وبلاگicon
غزلسرا

 

فقط انگار در این شهر دلِ من دل نیست !
کم رسیدست به رویام ...خدا عادل نیست؟

نا ندارم که برای خودم اقرار کنم :
ترکِ تو کردن وُ آواره شدن مشکل نیست

لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان :
ته ِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست

فلسفه ، فلسفه از خاطره ها دور شدی
علّتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست

اشک می ریختم آنروز که بی رحم شدی -
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست

تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست -
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست

آمدی قصه ببافی … که مُوجّـه بروی
در نزن ، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست !

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/07    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ..

شعر از حمید رضا برقعی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/08    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود که آخر زیاد شد

اینقدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد...

یک لحظه باد روسری‌اش را کنار زد،
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب‌چهره و عالم‌پسند بود
بین زنان شهر سر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست مسافر زیاد شد

شعر از محمد حسین ملکیان

 

مجموعه «نت‌های گریه‌دار» /چاپ دوم/انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/08    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

دفتر عشق تو را بستم , نیایی بهتر است
بی تو من با دیگری هستم , نیایی بهتر است

جام قلبم سالها سرشار از نام تو بود
جام را مستانه بشکستم نیایی بهتر است

رفته بودی تشنه ی عشقم کنی بیچاره تو
با شراب دیگری مستم نیایی بهتر است

ماه من بودی و اکنون در دلم خورشید اوست
او نهاده دست در دستم نیایی بهتر است

خواه لیلی خواه شیرین یا زلیخا بوده ای
دفتر عشق تو را بستم نیایی بهتر است

من نه مجنونم نه فرهادم نه یوسف بوده ام
من همان فریاد بدمستم نیایی بهتر است

شعر از محمد علی بهمنی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/06    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی !
دردا که تو همیشه همانی که نیستی !

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی !

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟

شعر از غلامرضا طریقی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

چه کند دشت اگر عطر تو را بو نکند
یا اگر باد پراکنده به هر سو نکند

ای گل تازه براین باغ خداوندی کن
تا بدون تو به هر خاروخسی رو نکند

وقتی از گرمی آغوش تو پیغامی نیست
چه کند طوطی اگر با قفسش خو نکند؟

چه کند چشمم اگر خیره به راهت نشود
زیر پاهای تو را با مژه جارو نکند؟

بوسه ات؟ خواب عمیقی است به پلکم نرسد
قامتت ؟ بخت بلندی است به من رو نکند

قدری آهسته بخوان صبر کن آرام بگیر
مرغ بی بال و پر اینقدر هیاهو نکند

گله ای نیست عزیزم! چه گناهی دارد
شیر درنده اگر رحم به آهو نکند

***

بعد از این یک سره از خوبی او می گویم
تا کسی فکر بدی پشت سر او نکند

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

تو ماهی و من ، ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست ، زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و ، صبح نشابور
از چشم تو و ، حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای ، مخزن اسرار ، که هر بار
فیروزه و یاقوت ، به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! ، مرا بگذر و بگذار!
هشدار! ، که آرامش ما را ، نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ، ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست ، چه باشی.. چه نباشی..

شعر از علی رضا بدیع

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

اگر چه گفته بودم نه، ولی حالا پشیمانم
یقینی حاصل از شک ام - یقینی مثل ایمانم

خدا نازل شده بر تو (خدا مانند روح القدس)
خدا شبها کنار تو - و من درگیر شیطانم

و من درگیر تنهایی، هم آغوش تجسّم ها...
و من همخواب رویا تا خود ارضائی وجدانم

عذاب آسمانی را تو نازل کرده ای بر من
سوار کشتی نوحی و من درگیر طوفانم...

***

هزارو سیصد و شصت و ... عددها سن من هستند
که در سی سالگی پیرم - نحیف و زرد و بی جانم

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد

شعر از سیمین بهبهانی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

لبت نـه گوید و پیداست مـی‌گـوید دلـت آری
که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری

شعر از محمد علی بهمنی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

دوباره مست شد و یاوه گفت و شَنگ ترم کرد
نخورده گونه‌ی من سرخ شد قشنگ ترم کرد

به گریه گفت شبی "دوستم بدار" و ندانست
که گریه‌های زنان رفته رفته سنگ ترم کرد

مسیر آب که باریک شد رسید به طغیان
نشست و هی به من انداخت سنگ و تنگ ترم کرد

چقدر مسخره کردم که این توّهم ماه است
و هرشب آمدن و رفتنش پلنگ ترم کرد

شبی، فقط شبی از خاطرم گذشت خیالی
که چتر، دست بگیرم...همین درنگ، تَرَم کرد

چقدر حوصله‌ی آبی جهانم سر رفت
زدم به خشکی و هر خودکشی، نهنگ ترم کرد

سپید، فکر کنی ناگهان غزل بنویسی
زمانه لال شود، از خودش دورنگ ترم کرد

شعر از مهدی فرجی

از کتاب "منم که میگذری"

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

حتی میان این شلوغی ها ، خالی ست جای تو زمانی که،
حال مرا حتی نمی فهمد، چشمان خیس آسمانی که...

سخت است شاید باورش اما ، من هم نمی دانم چه می خواهم!
من هم نمی دانم چراهستم! گیرم تو دردم را بدانی که...

من یک غزال سرکشم هرچند، در دام چشمان تو افتادم
یک لحظه از بند تورا اما ، با وسعت کل جهانی که...

"خوشبخت" یعنی اینکه دستانت تنها به دست "من" سند خورده ست
خوشبخت یعنی اینکه "ما" باشیم ، یعنی نباشد "دیگرانی" که...

باران ببارد نم نم وُ نم نم ، ما زیر چتر آسمان باشیم
من پابه پایت ساکت و آرام... آن وقت تو شعری بخوانی که ...

"هرجا که باشم یاد تو هستم" گفتی قرار قصه این باشد
گفتی و من مثل تو خندیدم ، دور از نگاه این و آنی که...

"آرام جان خسته ام هستی. آرام جان خسته ات باشم؟"
گفتی وُ باور کردمت اما ، باید کنار من بمانی که ...

هر روز بین رفتن و ماندن ... راه مرا چشم تو می بندد
می خواهم از تو بگذرم اما ... آن قدر خوب و مهربانی که...

شعر از رویا باقری

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

ای ابرهای سر زده بارانی ام هنوز
درگیروداراین شب طولانی ام هنوز

عمری گذشته است ولی جغدهای شوم
عادت نکرداند به ویرانی ام هنوز

داری مرا به کام خودم تلخ می کنی...
در دست های سرد تو فنجانی ام هنوز

تقصیر من که نیست اگر چشم های تو
مرداد ماهی اند و زمستانی ام هنوز

تا چرخ سرنوشت بچرخد به میل من
چشم انتظار معجزه ای آنی ام هنوز

بگذار پر شود همه جا از سکوت من
قابل به گفتگو که نمی دانی ام هنوز

شعر از الهام دیداریان

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

نه همدمی،نه رفیقی،نه آشنا مانده ست
دل غریب من از همرهان جدا مانده ست

ستارگان شب من،یکی یکی مُردند
فقط تویی که دلم دیدن تو را مانده ست

تمام قافله آماده شد؛ولی خورشید
نیامده ست،گمانم که باز جا مانده ست

دوباره گَرد گرفته کتاب ها بر رَف
دوباره دفتر من،زیرِ دست و پا مانده ست

مجال زمزمه و گفتن و شنیدن نیست
دوباره باز شباهنگ بی صدا مانده ست

چه روزگار خوش و روزهای خوبی بود
ولی دریغ ! فقط یادشان به جا مانده ست

ولی چه غم ؟ که به سوی من و تو پنجره ای
در امتداد خیابان هنوز وا مانده ست

اگر هنوز ، ز سرما ، ز سوز می لرزم
هنوز گرمیِ آغوش تو به جا مانده ست

بیا که با هم از این کوچه های شب برویم
به خلوتی که در او نوری از خدا مانده ست

بیا !بیا که هنوز ابتدای عشق است این
هنوز راه زیادی به انتها مانده ست

شعر از سهیل محمودی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/03    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با شعرهایم آمدی یک شب به دنیایم
دنیا مرا گم کرد و چشمان تو پیدایم

شوق تو دشت سینه ام را می دود تا صبح
آهوی من...کی می گذاری سر به صحرایم

گم می کنم هرشب خیابان های دنیا را
تا دست هایت نیست...طولانی ست شب هایم

انگار دست عشق، بی تو حلقه ی مرگ است
بر گردنم افتاده یا پیچیده بر پایم

آنقدر با من مهربان بودی که بعد از تو
یک لحظه حس کردم که صد سال است تنهایم

من...ابر_ گیرافتاده در آغوش البرزم
یک روز بر می گردم از تهران به دریایم...!

شعر از اصغر معاذی

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/06/03    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا