وبلاگicon
غزلسرا

 

خوابی به چشم هات می آید هنوز هم؟
چیزی بگو...ولی نه...نباید هنوز هم.

بی احتیاطی است بگویم که من هنوز
دیوانه ی توام و تو شاید هنوز هم...

لبهات بسته است و زنی سعی می کند
این قفل بسته را بگشاید هنوز هم

چشمان من که پس از یک لحظه زل زدن
در چشم هات برنمی آید، هنوز هم

از خنده های تو نتوانسته شاعری
شعری قشنگ تر بسراید هنوز هم

***

یک صندلی کنار تو خالی است، جای من
امّا نه، بگذریم...نباید...هنوز هم

شعر از پانته آ صفایی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/09    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

تا حروف نام زیبایت الفبای من است
این غزل ها این غزل ها درددل های من است

گرچه دنیای بدی گشته است شاکی نیستم
آنچه دنیای مرا بد کرده دنیای من است

زندگی زندان دهشتناک دورافتاده ای ست
عشق زنجیری که پیچیدند بر پای من است

غرق در امواج دریایم ولی شادم که باز
چشمهایت آنطرف غرق تماشای من است

بی گمان پیش تو ماندن آخر دیوانگی است
سر به صحرا می گذارد هر کسی جای من است

شعرهایم را برایت می فرستم، هر کجا
عشق با خون خط خطی کرده است امضای من است....

شعر از زهرا شعبانی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/09    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

تو : آن كه با من از همگان مهربان تري
هم ذات تر، هم آينه تر، هم زبان تري

روح تو، سايه سار خُلود و تفاهم است
مثل بهشتي، از همه جا، آشيان تري

مهتاب چيست؟ سايه ي لبخندهاي تو
خورشيد من! كجاست ز تو كهشان تري؟

از نامت از نگاه خودت، از سخاوتت
آبي تري، زلال تري، آسمان تري

اي ابتداي هستي و اي انتهاي عشق!
مثل خدا، تو از همه كس جاودان تري

در خلسه كو "سهيل" تر از من، ستاره اي
يا بي كرانه تر ز تو هم سايبان تري

شعر از سهیل محمودی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/09    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

کدام صیغه؟ نه جمعم! نه مفردم! بانو!
خودت بگو چه کنم؟ من مرددم بانو!

خودت بگو چه کنم؟ من به جبر مطلق تو
بدون آنکه بخواهم مقیدم بانو

برای یافتنت هفت شهر را گشتم
به حکم قرعه به سویت نیامدم بانو!

به دست شعله ای از گم شدن نجاتم ده
چراغ گم شده در راه مقصدم! بانو!

دلیل خلقت من انعکاس خصلت توست
برای دم زدن ازخوبیت بدم بانو

نگیر خرده اگر خلوت تو را دیدم
تو ملتفت نشدی، من که در زدم بانو

شعر از غلامرضا طریقی

از کتاب "هر لبت یک کبوتر سرخ است"/انتشارات سوره مهر

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/09    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

می گفتم از این درد اگر لال نبودم !
ای کاش که در مانده و بد حال نبودم

من میوه ممنوعه وُ دستان تو خالیست
می چیدی ام... افسوس اگر کال نبودم

بگذار ازین فاصله آسیب ببینم ...
یک عمر مگر کفتر بی بال نبودم ؟

شاعر شدم و یکسره از درد نوشتم
هرگز به خدا ...یک زن نرمال نبودم

با اینکه اسارت زدگی ذات زنانست
ای کاش که حقّی همه پامال نبودم

ای کاش که آزادی مطلق شده بودم
در وحشت تاریخی ات اشغال نبودم

می خواهی از امروز" که خوشحال شوم" حیف !
یک خواهش بیجاست که سی سال نبودم

شعر از صنم میرزازاده نافع

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/07    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

دل بسته ام به خط و به آن خال ... بگذریم
آهو ندیده ای و به هر حال ... بگذریم

یک شهر عاشقت شده ، بانو چه کرده ای ؟
مردم برای چشم تو جنجال ... بگذریم

دلتنگ آسمان تو هستم مرا ببخش !
شاهینم و شکسته پر و بال ... بگذریم

جز سرپناه عشق تو جایی ندارم و ...
می ترسم اینکه قلب تو اشغال ... بگذریم

ای گل ! خیال وصل تو در خواب هم نشد
ریحانی و ... به بوی تو از حال ... بگذریم

" ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم "
من دلخوشم به خواجه و این فال ... بگذریم

از خود بگویم ؟ از تو چه پنهان که مدتی ست
این شاعر شکسته ی بدحال ... بگذریم

یوسف که نیستم به سلامت گذر کنم
یک شاعرم که داخل گودال ... بگذریم

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، ولی
امشب به احترام غمت لال ... بگذریم

این وعده های پوچ به جایی نمی رسند
امسال هم مطابق هر سال ... بگذریم

شعر از حامد نصیری

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/07    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با زبان گريه از دنيا شکايت مي کنم
از لب خندان مردم نيز ، حيرت مي کنم

از گِلي ديگر مرا شايد پديد آورده اند
در کنار ديگران احساس غربت مي کنم

بي سبب عمر گرانم را نبخشيدم به عشق
من به هر کس دشمنم باشد محبت مي کنم

سرگذشتم بس که غمگين است حتي سنگ ها
اشک مي ريزند تا از خويش صحبت مي کنم

بهترين نعمت سکوت است و من ِ بي همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت مي کنم

شعر از سجاد ساماني

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/07    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

با نام ِ مرهم آمد اما، خنجری بود
تسکینِ او ،آرامشِ زجرآوری بود!

دروازه ی آن شهر رویایی، دریغا...
تا باز شد، دیدم که قفلی بر دری بود!

می سوزم از داغی که بر جان من افتاد
داغی که دودی مانده از خاکستری بود

می خواستم پرواز را با او...دریغا...!
شاهینِ من، گنجشکِ بی بال و پری بود!

کابوس تلخی بود با رنگ حقیقت
مردی که در رویای مرد دیگری بود!

شعر از فریبا صفری نژاد

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/07    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

گرم است از نگاه تو قشلاق ايل ها
جاريست در دو چشم تو امواج نيل ها

کوچيده است از دل من صد قبيله عشق
هستند در مسير تو از اين قبيل ها

هر جا که جاي پاي تو بر سنگ هک شود
گل مي کند پرستش بت ها ، فسيل ها

لب هاي گلبهيت چنان خوش زبانه اند
آتش زده به جان و جهان خليل ها

شايد بهشت عرصه ي پيراهن تو است
آنجا که شهد مي چکد از آن شليل ها!

وقتي حجاب پيرهنت محو مي شود
وا مي کنم گره گره از تو دخيل ها

بر من بدون روسري ات وحي مي کنند-
آيات مو به موي تو را جبرئيل ها

وقتي که روبروي خودت مي نشاني ام
من پشت مي کنم به خودم با دليل ها

شعر از محمد حسن زاده

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/06    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

در این گم گیجی مفرط در این حال پریشانم
مدام انگور می بندی به تاک سست ایمانم

تو اسلیمی ترین لبخند شورانگیز دنیایی
که از پیچ و خم افسونگری های تو ویرانم

تکیلای منی، پیمانه خواهم کرد دنیا را
به نام خوب و شیرینت که دنیا را بشورانم

شبیه کولی سرکش در این بیراهه ها بودن
سرانجامم شده که سربه راهی را نمی دانم

سرازیرم به سمت تو شبیه رود تا دریا
عجب! پستی رسانده تا بلندی های جولانم

قرار رفته از دستم! شرار شعله هایت را
بپیچان برتنم هر شب، در آغوشت بسوزانم

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است" و چه دلگرمم
بهار خنده هایت طعنه ها زد بر زمستانم

شعر از نسیم پریشان

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

 

اين مست هاي بي سر و پا را جواب کن
امشب شب من است مرا انتخاب کن

مهمان من تمامي اين ها و پاي من
قليان و چاي مشتريان را حساب کن

تمثال شاعرانه درويش را بکن
عکس مرا به سينه ديوار قاب کن

هي قهوه چي ! ستاره به قليان من بريز
جاي زغال روشنش از آفتاب کن

انگورهاي تازه عشقي که داشتم
در خمره هاي کهنه بخوابان شراب کن

از خون آهوان بده ظرفي که تشنه ام
ماهيچه فرشته برايم کباب کن

از نشئه خلسه اي بده ، از سُکر جرعه اي
افيون و مي ببار ، بساز و خراب کن

دستم تهي است هرچه برايم گذاشتي
با خنده هاي مشتريانت حساب کن

شعر از مهدي فرجي

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/05    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست

یک خود آزاری زیباست که من تنهایم
لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست

اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست
ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست

من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای
هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست

لذتی نیست اگر درد نباشد قبلش
لذتی بیشتر از شور پس از ماتم نیست

بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد
آدم بی غم و بی درد دگر آدم نیست

تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی
حرف نا گفته زیاد است ولی محرم نیست

شعر از سید تقی سیدی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

ترساندن جهان با، لبخند استالین
با ترس شعر گفتن ، بی را و عین و شین

مونتسکیو، دالامبر، بِیکن، هگل ، دکارت
سر گیجه ای چنان در سر گیجه ای چنین

اصل اصالت روح، تجمیع ارگانوم
آراء ِ اسکولاستیک، شک های پریقین

در باد رشد کردن، همراه ریش مارکس
در خاک ریختن با، موی سر لنین

مردان با سیاست، مردان محترم
مردان با کفایت ، مردان نقطه چین ...

*

- اینقدر زندگی را با مرگ پر نکن !
-این را که گفته بودی ، صدبار پیش ازین !

من شعر می نویسم، با گریه زیر بمب
من شعر می نویسم ، با گریه روی مین

حک می کنم دلم را در ریشه های خاک
پر می کنم دلم را در سینه ی زمین

زخمی شدم در این شعر، لطفا مرا بکش
پنهان شدم درین بیت، لطفا مرا ببین...

شعر از حامد ابراهیم پور

*از مجموعه ی:براندویی که عرقگیر خیس پوشیده-نشرفصل پنجم-1392

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› ؛ که چه ؟!
‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا ›› که چه ؟

اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -
مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!
بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!

راز ما لو رفت و شهری گشت از آن باخبر !
آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!
بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟

من که گفتم: «برنخواهم گشت دیگر هیچوقت»
آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم !
پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟

شعر از اصغر عظیمی مهر

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/03    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

از عاشقی نشانه بیاور برای من
من عاشقم، بهانه بیاور برای من

من قانعم، کبوتر پرواز نیستم
یک دام، آب و دانه بیاور برای من

یک زنجره شبانه برایت می‌آورم
یک حنجره ترانه بیاور برای من

یک ذره مهربان شو و با مهربانی‌ات
خورشید را به خانه بیاور برای من

از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت
یک قهر کودکانه بیاور برای من

شعر از جواد زهتاب

از مجموعه «گوشه‌ای در اصفهان»/فصل پنجم

 

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  93/05/01    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا