!!!

شعر از محمد سلمانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۹                 

 

مرا ز خویش چه دادی که بی نیاز شدم ؟
که دلپذیر و دلاویز و دلنواز شدم ؟!

چنان شبانه به شورم نواختی ای دوست
که از نوازش سر پنجۀ تو ساز شدم !

لبت شراب حلال است ما که لب نزدیم
مگر شبی که وضو رفت و بی نماز شدم !

مرا بخوان و فرود آوَرَم به بسترِ خویش
که دلشکسته از این گوشۀ حجاز شدم

قسم به زلف تو کوتاهی از غزل ها بود
اگر قصیدۀ این غربت دراز شدم

دو سینه سرخ نشاندی در آشیانه و من
پرنده باز نبودم ، پرنده باز شدم !

شعر از امیر حسین الهیاری

از مجموعه غزل "پری خوانی"/ انتشارات قطره

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۹                 

 

هنوز بال خودش را ،پرنده باور داشت
چه فکرهای بلندی که "باز "در سر داشت!

قفس اگرچه حصار ِ همیشه ماندن بود
برای روز مبادا ،هنوز یک در داشت!

پرنده روی زمین هم به اوج می نگریست
به آسمان بزرگی که در برابر داشت

چقدر خسته و داغم از این حصار مخوف
که از اصالت من انتظار دیگر داشت!

از این قفس که به یاد از گشودن پر و بال
هزار خاطره از جوجه های پرپر داشت!

کبوترانه...؟ نه! باید عقاب گونه شد و
تمام فاصله ها را ز پیش رو برداشت!

شعر از فریبا صفری نژاد

از کتاب"آسمان آبی ست حتی در قفس"/انتشارات کتاب مهر

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۹                 


ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺗﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺰﯾﺴﺖ
ﯾﻌﻨﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻣﯿﻞ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ

ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﯾﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻝﮔﺮﻓﺘﮕﯽ
ﻫﺮ ﺟﺎ ﻧﻤﯽﺭﻭﯾﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺗﺎﺯﮔﯽﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ
ﺍﺑﺮﯼ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﻫﺮﺩﻭﻣﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﻏﺰﻝ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻧﻤﺮﻩﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩ ﺑﯿﺴﺖ

ﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺭﻭﺍﻧﯿﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ !
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﻭﯾﮋﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﻠﺤﻪﻫﺎ ﻭ ﻃﻨﺎﺏﻫﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ، ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﯿﺴﺖ؟

ﻟﻄﻔﻦ ﮐﻤﯽ ﺳﺮﯾﻊﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﻭ
ﺁﻩ ﺍﯼ ﻗﻄﺎﺭ ﮐﻬﻨﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺎﯾﺴﺖ!

ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻫﺎ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺍﻍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻡ
" ﻣﺮﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﮑﺎﺷﻔﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﺴﺖ "

شعر از مجتبی صادقی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۴/۰۲/۰۹