وبلاگicon
غزلسرا

 

آتش رها نکرده مرا در بهشت تو
لعنت به سرنوشت من و سرنوشت تو

برصخره های خسته ی ساحل نوشته من
بر موج های سرکش دریا نوشته تو.....

گاهی خیال میکنم این قسمت من است
شاید خدا سرشته مرا با سرشت تو

تا چرخ روزگار بچرخد به میل من
چشم انتظار معجزه ام در کنشت تو...

تنها گناه زند گی ام بودی و هنوز
اتش رها نکرده مرا در بهشت تو

شعر از الهام دیداریان

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/28                 

 

من دلخوشم با چشم آهو ها ی وحشی
آواره ام بعد از پرستوهای وحشی

بادام چشمت با انار خنده هایت
می سازد از من مرد آلوهای وحشی

بارانی ام مانند ابری در نگاهت
دل می دهم بر خلوت قوهای وحشی

زخم تنم گل کرده در باغ نفس هات
مجروحم از جریان ابروهای وحشی

دل می بری هر شب نمی دانم که باید
آرام گیرم لای گیسوهای وحشی

تو باورم کن من پر از درد جنونم
دیوانه ام گاهی از این موهای وحشی

بانو غزل را با تو تنها می پسندم
گاهی نمی برّند چاقوهای وحشی

می ترسم از برق نگاهت در غزلهام
اصلن ، برو از دست ترسوهای وحشی

شعر از جابر ترمک

 

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/28                 

 

 وقتی بیایی سینه را ، خانه تکانی می کنم
رنگ تمام پرده‌ها را آسمانی می کنم

وقتی بیایی روز و شب چون کودکان نو سخن
با ذوق ، در دنیای تو شیرین زبانی می کنم

آنقدر خیره مانده ام بر عکس‌های کهنه ات
انگار دارم قاب‌ها را هم روانی می کنم

طاقت نمی آرم کسی آیینه ات را بشکند
با قیل و قال سنگ‌ها هی مهربانی می کنم

من با تمام واژه‌ها اتمام حجت کرده ام
شعر تو را ... شور تو را ... روزی جهانی می‌کنم

یک جای دنیا – شعر- با هم آشتی‌مان می دهد
آنوقت هر شب در هوایت شعر خوانی می کنم

دیگر چه فرقی می کند من پیر باشم یا جوان؟!
وقتی تو باشی تا ته دنیا جوانی می کنم

شعر از حسنا محمدزاده

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/28                 

 

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد
هیئتی از فرقه های دلبری تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
سازمان رسمی گردشگری تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت دادگاه کیفری تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
مجمع لغو طلاق محضری تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که گروه جعل های مصدری تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب امپرسیون روسری تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون ، باز دعوا شد سرت
اخم کردی دسته های شرخری تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
انجمن های زبان زرگری تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم دنیایی از دیو و پری تشکیل شد...

شعر از علی صفری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/26                 

 

پس همین کافی است زیبا بودن و زن بودنت
تا بیندازند جرم تازه ای بر گردنت

تا می آیی رختی از دلدادگی بر تن کنی
وصله های کهنه می دوزند بر پیراهنت

هرچه می خواهی لباس تیره و مشکی بپوش
لکه های ننگ پیدا می شود بر دامنت

قلبت آتش بود اما مثل هیزم سوختی
خانه ای را گرم کردی با اجاق روشنت

آبی فیروزه ای، زرد و بنفش و سرمه ای
شاهکاری تازه می سازد کبودی از تنت

لا اقل ای کاش جز خود تکیه گاهی داشتی
آن که از جان می پرستیدی نمی شد دشمنت

روزگاری سرنوشت کوه در دست تو بود
سینه اش گر می گرفت از شعله ی رقصیدنت

تا نسیم هرزه ای می خواست خاموشت کند
جشنی از آتش به پا می کرد چرخ دامنت

زخم ها خوردی شکستی در خودت ،اما هنوز
چیزی از آزردگی با خود ندارد شیونت

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

دوستت دارم چنان که هیچ کس باور ندارد
اینهمه شوری که من دارم کسی در سر ندارد

فرق ِ مویت راست میگوید صراط ِ مستقیم است
با تو دنیا احتیــــــــاج اصلن به پیغمبر ندارد

بت تراشان مات و مبهوت ِ بلور ِ خوشتراشت
معبدی مانند ِ تو قدیســـــه ی ِ مرمر ندارد

پیرهن بگشا قیامت کن که خورشیدی برآید
روز ِ رستاخیز هم صبحی به این محشر ندارد

توبه کرده از مسلمانی ِ خود با دیدن ِ تو
واعظی که حال ِ بالا رفتن از منبر ندارد

سر به خاکت میگذارد آسمان، باران به باران
شاهبانویی و غیر از تو جهان سرور ندارد

پادشاهی میکند بر سرزمین ِ باد، مویت
امپراتوری به تاریخ اینهمه لشکـــر ندارد

پلک پلک ِ سایه ریز ِ مردمک مهتاب ِ نیلی!
آفرینش از خسوفت چشـــم ِ زیباتر ندارد

روسری ِ ترمه دوزت غرق در گلهای ِ آبی
نیروانا هم به این اندازه نیلوفــــــر ندارد

گرمی ِ هر بوسه ات یادآور ِ گرمـــای ِ بندر
هرم ِ لبهـــای ِ تو را مرداد و شهریور ندارد

آن خدایی که تو را در زنگ ِ نقاشی کشیده
مطمئن هستم که جز تو "بیست" در دفتر ندارد

می سرایم از تو گرچه سهم ِ من هرگز نباشی
کاش عشقت تا ابد دست از سر ِ من برندارد

شعر از شهراد میدری


غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریر عصمت پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

شعر از محمد سلمانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

کلبه ای متروکه ام در کوچه باغ روستا
کور سویی هم ندارم از چراغ روستا

نا امیدم دیگر از غوغای سبز کوچه ها
قاصد باران نمی گیرد سراغ روستا

تک درختی خالی از برگ و برم در شاخه ام
آشیانش را نمی سازد کلاغ روستا

در غروبی تلخ دیدم اسب ها  رم کرده اند
مانده در گل خسته و زخمی الاغ روستا

می رود همسایه ای بر شانه هایش بار غم
داغ دیگر می نهد بر روی داغ روستا

پر زدند از دوش دیوارم کبوتر های شاد
برده سر در زیر پر مرغ چلاغ روستا

گم شد از اوراق ذهنم بز بز زنگوله پا
قصه ی دیو و پری روباه و زاغ روستا

شرط بندی شد به دست مهربانان بشکند
بر سر نامهربانی ها جناغ روستا

در گذر گاه زمان هر گز نمی شد باورم
خالی از می واژگون افتد ایاغ روستا

کی نسیم آشنایی  بار دیگر می وزد؟
دیگ همراهی بجوشد بر اجاغ روستا

کاش برگردد شلوغی های عصر و صبح گاه
بعد از این شب های خالی از فراغ روستا

شعر از فتح الله اوجی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

با اینکه از احساسِ من چیزی نمیدونی
هرچند پشتِ حرف های ساده پنهونی

امّا تمومِ شهر، امشب شاهدن دریا
دنیا به هم میریزه وقتی شعر میخونی

پشتِ تریبون، با یه لحنِ ساده و شیرین
میگی که از دنیای یک شاعر گریزونی

تنها برای دلخوشی گاهی غزل میگی
اینکه تمومِ  حسّتو مدیونِ بارونی

تو شعر میخونی و من  تو فکر میمونم
یادم می افته اوون شب سردِ زمستونی...

داری نگاهم میکنی از لابه لای جمع
گاهی نگاهت میکنم،هر چند پنهونی

اونقدر که یادم میره دارم عاشقت میشم
اونقدر که یادت میره داری شعر میخونی..!

شعر از ندا نوروزی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

میوه ی  سرخ  دلم  تحت فشار است ،  بیا برگردیم
ترسم  از  ریختن  خون  انار است ، بیا برگردیم

مثل یک  چلچله ی گمشده  هی  دور  خودم  می چرخم
آرزویم  دیدنِ  فصل  بهار است ،  بیا  برگردیم

گرچه  گرم  است  ولی  باز  نکن  پنجره ها را  فعلا
پشت هر  شیشه  فقط  گرد و غبار است  ، بیا برگردیم

روی  آن  شاخه ی  سرسبز  که  میعاد  قناریها  بود
به گمانم  خطر  حمله ی  مار است ،  بیا  برگردیم

کوله ام  پر شده از  دفتر  شعری  که تو را  می خواهد
ساعتم  منتظر  سوت  قطار  است ،  بیا بگردیم

لب یک  چشمه  غزلهای مرا  بی عجله  خواهی  خواند
در  ده  کوچکتان  این  همه  کار است ،  بیا  برگردیم

شعر از سیده زهرا حسینی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/24                 

 

هنوز هم بلدم ماه را شکار کنم
پلنگ را ببرم چشمه ، بی قرار کنم

و غیر منتظره از لبان تو بوسه
بچینم و به فراسوی شب فرار کنم

هنوز هم بلدم در نبودنت هر شب
هوای خودکشی تلخ و ناگوار کنم....

برای ثانیه ای بیش ، پیش تو بودن
دروغ های شگفتی به هم سوار کنم

ببین بخاطر تو حاضرم که پشت سرم
شماتت همه ی شهر را قطار کنم

ولی هنوز بلد نیستم که پیش خودت
چگونه بغض گلو سوز را هوار کنم

شعر از غلامرضا سلیمانی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/22                 

 

از دهانت چشیدنی ست غزل،بیش از آنکه شنیدنی باشد
قدری آهسته تر بخوان بگذار این حلاوت مکیدنی باشد

بیخیال عروض و قافیه باش فارغ از قید و بند شاعرها
روسری را بدست باد بده شعر باید که دیدنی باشد

واژه ها میوه های باغ تواند از لبان تو مزه می گیرند
تو نبودی کسی نمی دانست حرف باید چشیدنی باشد

ای نشسته به قله های سپید!شعر نو! پیش پای من بگذار
تا تو راهی که رفتنی باشد جاده ای که رسیدنی باشد

گردن آویز ناز زیبنده ست منتها این بخاطرت باشد
ناز خوب است تا زمانی که نازهایت خریدنی باشد

سعدی دخترانه سخنی مطلع شعر ناب انجمنی
آرزو می کنم گلستانت غنچه هایش نچیدنی باشد

شعر از مجید آژ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/22                 

 

شانه‌هایت هست خانم، کوه می‌خواهم چه کار؟
زلف وا کن، جنگل انبوه می‌خواهم چه کار؟

ساده شاعر می‌شوم... در شهر ...با لبخند تو
عشق؛ اسطوره‌ای نستوه می‌خواهم چه کار؟

غرق کن من را نیاگارای خرمایی به دوش
سیل ابریشم که باشد نوح می‌خواهم چه کار؟

«آه» را بر عکس کردم «ها» کنم آیینه را
نیستی، آیینۀ بی‌روح می‌خواهم چه کار؟

تیغ ابرو می‌کشی و بعد می‌گویی برو...
این‌همه قافیۀ مجروح می‌خواهم چه کار...

شعر از حامد عسکری

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 93/07/20