وبلاگicon
غزلسرا

 

از این دقیقه نه خنده، نه چشم تر، جرم است
نگاه خیره به عنوان هر خبر جرم است

بدون کسب اجازه برای ضجه زدن
تکان دست و دهان و زبان و سر، جرم است

نفس نکش و خودت را مچاله کن در خود
به لحظه های عزیزت نزن ضرر جرم است

و طبق منطق "صهیون" که فرد یعنی "یک"!
مراودات میان پدر پسر جرم است

برو و با خودت امشب به درد خود خوش باش
بدان، تجمع بالای یک نفر جرم است!

***

کسی نخواست بپرسد چرا، که داد زدی:
"من آدمم به خدا، زندگی مگر جرم است؟"

شعر از امید صباغ نو

از مجموعه "تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض" / انتشارات فصل پنجم

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/31    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

تقویمِ پیر خسته شده، رو به انتهاست
لاغر شده چنان که از او یک ورق بجاست

قرآن به روی رحل، دو دست قنوت را
واکرده، با زبان خدا گرم ربّناست

ماهی میان تنگ دلش شور می زند
شور است تنگ چون که پُر از اشکهای ماست

ساعت به لکنت آمده در واج ِ تیک تاک
« مادر » فقط به لهجۀ این ساعت آشناست

این « تیک تاک » شعر ِ جوانیّ یک زن است
تکرار انتظار ِ کسی توی این صداست

با خط ّچین نوشته شده روی چهره اش
این زن در آستانه ی تاریخ انقضاست

***

از هفت سین سفره فقط سین تو کم است
بابا سعید ! سفرۀ ما ناقص ِ شماست

در حسرت تلفظ ِ یک واژه مانده ام
« بابا ».. همین که ساده ترین حرف بچه هاست..

تقویم برگ آخر خود را به باد داد
سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج شد ..

شعر ار احسان پَرسا

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/31    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

در این خشکسالی به باران نگاهی نکُن
به اندوه خشک بیابان نگاهی نکُن

اگر تاول و داغ دارد تنم، بگذریم
اگر من،اگر تب، به هذیان نگاهی نکُن

چقدر آشنا از تو خالی شده دستهام
به این سفره ی خالی از نان نگاهی نکُن

تن کوچه ها را از این پس لباسی نپوش
سراپا اگر هست عریان نگاهی نکُن

من و این خیابان و چندین بغل هرزگی
به این هرزه های خیابان نگاهی نکُن

در این بِین اگر نسبتی با تو دارد خدا
شفاعت نکُن ، یا به شیطان نگاهی نکُن!

تو را می شناسم،تو آقای این مَردُمی
به این مَردُم ِ خسته از جان نگاهی نکُن

تفاوت ندارد نباشی در این دور و بَر
به این دور و بَر،حتی الامکان نگاهی نکُن

تو را از تَهِ دل،اگر قرن ها خوانده ایم
جسارت شده خوب دوران، نگاهی نکُن

غزل ها نوشتیم و هرگز عنایت نشد !
به این شاعران غزلخوان نگاهی نکُن

بیایی،نیایی،به من نیست مربوط نه!
به این ارتباطات پنهان نگاهی نکُن

اگر کفر شد این غزل، جان آقا ببخش
به این جرم در حد زندان نگاهی نکُن

سراغِ من ِ خسته را از خدا هم نگیر
اگر می روم رو به پایان نگاهی نکُن

شعر از ناصر ندیمی

از مجموعه غزل"راس و دروغش گردن مردم"

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/31    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

یک شب بیاور شمع و روشن کن اتاقم را
شب های بی انگیزه ی بی اتّفاقم را

یک شب بیا با هر چه گرما در بغل داری
از یک جنون آتش مهیا کن اتاقم را

تو بادی و من برگ؛سرگردانی خوبی ست
اما اگر جدی بگیری اشتیاقم را

اصلا بیا با اتّفاقی تازه روشن کن
شب های بعد از رفتنت بی اتّفاقم را

اصلا گلوی گازها را باز بگذار و
با آتش سیگار روشن کن اتاقم را...

شعر از مهدی فرجی


از مجموعه "زیر چتر تو باران می آید" / انتشارات شانی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/31    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

توی آغوش تو مثل جسدی عریانم ...
با نگاهی که به زور از تو قسم می گیرد
به نظر می رسد از عشق کمی ترسیدم !
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

نا خود آگاه به چشمان تو می پیوندم
به دلم حادثه ی شومِ غزل می افتد
یا خودم مثل تو آلوده ی تنهایی هام
یا انرژی مرا زهر قلم می گیرد !

سعی داری که مرا تخلیه از درد کنی
سعی دارم که بگویم چه گذشتَست به من
بغض تا توی گلوی من و تو می لولد
لحنمان حالت آشفته وُ بم می گیرد

بی تفاوت بشو نسبت به من و احساسم
به خودت رحم بکن، آینه ها را بشکن
باز اگر حالت افسردگی ام عود کند
دفتر خاطره ها مجلس غم می گیرد !

جای لبهای تو روی بدنم می سوزد
آخر قصه ی ما لحظه ی ارضا شدنست
از ته حادثه ی عشق تنم می لرزد
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

شعر از صنم میرزازاده نافع

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

گفتم که باید دل به دریا زد، به دریایِ...
-چشمان شور انگیز ات ای خانومِ زیبایِ...

خانومِ زیبایی که اسم ات را نمیدانم
گفتی که احساس شما زیباست – آقای...

گفتم؛ نگاهت را، نگاه مهربانت را
باید پرستید ازهمین امروز تا پایِ ...

تا لحظه ی مرگ غزلهای پریشانم
گفتی؛ که دور از جانتان آقای تنهایِ...

-آقای تنهایِ خیالاتی که درفکرت
در کوچه های خلوت و تاریک شبهایِ...

-بی هم زبانی شعر می بافی برای هیچ...
یک عمر تنها مانده ای با فکر و رویایِ...

-عشقی که اسم کوچکش را هم نمیدانی
عشقی شبیه دخترای بی سرو پایِ...

شعر از محسن مهرپرور

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

حسین منزوی

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/30    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

اسیر یک قفس خانگی ست پروازت
دروغ گفته ای از عشق و جای دلبازت

نشانِ رد شدن از میله میله ی قفس است
اگر بریده بریده ست بی من آوازت

به من نگو! نگو آن دست آهنی گرم است
که سوز میشنوم لحظه ی براندازت

اگر نوازشی آرام کرده می خواهد
اسیرِ بازیِ منّت شود پرِ بازت

نخواه باز تو را شعر عاشقانه کنم
که سال هاست نرقصیده ام به این سازت

گذشتی از سرِ عشق جوانم و حالا
دری ست بسته و عشقی ست مُرده، آغازت

شعر از مهدی فرجی


مهدی فرجی منم که می‌گذری/ انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/29    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

عاشق شدم که لهجه جانم عوض شود
آن روزگار بي هيجانم عوض شود

شايد به دستگيري دستان گرم تو
خاموش خواني ِ ضربانم عوض شود

مي خواستم که لحن غم انگيز قصه ات
وقتي برات شعر بخوانم عوض شود

پر شد ضمير من ز تو بايد که بعد از اين
دستور خشک مغز زبانم عوض شود

جز در حضور عشق شهادت نمي دهم
بايد که ذکرهاي اذانم عوض شود

در زندگي به قدر کفايت گريستم
لطفاً بخواه مرثيه خوانم عوض شود

قليان زهر مار برايم بياوريد
گاهي مگر که طعم دهانم عوض شود

هر آدمي اگر چه که عاشق، اگرچه خاص
وقتي زمان گذشت گمانم عوض شود

شعر تو مثل قبل برايم قشنگ نيست
وقتي مخاطبت نگرانم عوض شود

گفتي که آمدم ولي البته ممکن است
تصميم اين که باز بمانم عوض شود

شعر از آرش شفاعي

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/29    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

سقوط می کنی از اوج ارتفاعی پست
سقوط می کنی از زندگانی یک دست

در عمق وحشت کابوس های موروثی
میان چمعیت خسته ی خرافه پرست

و شاعران چهان در تو جمع می گردند
که باز نوحه بخوانید در ته بن بست

سقوط می کنی از بالشی پر از پرواز
پراز پرنده ....که یک روز سرد می بایست ↓

تورا به بستر دریاچه ها سفر می برد
که می رساند به آن آسمان بالا دست

وشعر های تو هرروز می شود سنجاق
و می خورند به پرونده ی جنون پیوست

سقوط کرده ای و هی می آوری بالا
به روی زندگی ات لاابالی بدمست

وشادمانه می افتی بدون آسیبی
میان این همه بی مایه ی مقام پرست

شعز از مرضیه اوجی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/28    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با خاطراتی که تو را یادآوری می کرد
هر کس که رد می شد برایم دلبری می کرد

هر عابری که می گذشت از من تو بودی و ...
هر خنده ی زیر لبی که دختری می کرد

تا باد می آمد، دلِ من زیر و رو می شد
وقتی رضاخان شهر را بی روسری می کرد

وقتی خودم را مو به مو بر باد می دیدم
وقتی نگاه مست تو اغواگری می کرد

هر عطر گرمی که میان کوچه می پیچید
هر صحبتی که دیگری با دیگری می کرد

انگار حرفی بین ما رد و بدل میشد
در کوچه ها بوی تو را یادآوری میکرد

شعر از محسن مهرپرور

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/28    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

داغ تو گرفت از تن من تاب و توان را
ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه! چه می شد؟
شیرین کنم از شهد لبان تو، دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد
لبریزتر از ظرف دلم این هیجان را

بگذار بگویند که من کهنه سرایم
یا هدیه نکردنند به من طبع روان را

تا چند فقط طوطی خاموش تو باشم
انکار کنم این غم حاجت به بیان را؟

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!
تا پرکنم از قصه ی خود گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم
با جذبه ی یک اخم برانی همه گان را

امشب شب قدر است عزیزم! "تو"دعا کن
با اوست برآورده کند حاجت مان را

شعر از شیرین خسروی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/28    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

مانده‌ام در حسرت دیدار فردایی که نیست
غرق در خواب و خیال حس زیبایی که نیست

توی گودال حقیری چار کنجش تنگ و تار
هی تقلّا می‌کنم رو سمت دریایی که نیست

مادرم می‌گفت هر چیزی حسابش روشن است
سال‌ها خوردم فریب تلخ عقبایی که نیست...

مادرم شاید به جا مانده ست از افسانه‌ها
قصه‌ها لنگند حالا...لنگ لیلایی که نیست

هفت شهر عشق را رفتیم و آخر دود شد
آرزوهامان شبیه بال عنقایی که نیست

جمعه‌ها هاشور حسرت میزند بر پنجره
چشم‌هایم را سکوت سرد معنایی که نیست.

شعر از فهیمه حسین زاده

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/28    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

اﯾﻦ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ، ﻋﻘﻞ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭ ، ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺖ ﻟﻄﻔﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ

ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺵ ﻭ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻫﺮ ﺁﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ، ﻫﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﮑﺖ ، ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺭﺩ

ﻫﻢ ﻧﺎ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻗﻠﺒﻢ ، ﻫﻢ ﻟﺮﺯﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻣﻢ
ﻟﻄﻔﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻮ ... ﻧﺰﺩﯾﮏ ... ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺿﺮﺭ ﺩﺍﺭﺩ

ﺻﯿﺎﺩ ﺷﻮ ، ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﯽ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻡ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﮔﺮﮒ ﺩﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﺮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﯿﻞ ﺧﻄﺮ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﻮﯾﺖ ﺷﺐ ﺑﻐﺪﺍﺩ ... ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﺍﻧﺠﯿﺮ ﻗﺮﻣﺰ ... ﺻﻮﺭﺗﺖ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺪﺍﻣﺖ ﺗﻠﻔﯿﻘﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﻩ ﻭ ﮐﻤﺮ ﺩﺍﺭﺩ

ﯾﮏ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺳﯿﮕﺎﺭ , ﯾﮏ ﺟﺎﻡ ﭘﺮ ...ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ...
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻟﻄﻔﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ

شعر از مهتاب یغما

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

دوستت دارم... بفهم این اتفاق ساده را
درک کن این حسّ ناب و بِکر و فوق العاده را

کاروان خاطراتت می رود از ذهن راه
می دوم دنبال تو تا انتهای جاده را

در قنوتم التماست می کنم ای ابر عشق
تا خودت یک روز بارانی کنی سجاده را

زیر سقف پلک ها با بند مژگان بسته ام
این دو چشمِ لحظه ای بر چشمِ تو افتاده را

آخرش با شعله ی عشقت به آتش می کشی
این غزل های برای سوختن آماده را

شعر از محمد عابدینی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

اگر چه گفته بـودی پای عشقت تا ابد مردی
ولی روزی که رفتی خواندم از چشمت که دلسردی!

به طرزی وحشیانه عاشق زیبایی ات بودم
به جای عشق بازی، دائماً بازی در آوردی

ارس می خواست در آغوش دریای تو بنشیند
ولــی با سد قهرت نقشه اش را برملا کردی!

شدم مجموعـــه دارِ دردهـــایِ رایـــج دنیـــــا
شدی برعکس من، میراث دارِ دردِ بی دردی

خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!
امانت بــود عشقم در وجــودت، حیف نامردی!

مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمن هم خون!
تــو را با خــاک یکسان می کنم روزی کـــه برگردی

شعر از امید صباغ نو

امید صباغ نو/ جنگ میان ما دونفر کشته می دهد/ انتشارات فصل پنجم

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/04/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا

مجموعه غزليات شاعران پارسي

jQuery Social Share